eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, Nasle Deldadegan.pdf
حجم: 5.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Nasle Deldadegan.apk
حجم: 1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Nasle Deldadegan.epub
حجم: 212.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
نسل دلدادگان ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: زینب محمدی 📖 تعداد صفحات 369 💬خلاصه نسل دلدادگان روایتگر خاندانی‌ست که برای عشق می‌جنگند؛ عشقی که در گذشته اتفاق افتاده و در این میان کینه‌ای پر از نفرت قلبی را سیاه کرده، حالا برای عشاق دیروز و امروز اتفاقاتی در شرف وقوع است! قلب‌هایی‌‌ پر از عاشقانه‌های بی‌انتها. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_83 فرهاد عصبی به طرف اتاقش رفت و شیرین و ساسان به دنبال
رمان ✍به قلم:مستانه بانو بعد از رفتن ساسان هر دو جوان ساعات باقی مانده‌ی روز را در سکوت مشغول کار بودند. نه شیرین سکوتش را شکست و نه فرهاد علاقه‌ای به صحبت کردن داشت. ساعتی بعد، فرهاد سرش را بالا گرفت و نگاهی به ساعت انداخت: _کار بسه، آماده‌شو بریم. مخاطبش شیرین بود ولی نگاهی به او نکرد. شیرین با نگاهی ساعت از جا بلند شد و وسایلش را جمع کرد و بعد کیف به دست کنار در منتظر فرهاد ایستاد. فرهاد لپ‌تاپش را خاموش کرد و فندکش را برداشت و به او ملحق شد. هم‌پای هم تا ماشین رفتند، هر دو سوار شدند و فرهاد حرکت کرد، کمی بعد کنار یک سوپرمارکت نگه داشت، بی‌آنکه به دختر جوان نگاهی بیاندازد پرسید: _چیزی لازم نداری؟! شیرین نیز بدون اینکه نگاهش کند آرام لب زد: _نه نگاه فرهاد چرخید و چند لحظه به صورتش خیره ماند. با خود فکر کرد «واقعا چیزی لازم نداشت یا چون او پرسیده بود جواب "نه" را شنید؟! چرا هر وقت ساسان از او می‌پرسید می‌گفت "هله هوله می‌خوام" ولی از من چیزی درخواست نمی‌کنه؟! یعنی تا این حد از من بدش میاد که حاضر نیست براش کاری انجام بدم؟!» در افکارش غوطه‌ور و به شیرین خیره بود. دخترک که سنگینی نگاه فرهاد را احساس کرده بود سرش را به طرف او برگرداند و نگاه مرد جوان را خیره به خود دید، ابرویش را بالا برد و پرسید: _چیزی شده؟! فرهاد اخمی کرد و نگاه از او گرفت و مثل خودش لب زد: _نه... و در ماشین را باز کرد و پیاده شد و محکم آن را به هم کوبید. شیرین که انتظار این کار را نداشت از جا پرید و زیر لب زمزمه کرد: _دیوانه شده! بعد دستش را زیر چانه برد و رفتن مرد جوان را نظاره کرد، پسرعمویش بسیار زیبا و خوش اندام بود. هیکل مناسبی داشت و از مردهای هم‌سن‌وسال خود یک سر و گردن بالاتر بود. داشتن فرهاد برای هر دختری آرزوی محالی بود چون او همه چیز را باهم داشت. زیبایی و نجابت و مهربانی از خصایص بارز او بود. او را دوست داشت ولی بنا به دلایلی که فقط خودش می‌دانست مجبور شد دست رد به سینه‌ی او بزند، آن هم به بدترین شکل ممکن، اگر آن حرف‌های سنگین را به فرهاد نمی‌زد هرگز دست از سرش برنمی‌داشت و شیرین می‌دانست به آن زودی از دستش خلاصی نخواهد داشت. به روبه‌رویش خیره شد و آه بلندی کشید. روز خواستگاری را یادش آمد، از حرف‌های عمویش شوکه شده بود، اصلا انتظار نداشت برای او چنین برنامه‌ای تدارک دیده باشند بدون اینکه حتی نظری از او بپرسند. دختر نازپرورده‌ای بود که همیشه شعارش حفظ غرور بود و آن را سرلوحه‌ی زندگی‌اش قرار می‌داد. دوست نداشت کسی نظرش را به او تحمیل کند، آن هم در مورد ازدواج این مسأله‌ی بسیار مهم زندگی‌اش! وقتی متوجه شد همه جز خودش در این‌باره تصمیم گرفتند عصبانی شد و او هم تصمیم گرفت با همه بجنگد. فرهاد را مناسب زندگی مشترک می‌دانست ولی مغرورانه سعی داشت این مورد را از ذهنش پاک کند تا راحت‌تر بتواند با همه‌ی آنها برخورد کند و این‌کار را هم کرد. با تصمیمی عجولانه و از روی غرور زندگی و خوشبختی و همه‌ی افرادی که در زندگی‌اش برایش عزیز و دوست‌داشتنی بودند را از دست داد؛ با فکر کردن به این موضوع قطره اشکی از چشمش سرازیر شد که با باز شدن در ماشین سریع آن را از روی گونه پاک کرد. اما از چشمان تیزبین فرهاد دور نماند و هنگام سوار شدن پاک کردن اشک‌هایش را دید. در سکوت روی صندلی نشست. سیگاری که خریده بود از پاکت خرید خارج کرد و بدون اینکه به صورت شیرین نگاه کند آن را روی پای دخترک گذاشت. چند قلم از خوراکی‌هایی که دوست می‌داشت را برایش خریده بود، شیرین نگاهی به پاکت انداخت و آرام و زیر لب تشکر کرد. فرهاد تیزتر از آن بود که متوجه‌ی بغض صدایش نشود. دلش آشوب بود و می‌خواست هرچه زودتر علت ناراحتی و غم شیرینش را بداند ولی با این حال ترجیح می‌داد حتی برای دقایقی هم که شده فقط سکوت کند. سیگاری روشن کرد و هنوز اولین پک را نزده بود که سیگار از روی لب‌هایش ناپدید شد، با تعجب به سیگاری که حالا در دستان شیرین بود نگاه کرد. آری! شیرین اجازه نداد انگشتان فرهاد برای گرفتن سیگار بالا بیاید و به محض اینکه فرهاد آن را روشن کرد شیرین از روی لب‌هایش کشید و غرید: _ بسه دیگه فرهاد، چقدر سیگار می‌کشی! هم خودت‌و خفه کردی هم اطرافیانت‌و از دود این لعنتی مستفیض کردی! اما اشک‌هایی که از قبل بی‌اجازه راه چشمان و گونه‌اش را در پیش گرفته بودند دوباره سرازیر شدند و مانع ادامه‌ی حرف‌هایش شدند. فرهاد فرصت را غنیمت دانست و زیر سیگاری ماشین را بیرون کشید و در حالی‌که سیگار را از شیرین گرفت و در زیر سیگاری خاموش می‌کرد آرام پرسید: _ این اشک‌ها برای سیگار کشیدن منه یا دلیل دیگه‌ای داره؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_84 بعد از رفتن ساسان هر دو جوان ساعات باقی مانده‌ی روز
دل شیرین از لحن فرهاد لرزید، دلش می‌خواست سر بر سینه‌ی او بگذارد و عقده‌های دلش را خالی کند. با شناختی که از فرهاد داشت می‌دانست او هم در سکوت به حرف‌هایش گوش فرا می‌دهد و دست نوازش بر سرش می‌کشد. اما خود را این سوی پرتگاه و فرهاد را در آن سو می‌دید که با حرف‌هایش پل میان خودشان را خراب کرده و حالا پشیمان است. نگاه از فرهاد گرفت و سرش را برگرداند، لب‌هایش لرزید و اشک‌هایش از هم سبقت گرفتند و به هق‌هقی سوزناک تبدیل شدند: _ خسته‌ام فرهاد! خیلی غریب‌تر از اونی هستم که فکرش‌و بکنی، اینجا دارم اذیت می‌شم، دلم برای خیلی چیزها تنگ شده... نتوانست حرف دلش را بزند، بگوید که از بی‌تفاوتی فرهاد اذیت می‌شود، بگوید که همان فرهاد قبل را می‌خواهد و از تمام حرف‌هایش پشیمان است! صدای فرهاد زنگ‌دار در گوشش پیچید: _ من که دیگه کاری به کارت ندارم، پس چرا اذیت می‌شی؟! آرام سرش را برگرداند و به فرهاد نگاه کرد، مرد جوان تاب دیدن اشک‌هایش را نیاورد و به سرعت رویش را به سمت خیابان برد. دل شیرین از این کار فرهاد بیش از پیش گرفت، این حرکت او برای شیرین تعبیر دیگری داشت؛ با خود فکر کرد که فایده ندارد، فرهاد دیگر هرگز او را نمی‌خواست! حق داشت، اگر او هم این حرف‌ها را می‌شنید دیگر حتی نام او را بر زبان نمی‌آورد... بغضش را با آب دهانش فرو برد و دردمندانه گفت: _ دوست دارم زودتر برگردم ایران، اینجا برام مثل قفس شده، از اینجا و آدم‌هاش متنفرم! چه کسی می‌دانست با شنیدن این جملات در دل فرهاد عاشق چه آشوبی برپا بود؟! 💟💟💟
کپی_حرام دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب به کانال ما بیا👇 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405 بهترین‌ ایده‌ها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
@Romankade, Boghze Shabhaye Tanhaei man.pdf
حجم: 3.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Boghze Shabhaye Tanhaei man.apk
حجم: 1.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Boghze Shabhaye Tanhaei man.epub
حجم: 304.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
بغض شب های تنهایی من ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: Negin.h( نگین حبیبی) 📖تعداد صفحات: 189 💬خلاصه: داستان درباره ی دختری به اسم ساغره که با استاد دانشگاش ازدواج میکنه ولی بعد از دوماه که ازدواجشون میگذره در شبی که از مسافرت برمیگردن کل خانواده و شوهرش رو از دست میده و این شروع یک زندگی پر فشار و سخت برای ساغره .تا اینکه تصمیم میگیره… 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_84 بعد از رفتن ساسان هر دو جوان ساعات باقی مانده‌ی روز
رمان ✍به قلم:مستانه بانو آب دهانش را با صدا قورت داد و پایش را روی پدال گاز فشرد. صدای زنگ تلفن همراهش بلند شد. ساسان بود، تماس را برقرار کرد و با صدایی مغموم گفت: _جانم ساسان؟! تو راهیم... ساسان آرام خندید و حرفش را قطع کرد: _ زود بیا داداش که می‌خوام حال بعضیا رو بگیرم، آخ که قیافه‌ها خیلی دیدنیه وقتی شما دوتا باهم وارد بشین فرهاد نیم‌نگاهی به شیرین انداخت و به روبه‌رویش زل زد. متعاقبا شیرین نگاهی به فرهاد کرد، مرد جوان با تعجب پرسید: _ حال کیا؟! چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟! ساسان ریز خندید: _ حالا شما بیاین، بهتون می‌گم، فعلا و بلافاصله تماس را قطع کرد. فرهاد متعجب گوشه‌ی لبش را به معنی سر درنیاوردن از حرف‌های ساسان پایین کشید و بر سرعت ماشین افزود. دقایقی بعد به کافی‌شاپ رسیدند، هر دو بی‌میل از این جمع دوستانه پیاده و دوش‌به‌دوش هم وارد کافی‌شاپ شدند، ساسان که منتظر رسیدنشان بود از جا برخاست و به استقبالشان رفت. با خنده نزدیکشان شد: _ کجایین شما؟! همه اومدن یک ساعته منتظر شماییم فرهاد که احساس می‌کرد ساسان قصد و نیت خاصی دارد پرسید: _چی شده؟! باز چه نقشه‌ای توی اون سرت داره می‌گذره؟! قراره چه دسته گلی به آب بدی؟! ساسان قهقهه‌ای سر داد: _هیچی به خدا فقط می‌خوام حال این شیدا گرفته بشه وقتی شیرین رو همراه تو می‌بینه شیرین که از صبحت‌هایشان سر درنمی‌آورد نگاهی به فرهاد انداخت ولی فرهاد به‌جای جواب دادن به ساسان فقط سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد و به راه افتاد. ساسان و شیرین هم دنبالش روانه شدند. با رسیدن به میز بلندی که هشت صندلی دورش چیده شده بود همگی از جا برخاستند و فرهاد با صدای بلند و خوش‌رویی ساختگی سلام کرد و با تک‌تک آقایان دست داد و برای خانم‌ها سری به نشانه‌ی آشنایی تکان داد و احوالپرسی کرد، در این میان ساسان با چشمانی که شیطنت از آن می‌بارید به دیگران نگاهی انداخت و با صدای بلند گفت: _ بچه‌ها مهمون ویژه‌ی فرهاد ایشون هستند... و دستش را به سمت شیرین دراز کرد و ادامه داد: _ فرهاد معرفی کن... فرهاد که حالا دیگر مطمئن شده بود نقشه‌ی ساسان چیست با لبخندی دلنشین کنار شیرین ایستاد و دست راستش را پشت کمر شیرین گذاشت: _ بله ساسان درست می‌گه، من یه مهمون ویژه دارم. معرفی می‌کنم... سرش را به سوی شیرین چرخاند و ادامه داد: _ دخترعموی عزیزم شیرین، که چند روزی مهمان من هستن... به چشمان شیرین زل زد، با این حرف فرهاد خنده بر لب‌های شیرین و ساسان ماسید. او همسرش را دخترعمویش معرفی کرده بود، این بدان معنی بود که نمی‌خواست کسی از نسبت واقعی‌شان مطلع شود. همانطور که به چشمان هم زل زده بودند فرهاد ادامه داد: _چند روزی اینجا مهمان من هستن برای انجام یه سری آزمایشات ریوی، بعدش برمی‌گردن ایران با سلام و خوش آمدگویی دوستان فرهاد و ساسان شیرین نگاه از چشمان بی‌احساس فرهاد گرفت و با لبخندی زورکی به تک‌تک‌شان سلام داد، دختر چشم سیاهی با لبخند رو به آنها گفت: _ چرا ایستادین؟! بشینین فرهاد به سمت یکی از صندلی‌ها رفت و آن را برای شیرین بیرون کشید ولی قبل از اینکه شیرین بنشیند ساسان گفت: _ من دو دقیقه با شیرین جون کار دارم، همراهم میایی عزیزم؟! شیرین با عذرخواهی کوتاهی از جمع خارج و همراه ساسان به کنار یکی از ستون‌های سالن رفتند. هر دو کاملا در مقابل دید بقیه بودند و ساسان هم دقیقا همین را می‌خواست، دستانش را دراز کرد و هر دو دست شیرین را به دست گرفت و با نگاهی که سعی می‌کرد بسیار عاشقانه باشد به صورت شیرین زل زد. شیرین متعجب از این حرکت ساسان با چشمانی گرد شده به ساسان خیره شد: _ ساسان حالت خوبه؟ چیکار می‌کنی؟! ساسان که سعی می‌کرد حرکاتش بیشتر عاشقانه باشد صورتش را نزدیک‌تر برد و در حالی که دندان‌هایش را از میان لب‌هایی که وانمود به خنده کرده بود بهم می‌فشرد گفت: _ آره، می‌خوام حال اون پسرعموی خودشیفته‌تو بگیرم، پسره‌ی پررو، شکمم رو صابون زدم که قیافه‌ی شیدا رو وقتی می‌فهمه تو زنشی ببینم و حال کنم، اونوقت برگشته زل زده توی چشات‌و می‌گه دخترعموم، مهمان، ای حناق بگیری پسره‌ی یخچال... شیرین که تازه متوجه‌ی نقش بازی کردن ساسان شده بود خندید و حرفش را قطع کرد: _ حالا چرا حرص می‌خوری؟! اصلا این شیدا کیه؟! چرا باید وقتی من‌و می‌بینه حالش گرفته بشه؟! قبل از اینکه ساسان جوابی بدهد فرهاد که از حرکات آن دو کلافه شده بود به سرعت خودش را به آنها رساند: _شما دوتا چرا اینجا ایستادین؟! ساسان یک دست شیرین را رها و او را به خود نزدیک‌تر کرد: _ می‌خوایم شمارو بچزونیم آقای خوشمزه... حرفی داری؟!