eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
49 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ انگار که باورش نشده بود پوزخند زد و با حقارت به پشت سرم خیره شد و گفت _یعنی تو داشتی با این درد و دل مادرانه می کردی مینو که انگار جلوی حاجی پوست انداخته بود با صدای اغواگری جواب داد _ آره قربونت برم مگه من و نمیشناسی رسول !؟ منم مینو کی و می شناسی مثل من پای بچه اش بمونه !؟ حاجی جری تر شد دوباره سمتش خیز برداشت هول کرده کف دستم روی سینه اش گذاشتم ملتمسانه نگاه اش کردم لحظه ی توی صورتم چشم چرخاند و آرام تر گفت _پس بهتره حالا هم بری پی مادری کردن . صدای پاشنه ی کفش هایش که بلند شد نفس راحتی کشیدم پلک بسته پچ زدم _خدایا شکرت بخیر گذشت از ترس و اضطراب متوجه ی موقعیتم نبودم اما ثانیه ی بعد نگاه ام سمت کف دستم کشیده شد که روی سینه ی لختش بود . جوری نزدیکش بودم انگار که توی آغوشش فرو رفتم تمام تنم گُر گرفت و جوری از جا پریدم و عقب عقب رفتم که از پشت به نرده ها برخورد کردم . حاجی همانطور که نگاه اش دلخور بود براندازم کرد و گفت _بیا تو اتاق ! لحتش جوری بود که خودم را آماده ی بازخواست کردم سلانه سلانه پشت سرش وارد شدم . حاجی غفار بی توجه به حضورم حوله ی تن پوشش را روی تخت پرت کرد و من لحظه ی چشمم به بالاتنه ی لخت و بازو های عضله ایش افتاد جوری که انگار مرتکب خطایی شدم.... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ چشمم به بالاتنه ی لخت و بازو های عضله ایش افتاد جوری که انگار مرتکب خطایی شدم پلک بستم نگاه ام به پاهای جفت شده ام دادم صدای باز و بسته شدن کمد آمد و ثانیه ی بعد مقابلم ایستاد _ تا کی می خوای هم برای خودت هم برای من دردسر درست کنی هوم !؟ با هول سرم را بلند کردم انتظار این بازخواست را نداشتم مگه چه خطایی کرده بودم نکنه انتظار داشت توی گوش زنش بزنم و گیس و گیس کشی راه بندازم . آنقدر حرفش برایم سنگین بود که بی توجه به دگمه های باز و نمایان شدن سینه ی لختش خیره اش شدم و بریده بریده گفتم _من دردسر درست می کنم !؟ چه خطایی کردم !؟ همانطور که بی تفاوت دگمه اش را می بست جوابم و داد _زیر سقف این خونه تو زنمی ! هم زمان با این حرفش خیره ام شد ‌و با فک منقبض شده ادامه داد _زنم قرار نیست به کسی جواب پس بده ! قرار نیست ترسو باشه ! نباید .. نفهمیدم کی بغضم شکست به گریه افتادم وقتی صدایش آرام تر شد و حرم نفس هایش توی صورتم پاشیده شد به خودم آمدم دستمال کاغذی را جلوی صورتم گرفت ........برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
پیام های قشنگ دوستانی که دو فصل حاج رسول و کامل خواندن 🥰❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوش آمد میگم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدن ❤️ دوستان پارت اول پین شده من لینک هر ده پارت پارت و‌ اینجا می زارم 🌺 تا دسترسی راحت تر باشه ❤️ پارت اول ❤️ https://eitaa.com/romanyab/6 پارت ۱۰ https://eitaa.com/romanyab/15 پارت ۲۰ https://eitaa.com/romanyab/32 پارت ۳۰ https://eitaa.com/romanyab/66 پارت ۴۰ https://eitaa.com/romanyab/97 پارت ۵۰ https://eitaa.com/romanyab/126 پارت ۶۰ https://eitaa.com/romanyab/159 پارت ۷۰ https://eitaa.com/romanyab/186 پارت ۸۰ https://eitaa.com/romanyab/224 پارت ۹۰ https://eitaa.com/romanyab/290 پارت ۱۰۰ https://eitaa.com/romanyab/343 پارت ۱۱۰ https://eitaa.com/romanyab/426 پارت ۱۲۰ https://eitaa.com/romanyab/490 پارت ۱۳۰ https://eitaa.com/romanyab/581 پارت ۱۴۰ https://eitaa.com/romanyab/706 پارت ۱۵۰ https://eitaa.com/romanyab/806 پارت ۱۶۰ https://eitaa.com/romanyab/875 پارت ۱۷۰ https://eitaa.com/romanyab/979
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ وقتی صدایش آرام تر شد و حرم نفس هایش توی صورتم پاشیده شد به خودم آمدم دستمال کاغذی را جلوی صورتم گرفت و گفت _اینها رو نگفتم تا گریه کنی اشک ریختن مدام ، نشونه ی ضعفِ خانم فرمند محکم بایست قوی باش ! شانه ام را صاف کردم خیره اش ماندم _اها حالا شد . فکر کن این کار هم برات یه تجربه هست تا قدم های بعدی و تو زندگی محکم تر برداری . نمی دونم چرا اینقدر از این مرد حساب می بردم تمام اعتراض و گلکی های که در ذهنم ردیف کرده بودم دود شد . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ چنگی به گوشیم زدم و از زیر پتو نگاه ام به ساعت ۴ روی صفحه اش افتاد و همانطور که غلطی می زدم با خودم گفتم امشب قد هزار شب برام گذشت پس چرا خواب به چشمم نمیاد . پتو را کنار زدم با کنجکاوی نیم خیز شدم پشت بهم به پهلو خوابیده بود و صدای خرو پف ریزش بلند بود . طاقباز دراز کشیدم _خوش به حالش هم مرده ، هم پولداره هم بی خیال ! اصلا نمی فهمه جنس زن یعنی چی !؟ فقط بلده فتوا بده جوری که جرات نداری معترض بشی باید هم اینقدر راحت خرو پف کنه. عجیبِ اصلا به فکر دخترش هم نیست انگار محبت پدرانه اش به همان چند بار توی کارخانه و کارگاه ختم شده بود فقط پیش بقیه ادای حاتم طائی و در میاره 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ فقط پیش بقیه ادای حاتم طائی و در میاره نمی دونم چقدر گذشت که همچنان خیره اش بودم که یهو کش و قوسی به خودش داد و سمتم چرخید . فوری پلک بستم و خودم و به خواب زدم . اما از لای چشم های نیمه بازم حواسم بود که نشست و لحظه ی نگاه اش روی من ثابت ماند . کف دستش و روی صورتش کشید و همانطور که آستین تیشرتش و تا میزد سمت دستشویی رفت . دقیقه ی بعد صدای قامت بستنش آمد با حرص دندان قروچه ی کردم و گوش هام و گرفتم خسته شدم از این همه تظاهر شرط انسانیت اولش دل نشکستن اما اون به هر دلیلی با این بازی دل زنش و تکه پاره کرد وقتی دوباره سکوت شد با تردید تخت را دید زدم انگار دوباره خوابیده بود نگاهی به ساعت انداختم آروم نشستم بهتره زودتر حاضر بشم از اینجا راهم به کارخونه دور شده بود و قید سرویس رو هم باید می زدم . پاورچین سمت چمدانم که کنار تختش بود رفتم باید مانتو شلوار خودم و بپوشم مانتو به دست بالای سرش ایستادم و با زاری گفتم _ حالا باید کجا عوضش کنم وسط اتاقش که نمیشه نگاه ام سمت در حمام کشیده شد _بهتره برم اونجا ! وقتی حاضر آماده از حمام بیرون آمدم 🙈........برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
رضایت هاتون از خصوصی داستان حاج رسول 🥰 خوشحالم که راضی بودید و دوست داشتید ❤️