eitaa logo
رمانکده
4.7هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_95 ★★★★★ ساسان با صدای زنگ تلفن همراهش چشم از صفحه لپ
رمان ✍به قلم:مستانه بانو ★★★★★ آقا سعید با شنیدن صدای در سرش را از روی کتاب برداشت و اجازه داخل شدن داد: _ بفرمایید شیرین در را باز کرد و سرش را داخل کشید و گفت: _سلام بایا می‌تونم بیام تو؟! آقا سعید عینکش را از روی چشم برداشت و گفت: _ البته دخترم، بیا تو شیرین آرام قدم به داخل اتاق گذاشت و روبه‌روی پدر روی مبل نشست. آقا سعید با نگاه دخترش را دنبال کرد و با لبخندی زد و گفت: _چه عجب بابا، از این‌ورا شیرین لبخند تلخی زد و گفت: _ببخشید این چند وقت خیلی اذیتتون کردم، دلم نمی‌خواست مزاحمتون بشم که بیشتر ناراحت بشین آقا سعید کتابش را بست و روی میز گذاشت و پرسید: _این چه حرفیه بابا؟! تو دختر منی، تنها دختر من! درسته مدتی از دستت دلخور بودم ولی الان کنارمی و سالمی و همین برام کافیه، چیزی شده بابا؟! شیرین با نگاه از پدرش تشکر کرد و سرش را پایین انداخت و گفت: _ممنون بابا، ممنون که بازم مثل گذشته شدی با نگاه به پدرش و دیدن لبخند گرم او جرئت پیدا کرد و ادامه داد: _ بابا شما متوجه‌ی پیشنهاد ریچارد شدین؟! آقا سعید با همان لبخند سرش را تکان داد و شیرین ادامه داد: _ قبل از اینکه ریچارد پیشنهادش رو مطرح کنه من با فرهاد صحبت کردم، ازش پرسیدم چرا آدرس من‌و به ریچارد داده با اینکه می‌دونست اون چه قصدی داره؟! اون نظرش اینه که من باید ازدواج کنم، اونم با ریچارد که ازش مطمئن شده و می‌دونه واقعا من‌و دوست داره، گفت ریچارد بهش اطمینان داده و منم پیشنهادش‌و قبول کنم، بابا فرهاد گفت دارم عذابش می‌دم‌، گفت باید ازدواج کنم تا خیالش راحت بشه، وقتی ریچارد پیشنهادش‌و مطرح کرد من عصبانی شدم، هم از دست خودم و هم از دست فرهاد و هم از دست ریچارد، به‌خاطر همین عکس‌العمل نشون دادم، بعد از اون با ساسان دوست فرهاد صحبت کردم بهش گفتم که می‌خوام طبق خواسته‌ی فرهاد عمل کنم فکر می‌کردم فرهاد وقتی بفهمه مانع می‌شه ولی تا امروز که یک‌هفته گذشته و هنوز هم ریچارد روی پیشنهادش اصرار داره و فرهاد هم هیچ اقدامی نکرده مطمئن شدم که واقعا می‌خواد که من با ریچارد ازدواج کنم، بنابراین می‌خوام به ریچارد اجازه‌ی خواستگاری بدم، از نظر شما مانعی نداره؟! آقا سعید متفکرانه به دخترش زل زد و تا آخرین جمله‌ی دخترک کلمه‌ای بر زبان جاری نساخت. با مخاطب قرار گرفتن خودش زبان باز کرد: _ اون‌روز که ریچارد ازت خواستگاری کرد من چیزی نگفتم که باز مثل گذشته متهم به اجبار و تحمیل خواسته‌ی خودم نشم... شیرین با خجالت سرش را پایین انداخت و آقا سعید ادامه داد: _من این مرد رو نمی‌شناسم... نمی‌تونم نظری راجع بهش بهت بدم، اگر فرهاد تأییدش می‌کنه پس یعنی هیچ مشکلی نداره، توأم که با این مرد آشنایی داری از این نظر هم مشکلی نیست، پس هر تصمیمی بگیری منم قبول می‌کنم، همون‌طور که قبلا گفتم این‌بار نمی‌خوام نظرم‌و بهت تحمیل کنم، به‌خاطر همین اون‌روز که ریچارد ازت خواستگاری کرد فقط نگاه کردم و هیچ نگفتم، همه چی بستگی به نظر خودت داره بابا... اگر قبولش داری منم پشتتم‌ اگر هم نه که خودم اقدام می‌کنم و ازش می‌خوام دیگه این بحث رو کش نده، ولی بابا اگر نظر منم بخوای من می‌گم عجله نکن، صبرکن، چندماه از ریچارد زمان بخواه! بهش بگو چندماه بهت فرصت فکر کردن بده! عجول نباش، کاری نکن که راهی برای بازگشت نداشته باشی مثل... به شیرین زل زد و ادامه‌ی حرفش را خورد، شیرین اما منظور پدرش را دریافت. می‌دانست که منظور پدرش به روز خواستگاری و حرف‌های او به فرهاد بود آقا سعید منتظر چشم به لب‌های شیرین دوخت. دلش می‌خواست دخترش حالا با فهمیدن اینکه فرهاد هنوز هم دوستش دارد به ریچارد جواب رد بدهد و برای به دست آورد فرهاد تلاش کند ولی... هیچ‌کس از درون شیرین خبر نداشت. هیچ‌کس از درون فرهاد هم خبر نداشت. غرور دو جوان مانع از چشیدن لذت زیبای عشق شده بود. هر دو انتظار داشتند طرف مقابل اظهار پشیمانی کند و قدم پیش بگذارد و این وسط خود را بی‌گناه می‌دانستند و طرف مقابل را محکوم! فرهاد شیرین را متهم به شکستن غرور مردانه‌اش در بین جمع خانواده می‌دانست و دلش می‌خواست این شیرین باشد که برای داشتنش تلاش می‌کند. نمی‌خواست یک‌بار دیگر غرورش جریحه‌دار شود. و شیرین... او هم خود را تبرئه می‌دانست چون تاوان تمام رفتارهایش را داده بود و با این تغییر رفتارش با فرهاد می‌دانست حتی اگر حرفی نزند باز همه متوجه‌ی علاقه‌اش به فرهاد می‌شوند، او چون دختر بود از ابراز عشق واهمه داشت، از طرفی از تلافی رفتارش توسط فرهاد واهمه داشت. می‌ترسید مستقیما به فرهاد علاقه‌اش را ابراز کند و فرهاد به تلافی رفتار گذشته‌اش غرورش را بشکند و به ریشش بخندد، تمام این تصورات در دو جوان مانع از ابراز احساساتشان به هم می‌شد و دیگران این‌بار نمی‌خواستند که نظرشان را به آن دو تحمیل کنند. 💟💟💟
هدایت شده از رمانکده
💫 اصلا سخت نیست 💫حتی اگه هیچی از بافتنی بلد نباشی اصلا نگران نباش با این کانال از صفر شروع کن 😍 💫 از بافت‌هایی که با دیدن کلیپشون به راحتی می‌تونی انواع و رو خودت ببافی😍 💫با با اینجا یه آموزشگاه 💯در💯 رایگانه💪 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405
@Romankade، afsane va vagheiat.apk
حجم: 1.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade، afsane va vagheiat.epub
حجم: 543.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
افسانه و واقعیت ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته shamim708 📖تعداد صفحات : 676 💬خلاصه رمان: یه دخترکه زخم زیادی از زندگی و خانوادش خورده برای همین به شدت از خانوادش دلخوره و تبدیل به یه دختر سرد ومغرورو بی احساس شده…با خودش عهد بسته به هیچ وجه به کسی اعتماد نکنه و وابسته نشه اما با یه تلنگر توی زنگیش همه چیز تغییر میکنه گرفتار عشقی میشه که نه باورش داره ونه میدونه که معشوقش از ۸ سال پیش دلشو بهش باخته…و این جاست که ماجرا شروع میشه و پسرداستان همه کار میکنه تا این دختر که تبدیل به کوه یخ شده رو به خودش علاقمند کنه و عشق پاکشو بهش ثابت کنه اما کارش انقدرا که فکر میکنه آسون نیست.پدر ومادر پسره چون خانواده مذهبی و سر شناسی هستن به این باورن که این دختر لایق پسرشون نیست.اینجاست که همون یه شعله کوچولوییکه توسط پسره تو قلب دختره روشن شده بود هم خاموش میشه و دختر از خانوادش بیزار تر میشه چون با عث این تحقیر رو پدرش میدو نه که به خاطر حماقتش که ۱۰ سال پیش کرده بود. اما پسره اصلا قصد نداره که دوبارهاین دخترو که همه زنگیشه از دست بده…پایان خوش 🎭ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_96 ★★★★★ آقا سعید با شنیدن ص
رمان ✍به قلم:مستانه بانو دو روز در این مورد فکر کرد و در نهایت تصمیم گرفت با ریچارد صحبت کند‌. تلفن را برداشت و با او تماس گرفت و برای شب در لابی هتلی که ریچارد اقامت داشت قرار گذاشت. ساعاتی بعد رو‌به روی ریچارد نشسته و به فنجان قهوه‌ی مقابلش زل زده بود، ریچارد اما با خوشحالی به شیرین چشم دوخته و‌ تصور می‌کرد که شیرین بالاخره بعد از یک ماه در مقابل اصرارهایش کم آورده و تسلیم خواسته‌ی او شده، با لبخند سرش را کمی جلو آورد و پرسید: _شیرین! عزیزم برای این ملاقات عجله داشتی ولی الان ساکتی! حرف بزن من گوش می‌کنم شیرین دست‌هایش را دور فنجان داغ قهوه حلقه کرد و نفس عمیقی کشید: _ راستش من روی پیشنهادت فکر کردم ریچارد، می‌خوام همین‌جا این موضوع رو خاتمه بدم، سعی کردم قبول کنم، ولی... نگاهی به ریچارد که گویی با چشمانش او را قورت می‌داد کرد و ادامه داد: _من در شرایطی نیستم که به این زودی با کسی ازدواج کنم، تصمیم داشتم ازت بخوام چند ماهی به من فرصت بدی که فکر کنم و بعد جوابت‌و بدم ولی دیدم اگر بعد از چند ماه باز هم نتونستم خودم رو راضی به ازدواج با کسی کنم اونوقت در حق تو ظلم کردم. با پدرم و فرهاد صحبت کردم اونا تصمیم‌گیری به عهده‌ی من گذاشتن ولی من نمی‌تونم ریچارد، نمی‌تونم فعلا تا مدت‌ها به ازدواج حتی فکر کنم، متوجه‌ی منظورم می‌شی؟! ریچارد شوکه از حرف‌های شیرین با سؤال او به خودش آمد و گفت: _یعنی چی؟! شیرین من یک‌ماهه که دارم ازت خواهش می‌کنم! این انصاف نیست دختر، من تورو خیلی دوست دارم، نمی‌تونی این علاقه رو نادیده بگیری، آخه... شیرین حرفش را قطع کرد و گفت: _اما من ندارم ریچارد، متأسفم که خیلی رک حرف می‌زنم، ولی نمی‌تونم قبول کنم، و امیدوارم من‌و درک کنی و... _تا هروقت لازم باشه صبر می‌کنم لیدی، لطفا بیشتر فکر کن شیرین چشمانش را محکم روی هم فشرد و جواب داد: _و اگر باز هم نتیجه نداد و نتونستم بهت علاقمند بشم چی؟! می‌شه از خیر این درخواست بگذری؟! واقعا امکانش نیست، نمی‌تونم به ازدواج فکر کنم، فعلا نمی‌تونم مرد دیگه‌ای رو جایگزین فرهاد کنم، خواهش می‌کنم درکم کن ریچارد، آزارم نده، من در این مدت خیلی سختی کشیدم ریچارد یک دستش را روی ران پایش گذاشت و با دست دیگر روی میز ضرب گرفت و پرسید: _از حرفات اینطور برمیاد که انگار به فرهاد علاقه داشتی و هنوز هم داری! اما تو که نمی‌تونستی فرهاد رو فراموش کنی چرا ازش جدا شدی؟! چرا وقتی ازت خواستم در این مورد فکر کنی مخالفت نکردی و من‌و امیدوار کردی؟! شیرین صاف نشست و گفت: _من امیدوارت نکردم، گفتی در این مورد فکر کن منم فکر کردم! در مورد جدایی از فرهاد هم دلایل خاص خودم‌و دارم... _می‌خوام بدونم! _چی رو؟! _دلایلت برای جدایی از فرهاد! شیرین پوفی کشید و دستانش را روی میز گذاشت: _ آخه این اصلا ربطی به جواب منفی من به تو نداره! ریچارد هم دست‌هایش را روی هم قفل کرد و به او زل زد: _می‌خوام بدونم چرا مردی مثل فرهاد رو رها کردی و برگشتی ایران؟! شیرین به چشم‌های مرد جوان زل زد شاید اگر همه چیز را به او می‌گفت زودتر جواب منفی‌اش را می‌پذیرفت. بنابراین نفس عمیقی کشید و شروع کرد: _فرهاد بهترین پسر خانواده‌ی ماست، بهترین مردی که همه‌ی دختران فامیل آرزوش رو داشتن، از بچگی هوام‌و داشت، مراقبم بود، من نمی‌دونستم ولی خانواده‌هامون ما‌ رو از بچگی برای هم نامزد کردن، وقتی فهمیدم عصبانی شدم. مغرور بودم، لج کردم، بهش توهین کردم، تحقیرش کردم، با خودم، با اون و با خانواده‌ها لج کردم و گفتم نه، ولی اون انقدر پسر خوبی بود که دلم نیومد پای این نه بسوزه، به‌خاطر همین تحقیرش کردم که از چشمش بی‌افتم، که دیگه دوستم نداشته باشه! پسرعموم بود و دوستش داشتم، با‌هم بزرگ شدیم ولی این‌که دیگران برام تصمیم بگیرن آزارم می‌داد و همون لحظه بهش گفتم نمی‌خوامت، برو! گفتم مرد ایده‌آلم نیستی! بهش گفتم تو اونی نیستی که من می‌خوام و آرزوش رو دارم. گفتم تو خوشبختم نمی‌کنی، دلش شکست و رفت، خیلی دور! انگلستان! ولی... با عجز نگاهی به ریچارد انداخت و ادامه داد: _ ولی واقعا از چشمش افتادم، این داره اذیتم می‌کنه، نمی‌تونم کسی رو جایگزینش کنم، درکم کن و برگرد انگلستان ریچارد ریچارد دست‌های قفل شده جلوی صورتش را از هم باز کرد و با لبخندی غمگین گفت: _درکت می‌کنم و برمی‌گردم انگستان، امیدوارم به زودی دوباره شما دو تا رو باهم ببینم، سخته! از تو گذشتن سخته ولی دلت با کسی دیگه است لیدی، امیدوارم فرهاد قَدرِت رو بدونه سپس بلند شد و ایستاد و با مهربانی نگاهی به شیرین که او هم از جایش بلند شده بود انداخت و گفت: _ به امید دیدار لیدی شیرینِ زیبا... سرش را کمی کج کرد و بدون منتظر ماندن جواب از جانب شیرین به سمت پله‌های هتل رفت. 💟💟💟
کلیپ آموزش گندمی 👇 کپی_حرام دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب به کانال ما بیا👇 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405 بهترین‌ ایده‌ها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
@Romankade, poleto berokham nakesh.pdf
حجم: 4M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, poleto berokham nakesh.apk
حجم: 1.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, poleto berokham nakesh.epub
حجم: 332.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
پولتو به رخم نکش ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: کیانا بهمن زاد 📖تعداد صفحات: 467 💬خلاصه: داستان زندگی دختریه به اسم ترانه که مشکلات زیادی توی زندگیش داره و هرچه قدر خودشو به درو دیوار میکوبه تا شرایطو تغییر بده نمیشه تا اینکه برادرش کلی بدهی بالا میاره و ترانه مجبور میشه که برخلاف میلش کارایی بکنه که اصلا ازش خوشش نمیاد در این بین سر راهش یه پسر مغرور و خودخواه قرار میگیره که دست تقدیر این دوتارو همش روبه روی هم قرار میده تا اینکه یه روز اتفاقی می افته که هیچکس منتظرش نیست اما… 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_97 دو روز در این مورد فکر کرد و در نهایت تصمیم گرفت با
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین از هتل خارج شد و رو به آسمان سر بلند کرد. دستانش را درون جیب پالتو‌اش برد، یادش آمد وقتی طلاق نامه‌اش را امضا می‌کرد انتظار این درخواست از طرف ریچارد را هم داشت اما هرگز تصور نمی‌کرد که دوباره او را ببیند آن هم در ایران! ولی خودش بهتر از هر کسی می‌دانست که قلبش تنها برای یک نفر می‌تپید. ماشین گرفت تا قبل از تاریک شدن هوا به خانه برسد، با رسیدن به خانه شروین هم از راه رسید و هر دو باهم وارد شدند. شروین آن شروین پر شور و حال گذشته نبود، انگار با رفتن شیرین همه عوض شده بودند. نگاهی به صورت برادرش انداخت و پرسید: _ داداشم خسته‌ است یا غمگین؟! شروین نگاه مهربانی به خواهرش انداخت و با لبخندی کوتاه گفت: _ وقت داری حرف بزنیم؟! شیرین سرش را تکان داد و جواب داد: _البته، حرف بزنیم. بشینیم تو آلاچیق یا بریم بالا؟! دستش را که به سمت آلاچیق گرفته بود پایین آورد و منتظر جواب برادرش ماند. شروین نگاهی به آلاچیق انداخت و گفت: _ بریم توی آلاچیق، هوا خوبه! شیرین مهربان خندید: _ پس بریم! روبه‌روی هم نشسته بودند و شیرین منتظر بود تا برادرش لب باز کند. شروین دستی به صورتش کشید و نفسی گرفت: _ می‌دونی آبجی کوچیکه یه روزایی بود که فرهاد رو مسخره می‌کردم می‌دونستم دوسِت داره، ولی اینکه عاشق باشه رو درک نمی‌کردم. بهش می‌گفتم دوست داشتنت‌و قبول دارم ولی عاشقی رو نه! عاشقی وجود نداره، عشق نیست. توی این دوره زمونه عشق نابود شده! فرهاد فقط می‌خندید، می‌گفت عاشق شدنِ تو رو هم می‌بینیم! راست گفت آبجی، عاشق شدم. نه یه دوست داشتن ساده! دقیقا خودِ خودِ عشقه! اوایل فکر می‌کردم یه احساس زودگذره ولی... نگاهی غمگین به خواهرش انداخت و ادامه داد: _ دقیقا خودِ عشق بود! آروم اومد ولی الان چنبره زده توی تمام وجودم! نمی‌تونم بهش فکر نکنم، نمی‌تونم ازش دور باشم، نمی‌تونم نبینمش، دیوونه‌اش شدم. الان حال فرهادرو درک می‌کنم. الان می‌فهمم اون چی کشیده و چی داره می‌کشه! آبجی من عاشق سپیده شدم! اون‌شب که رسوندمش خونه‌شون بهش گفتم. گفتم که می‌خوامش ولی فقط سکوت کرد، از اون شب من دل توی دلم نیست، می‌خوام یه‌بار دیگه ازش خواستگاری کنم به نظرت این‌بار جواب می‌ده؟! شیرین متفکر چشم به برادرش دوخت. اگر فرهاد دوباره شخصا این‌گونه از او درخواست ازدواج می‌کرد بی‌شک پیشنهادش را می‌پذیرفت. همان‌گونه که درخواست ریچارد را با منطق رد کرد. این‌بار با منطق به فرهاد جواب می‌داد. لب باز کرد و آرام گفت: _ شاید انتظار اون درخواست رو نداشته و شوکه شده، آره به نظر من دوباره باهاش حرف بزن، مطمئنا این‌بار بهت جواب می‌ده شروین خوشحال از تأیید خواهرش گوشی‌اش را از جیب خارج کرد تا با سپیده صحبت کند و این‌بار جدی‌تر در مورد خودشان حرف بزنند. با "سلام" گفتن شروین، شیرین لبخند ‌زنان از عجله و شوقی که برادرش به خرج داد از جا بلند شد و او را تنها گذاشت و به اتاق تنهایی‌اش پناه برد. دوباره فکر فرهاد و رفتارش با او یادش آمد. برای اینکه او را از خود ناامید کند و براند چه حرف‌هایی به او نزد. مرد زیبای فامیل را ساده و زبون و دست و پاچلفتی خطاب کرد. به او گفت برایش کم اهمیت است و مردی مثل او را دوست ندارد، ولی تنها خودش می‌دانست که این حرف‌ها را از ته دل نزده و فقط به‌خاطر اینکه پسرعموی احساساتی‌اش دل از او بکند مجبور به برخورد تند بوده. از آن سو فرهاد اما هنوز از شیرین دل نکنده بود. پسرک باحیای فامیل دل در گروی شیرینش داشت ولی این‌بار خود را محق می‌دانست که قدمی پیش نگذارد تا وقتی که خود شیرین به عشقش اعتراف کند... شیرین آهی از اعماق دل کشید و گوشی‌اش را برداشت تا خود را با آن سرگرم کند. متوجه پیام جدیدش شد و آن را باز کرد. ساسان کلیپی برایش فرستاده بود؛ آن را پلی کرد که تصویر فرهاد درحال خواندن یک ترانه‌ی با احساس و زیبا پخش شد. مرد او پشت میز اتاقش نشسته و با لیوانی مست کننده و سیگار روی جاسیگاری‌اش که دود آن معلق به هوا برمی‌خاست سوزناک و با احساس می‌خواند. معلوم بود ساسان این فیلم را بدون اطلاع فرهاد گرفته است. از زاویه‌ی دید دوربین کاملا مشخص بود که فرهاد اطلاعی از این کار ساسان ندارد. فرهاد چشمانش را بسته بود و انگشتانش را روی سیم‌های تار حرکت می‌داد: "قصه ی مهر تو اونجور که بخوای دل بکنی نیست حس قلبم به تو انقدره که نابود شدنی نیست بایدم نفس کشید تو آسمون پر ستاره‌ت ریشه‌های این دیوونه جون بگیره زیر سایه‌ت فرق تو با همه جاهای تو دنیا واسم اینه این که آغوش تو بی‌خطرترین جای زمینه پای تو که در میون باشه من این جون‌ می‌ذارم من که بالاتر از این زندگی چیزی رو ندارم"... دیگر تاب دیدن ادامه‌اش را نداشت، فیلم را متوقف و از صفحه خارج شد. مرد او مست می‌خواند، باورش سخت بود مستی مردی که زبانزد فامیل بود. نمی‌دانست هدف ساسان از این کار چه بود؟!