eitaa logo
romanyab
22.3هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوش آمد میگم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدن ❤️ دوستان پارت اول پین شده من لینک هر ده پارت پارت و‌ اینجا می زارم 🌺 تا دسترسی راحت تر باشه ❤️ پارت اول ❤️ https://eitaa.com/romanyab/6 پارت ۱۰ https://eitaa.com/romanyab/15 پارت ۲۰ https://eitaa.com/romanyab/32 پارت ۳۰ https://eitaa.com/romanyab/66 پارت ۴۰ https://eitaa.com/romanyab/97 پارت ۵۰ https://eitaa.com/romanyab/126 پارت ۶۰ https://eitaa.com/romanyab/159 پارت ۷۰ https://eitaa.com/romanyab/186 پارت ۸۰ https://eitaa.com/romanyab/224 پارت ۹۰ https://eitaa.com/romanyab/290 پارت ۱۰۰ https://eitaa.com/romanyab/343 پارت ۱۱۰ https://eitaa.com/romanyab/426 پارت ۱۲۰ https://eitaa.com/romanyab/490 پارت ۱۳۰ https://eitaa.com/romanyab/581 پارت ۱۴۰ https://eitaa.com/romanyab/706 پارت ۱۵۰ https://eitaa.com/romanyab/806 پارت ۱۶۰ https://eitaa.com/romanyab/875 پارت ۱۷۰ https://eitaa.com/romanyab/979
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ وقتی صدایش آرام تر شد و حرم نفس هایش توی صورتم پاشیده شد به خودم آمدم دستمال کاغذی را جلوی صورتم گرفت و گفت _اینها رو نگفتم تا گریه کنی اشک ریختن مدام ، نشونه ی ضعفِ خانم فرمند محکم بایست قوی باش ! شانه ام را صاف کردم خیره اش ماندم _اها حالا شد . فکر کن این کار هم برات یه تجربه هست تا قدم های بعدی و تو زندگی محکم تر برداری . نمی دونم چرا اینقدر از این مرد حساب می بردم تمام اعتراض و گلکی های که در ذهنم ردیف کرده بودم دود شد . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ چنگی به گوشیم زدم و از زیر پتو نگاه ام به ساعت ۴ روی صفحه اش افتاد و همانطور که غلطی می زدم با خودم گفتم امشب قد هزار شب برام گذشت پس چرا خواب به چشمم نمیاد . پتو را کنار زدم با کنجکاوی نیم خیز شدم پشت بهم به پهلو خوابیده بود و صدای خرو پف ریزش بلند بود . طاقباز دراز کشیدم _خوش به حالش هم مرده ، هم پولداره هم بی خیال ! اصلا نمی فهمه جنس زن یعنی چی !؟ فقط بلده فتوا بده جوری که جرات نداری معترض بشی باید هم اینقدر راحت خرو پف کنه. عجیبِ اصلا به فکر دخترش هم نیست انگار محبت پدرانه اش به همان چند بار توی کارخانه و کارگاه ختم شده بود فقط پیش بقیه ادای حاتم طائی و در میاره 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ فقط پیش بقیه ادای حاتم طائی و در میاره نمی دونم چقدر گذشت که همچنان خیره اش بودم که یهو کش و قوسی به خودش داد و سمتم چرخید . فوری پلک بستم و خودم و به خواب زدم . اما از لای چشم های نیمه بازم حواسم بود که نشست و لحظه ی نگاه اش روی من ثابت ماند . کف دستش و روی صورتش کشید و همانطور که آستین تیشرتش و تا میزد سمت دستشویی رفت . دقیقه ی بعد صدای قامت بستنش آمد با حرص دندان قروچه ی کردم و گوش هام و گرفتم خسته شدم از این همه تظاهر شرط انسانیت اولش دل نشکستن اما اون به هر دلیلی با این بازی دل زنش و تکه پاره کرد وقتی دوباره سکوت شد با تردید تخت را دید زدم انگار دوباره خوابیده بود نگاهی به ساعت انداختم آروم نشستم بهتره زودتر حاضر بشم از اینجا راهم به کارخونه دور شده بود و قید سرویس رو هم باید می زدم . پاورچین سمت چمدانم که کنار تختش بود رفتم باید مانتو شلوار خودم و بپوشم مانتو به دست بالای سرش ایستادم و با زاری گفتم _ حالا باید کجا عوضش کنم وسط اتاقش که نمیشه نگاه ام سمت در حمام کشیده شد _بهتره برم اونجا ! وقتی حاضر آماده از حمام بیرون آمدم 🙈........برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
رضایت هاتون از خصوصی داستان حاج رسول 🥰 خوشحالم که راضی بودید و دوست داشتید ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ وقتی حاضر آماده از حمام بیرون آمدم . چمدانم را گوشه اتاق سر دادم تا توی دست و پایش نباشد از لای پرده به هوای گرگ و میش دم صبح خیره شدم و با خودم گفتم _اولین باره دارم از عمارت میرم باید زودتر حرکت کنم تا دیر نرسم کارخونه ! وقتی پرده را انداختم با اضطراب به حاجی خیره شدم به پهلو خوابیده بود و دستش روی سینه قفل کرده بود ناخواسته نگاه ام روی صورتش لغزید. آنقدر آرام خوابیده بود که یه لحظه شک کردم این مرد همان حاجی مغرور و سردِ هست که با نزدیک شدن بهم غالب تهی می کنم . معصویتش مثل بچه ها بود یه لحظه دلم لرزید زیر لب گفتم _ارغوان هیچ وقت قضاوت نکن تو چه می دونی چرا پشت این چهره ی آرام همچین دیوی نهفته شده . تند تند موهایم را گوجه ی بالای سرم جمع کردم و مقنعه ام را سرم کشیدم . از لای در اتاق که سرک کشیدم صدای خش دارش بلند شد _کجا میری این وقت صبح !؟ توی این سکوت سر صبح صداش چنان ترس به دلم انداخت که بی هوا پاهام شل شد و همانجا دم در روی زمین افتادم . دستم چنگ سینه ام بود و نفس نفس می زدم که متوجه حضورش بالای سرم شدم سمتم خم شد و دستش روی شانه ام گذاشت _چی شده !؟ نکنه ترسیدی !؟ خیره بهش بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم پچ پچ وار گفتم _به خدا جایی نمی رفتم فقط می خواستم برم سر کار نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت ..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت . _بلند شو این کارها چیه !؟ هنوز آفتاب نزده کجا می خوای بری . از اینکه زابراهش کرده بودم خجالت کشیدم و همانطور که بازوم و از دستش می کشیدم گفتم _آخه دیرم میشه مسیرم از اینجا طولانی شده . کلافه چنگی به موهایش زد و گفت _ نمی فهممت خانم فرمند من با شما اتمام حجت کردم یانه !؟ ترسیده کیفم و به سینه فشردم نکنه می خواد بزنه زیرش جوابش و با تردید دادم _اما آخه شما قول دادید و گفتید این کارم به کارهای قبلم لطمه نمی زنه _ هیش بازم اشتباه برداشت کردی بهت می گم زیر این سقف زنمی می فهمی ؟یعنی من شوهرتم ! سختِ فهمیدنش !؟ مستأصل بودم نمی دونستم ازم چی می خواد آروم کیفم و از روی سینه ام کشید و گفت _ مثل دوتا انسان متمدن باهم می ریم صبحانه می خوردیم و میریم سرکار هوم !؟ خدایا مشکلاتم انگار تمامی نداشت تا خواستم معترض بشم بین حرفم پرید _ حواسم هست خانم فرمند قول می دم کسی نمی فهمه قضیه ی من و شما چیه مفهومه !؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا