eitaa logo
دلــ‌آرامـ‌ــ‌
14.8هزار دنبال‌کننده
506 عکس
69 ویدیو
61 فایل
﷽ متولـد :¹⁴⁰¹.⁹.³ { #کیفیتی‌که‌لمس‌می‌کنید } دلِ نازک به نگاهِ کجی آزرده شود.. اثری خاص از فاطمه پناهنده✍ کپی‌ کردن رمان حرام و پیگرد قانونی دارد❌ 🌖ارتباط با نویسنده: @fadayymahdyy 🌗تعرفه تبلیغات: https://eitaa.com/joinchat/2880635157Cda2e57c40b
مشاهده در ایتا
دانلود
- بسم‌اللّٰھ🌱!
دلــ‌آرامـ‌ــ‌
✿•••﴿#پناهم_باش﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 #part_338 - حال ندارم و دلت خوشه نداریم، باید سال بعد کنک
✿•••﴿﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 لبخندی به روشون زدم که جلو اومدم و باهم بغ..م کردن. مامان هم با لبخندی بهمون خیره شده بود که گفت: - بیاین برین توی اتاق، سرپا بده. سری تکون دادم و باهم داخل اتاقم رفتیم. کف اتاق نشستیم که محمد گفت: - ببخش اگه یکم دیر اومدیم، گفتیم یکم خانواده‌تون شرایطتش بهتر بشه به‌خاطر فوت مامان‌بزرگت. چیزی نگفتم و فقط سرم رو پایین انداختم. بلند شد اومد و کنارم نشست. نیم نگاهی بهش انداختم که گفت: - خوبی معین؟ جان من خوبی؟ جز دستت که بستی‌اش الان دیگه کجاها رو درد داری؟ حامد هم جلوتر اومد و رو به محمد گفت: - ول کن این‌حرف‌ها رو. سمت من برگشت و ادامه داد: - از پناه چه‌خبر؟ دیدید هم‌رو؟ یا فقط الان حرف می‌زنید؟ ••• ✿❥••به قݪم: ﴿فاطمـہ‌ پناهندہ﴾ (‌حࢪام‌)‼️ ❌ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 【 @romankadehdalaram
هدایت شده از تبلیغات دل‌آرام
بابام و داداشام میخواستن سرمو ببرن🥺🔪 جواهرم 15 ساله، یه دختر عرب روستای خوزستان بابامو جون به جونش میکردی پسر پرست بود و سلمان و سلیمان، داداشام شده بودن آقا بالاسر من و آبجیم طلا ، هرچی کار میکرد گوشت میخرید میریخت تو حلق اونا و نون خشک سهم ما بود چون دختر بودیم ،! برای فرار ازین خونه دست گذاشتم رو قوی ترین مرد طایفه یعنی شیخ عشیره امیرخان😏 سه تا زن داشت یکی از یکی خوشگلتر ولی من جواهر بودم تو سلیطه گری رو دست نداشتم،! شدم سوگولی اما فکرشم نمیکردم هووم از حسادت شب زفاف دستمالمو بدزده!! بابام و داداشام شمشیر برداشتن تا خونمو بریزن و بی غیرت نشن اما همون لحظه شیخ امیر به دادم رسیدو با شمشیرش هووم رو ..🤦🏻‍♀🔥👇 https://eitaa.com/joinchat/3279356058Cf2ace2072e
- بسم‌اللّٰھ🌱!
دلــ‌آرامـ‌ــ‌
✿•••﴿#پناهم_باش﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 #part_339 لبخندی به روشون زدم که جلو اومدم و باهم بغ..م ک
✿•••﴿﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 بهت‌زده بهش خیره شدم ببینم منظورش چیه که محمد گفت: - ول کن حامد! وقتی بهم زدن باهم دیگه چی باید بینشون باشه؟ - چی میگی محمد؟ شاید این تصادف باعث شد قدر هم‌دیگه رو بیشتر بفهمن! تا محمد خواست چیزی بگه لب زدم: - چی میگید شماها؟ نمی‌فهمم از حرف‌هاتون! پناه کیه؟ نمی‌فهمم مگه کیه که هر چند وقت، یک‌بار اسمش رو می‌شنوم؟ این‌بار اون‌ها بهت‌زده بهم خیره شدن. بالاخره محمد به حرف اومد و گفت: - چی میگی معین؟ پناه رو می‌گم‌ها! این‌بار داد زدم: - نمی‌دونم پناه کیه‌ها! حامد با لکنت حرف زد: - گفتی که دو سال از حافظه‌ات رو از دست دادی... یعنی... پناه رو هم یادت رفته؟ پناه... پناه کسی نیست که تو اون رو یادت بره‌ها! ••• ✿❥••به قݪم: ﴿فاطمـہ‌ پناهندہ﴾ (‌حࢪام‌)‼️ ❌ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 【 @romankadehdalaram
- بسم‌اللّٰھ🌱!
دلــ‌آرامـ‌ــ‌
✿•••﴿#پناهم_باش﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 #part_340 بهت‌زده بهش خیره شدم ببینم منظورش چیه که محمد گ
✿•••﴿﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 داشتم با هر بار شنیدن اسمش تپش قلب می‌گرفتم. کلافه سرم رو تکون دادم و گفتم: - تو رو خدا دست از سرم بردارید... خسته‌ام کردید! بابا میگم هیچی یادم نمیاد، یکی میاد می‌پرسه درس‌هات هم یادت رفته؟ یکی میگه تمام این اتفاق‌ها هم یعنی یادت رفته؟ چندتا دیگه هم میگن یعنی این دختره پناه رو یادت رفته؟ به‌خدا نمی‌دونم از کی حرف می‌زنید! اصلاً به من میاد دنبال دخترها بوده باشم خداوکیلی؟! اصلاً خیلی‌هم خوب شد یادم رفته! من و چه به عشق و عاشقی؟ - معین! شما دوتا همه هدف‌هاتون رو باهم مشخص کرده بودین، این‌همه آینده چیده بودید، حتی به هم قول دادید پزشکی دانشگاه شهید بهشتی رو باهم بیارید، همون سال اول، کنار هم بشینید، یادت نیست الله وکیلی؟! کپ کرده بودم و هیچی نمی‌گفتم. همون‌موقع در با تقه‌ای باز شد و مهدی داخل اومد. در رو پشت سرش بست و اومد کنارمون نشست. - چته داد می‌زنی آقاپسر؟ پوف کلافه‌ای کشیدم و سرم رو پایین انداختم. - پاشو برو یه آب به صورتت بزن برگرد، بلندشو. - نمی‌خواد. - پاشو معین! ••• ✿❥••به قݪم: ﴿فاطمـہ‌ پناهندہ﴾ (‌حࢪام‌)‼️ ❌ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 【 @romankadehdalaram
- بسم‌اللّٰھ🌱!
دلــ‌آرامـ‌ــ‌
✿•••﴿#پناهم_باش﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 #part_341 داشتم با هر بار شنیدن اسمش تپش قلب می‌گرفتم. کل
✿•••﴿﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 (مهدی) بالاخره از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. به محض رفتنش رو بهشون گفتم: - تاکید می‌کنم بچه‌ها، به‌هیچ وجه دیگه اسم پناه رو جلوش نمیارین! خودتون که درجریانید لحظه آخری از هم جدا شدن، فقط هم به‌خاطر بابا بود، الان من هیچ آدرس و نشونه‌ای از اون دختر و خانواده‌اش پیدا نکردم، همه چیز پاک شده! انگار که باقی چه‌طوری آثار جرم و مدرک‌ها رو پاک می‌کنن! دلم هم نمی‌خواد دوباره الان شکست بخوره، هم به‌خاطر بابا که این‌بار مطمئنم بدتر از قبل عکس‌العمل نشون میده و قبل از اون حساب من رو می‌رسه، هم نمی‌خوام فعلاً ذهن خودش اذیت بشه چون یادش نمیاد؛ من به وقتش که خیلی زوده چندتا دکتر می‌برمش برای بازگشت حافظه، فقط الان هیچی نگید لطفاً. ••• ✿❥••به قݪم: ﴿فاطمـہ‌ پناهندہ﴾ (‌حࢪام‌)‼️ ❌ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 【 @romankadehdalaram
- بسم‌اللّٰھ🌿!
دلــ‌آرامـ‌ــ‌
✿•••﴿#پناهم_باش﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 #part_342 (مهدی) بالاخره از جا بلند شد و از اتاق بیرون رف
✿•••﴿﴾•••✿ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 محمد جواب داد: - آخه آقا مهدی نمیشه که! از لحاظ فقط درسی‌اش رو هم بخوای نگاه کنی، معین به‌‌خاطر قولی که به پناه خانوم داده بود این‌همه دل به درس می‌داد، حالا که این اتفاق افتاده اصلاً یک کلمه دیگه حاضره بخونه؟ اون‌هم از سال‌هایی که هیچی یادش نیست! - محمد جان، فعلاً این رو بدون پناه نمی‌تونه انگیزه مناسبی واسه درسش باشه، من خودم رو به درس هم میارمش، فقط خواهشاً دیگه پناه خلاص! با تعلل سری تکون دادن که بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. دیدم که هنوز بیرون نی‌اومده، و همون‌جا منتظرش موندم. همون‌موقع با ظاهر پریشون و چهره خیس از آبی بیرون اومد. نگاه خسته‌اش رو بهم دوخت که گفتم: - معین، داداشم، می‌دونم داغونی، چه جسمی و چه روحی؛ ولی به‌جون خودت که ارزش‌مندتر از هرکسی هستی واسم قسم خودم به راه میارمت، قول میدم همه چیز بشه مثب قبل. بدون این‌که اصلاً به حرف‌هام فکر کنه آروم لب زد: - واقعاً این پناهی که می‌گید کیه؟! ••• ✿❥••به قݪم: ﴿فاطمـہ‌ پناهندہ﴾ (‌حࢪام‌)‼️ ❌ 💚࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇💚 【 @romankadehdalaram