خیلی خوب بود
بالاخره آرزوم برآورده شد دیگه نمیگه بهش آقا
واییییییی
🥀🖤
فاطیما :فدای ذوقت بشم 🥺🤍
نگار:
چرا دارم حس میکنم از رمان دنیای بی رحم داری اصکی میری؟
🥀🖤
فاطیما :از چه لحاظش میگی من اصلا ندارم ؟
نگار:
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part46
زیبا : رسیدیم به امریکا
پیاده شدیم از هواپیما
رفتیم توی فرودگاه و اومدین بیرون
حامی یه ون گرفت و رفتیم هتل
یه خونه گرفتیم و رفتیم توش
رفتم بالا اتاق خودمو حامی ای کاش اتاقم جدا بود هوفف
وسایل رو گذاشتیم و نشستیم
حامی : وایی خیلی خستم
همه: منمممم
حامی : من میرم بگیرم بخوابم
همه:باشه
زیبا : حامی رفتو شروین و هستی هم رفتن خوابیدن
منم که نمیخواستم برم بالا که بیدار نشه
روی کاناپه دراز کشیدم
نمیدونم اینجا رو خیلی دوست داشتم یه حس خوبی میده
بعد از چند ساعت حامی آوند پایین
حامی : اینجایی
زیبا: آره
حامی : رفتم و دستشویی کار های مربوطه رو کردمو اومدم بیرون
نشستم روی کاناپه
حامی : هوففف
سکوت سنگینی بینمون بود که دیدیم استی داره میاد پایین
زیبا : بیدار شدی
هستی :اره🥱
بعد هز چند دقیقه شروین آومد و نشستیم روی کاناپه که زیبا گفت
زیبا : بیرون نریم ؟
همه: چرا بریم
زیبا :همه رفتیم و آماده شیم
حامی : من آمادم
شروین: من امادم
(۱۵ دقیقه بعد )
حامی : کجا موندیم شما بیاین دیگه
هستی : من اومدم
حامی : زیبااااا
زیبا : اومدم ساعتمو بندازم
زیبا : آمادم
همه: چه عجب
زیبا :هوففف
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁴⁶ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤