eitaa logo
romanyab
22.3هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ وقتی که روی صندلی جلو نشستم از نگاه تیز فرخنده خانم که از روی تراس حواسش به رفتنمان بود پشتم لرزید توی صندلی فرو رفتم با خودخوری به جان انگشتانم افتاده بودم که تقه ی به شیشه ی ماشین خورد . با هول سر بلند کردم که همان زن غریبه که از همه ی زندگیم خبر داشت به روم لبخند زد حاجی شیشه را که پایین کشید کوثر با تردید نگاهی به تراس انداخت و بریده بریده گفت _خانم می گن مینو خانم دیشب رفت دخترش تا صبح بهونه اش و گرفته و دم صبح خوابیده گفتند اومدنی برید پی مینو خانم زن مکث کرده زیر چشمی نگاه ام کرد. انگار از خیلی چیزها باخبر بود یا شاید هم با نگاه اش بهم می فهماند که وسط زندگی مرد متاهل چه غلطی می کنم . چنان غمی وجودم و گرفت که همانجا می خواستم سرش فریاد بزنم و بگم غلط کردم بگم یه جور دیگه حسابش و پس می دم حاجی به غضب روی فرمان کوبید هول کرده از افکارم بیرون پریدم همانطور که استارت میزد زیر لب گفت _بگرد تا بگردیم با اضطراب پلک بستم زمزمه کردم _دعوا شروع شد همه ی اینا هم از چشم کی می بینند ؟! ارغوان بدبختِ از همه جا بی خبر . نمی دونم چرا چیزی شبیه بغض راه نفسم و بست جوری که نتونستم نفس بکشم شیشه را پایین کشیدم و دستم چنگ سینه ام کردم . من چیکار کرده بودم به قول خانجون این پول ها خوردن نداشت چشمهای مظلوم مبینا از جلوی رویم کنار نمی رفت . .. 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ چشمهای مظلوم مبینا از جلوی رویم کنار نمی رفت کاش طاقت بیارم جلوی رویش گریه نکنم کمی که گذشت صدام کرد و گفت _دیگه چی شده از دیشب اتفاق جدیدی افتاده که من بی خبرم !؟ باورم نمیشد چقدر خونسرد !؟ حاجی موجود عجیبی بود حتی حال دخترش براش مهم نبود !؟ تا حالا فهمیده بودم که از کنکاش ام در مورد دختر و زنش خوشش نمیاد نفس عمیقی کشیدم و با یادآوری افکاری که از دیشب گریبان گیرم شده بود گفتم . _راستش یه چیزی هست !؟ کلافه پفی کرد و گفت . _امیدوارم موضوع تکراری دیشب نباشه روی صندلی چرخیدم و کامل روبه رویش قرار گرفتم و با زاری گفتم _جون کیانم اون نیست . راستش از دیشب استرس دارم نمی دونستم چه جوری بهتون بگم ترسیدم دعوام کنید . داخل خیابان پیچید و جور خاصی نگاه ام کرد که تنم گر گرفت و تند تند حرفم و زدم _این خانم که توی عمارت کار می کنه ، کوثر خانم من و شناخته..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ حتی احوال کیان و ازم پرسید . میگم نکنه خبر به بچه های کارگاه ... بین حرفم پرید و گفت _ کوثر غریبه نیست زن مش رجب نفسم بند آمده بود خدایا باورم نمیشد پس عمو رجب هم از همه چیز خبر داشت غم عالم توی دلم سرازیر شد حالا با چه رویی باید باهاش روبه‌رو میشدم جوری شوک بودم که حتی نتونستم کلام کنم با دلخوری به نیم رخ بی تفاوتش خیره شدم و انگشتانم و روی پشتی صندلیش فشردم جوری ازش دلگیر بودم که بی هوا حرف دلم و زدم _اما حاج آقا شما قول دادید من دیگه چه جوری می تونم عادی برم و بیام !؟ انگار که انتظار این بازخواست و ازم نداشت با ابروهای بالا پریده سمتم برگشت و همانطور که راهنما میزد گفت _الان هم چیزی نشده نمی فهمم این همه ترس و وحشت برای چیه !؟ در ثانیه ی اخم همیشگیش جای نگاه بی تفاوتش را گرفت و من با دستپاچگی افکار ذهنی ام را زمزمه کردم _اخه فقط عمو رجب که نیست یعنی میثم هم الان همه چیو می دونه خدایا آبروم رفت . با خشم حرفم و هجی کرد و در ثانیه ی ماشین با تیک افی ایستاد _میثم !؟؟ جوری با شدت ایستاد که روی صندلی تابی خوردم با خودخوری حرفم و اصلاح کردم 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ جوری با شدت ایستاد که روی صندلی تابی خوردم با خود خوری حرفم و اصلاح کردم _یعنی منظورم آقای رزاق بود حاجی با صدای دورگه ی تقریبا داد کشید و گفت _ خانم فرمند. قضیه رو پیش خودت حل کن اولاً به کسی مربوط نمیشه شما چیکار کردی ؟ دوماً چه دلیلی داره قضاوت دیگران اینقدر برات مهم باشد اصل کاری خودت هستی که حسابت با وجدان ات صاف جوری عصبی بود که گلِگی ام را در خودم خفه کردم و سردرگم تکیه به صندلی دادم حاجی چنان موقع خط و نشان کشیدن بهم نزدیک شده بود که نفس های داغ اش که گونه ام را نوازش می کرد کلافه ام کرده بود وقتی که روی تنم خم شد نفسم بند آمد . با چشمهای گشاد بهش خیره شدم که در ماشین سمت من را باز کرد و با همان عصبانیت گفت _بهتره اینجا پیاده بشی انتهای این کوچه به کارخونه راه داره مسافتش هم کوتاه . حتی نگاه ام هم نکرد با تشکر زیر لب پیاده شدم و با خودم گفتم مثل عجل معلق فقط بلده آدم و سکته بده خوبِ خودش قول داد موضوع درز پیدا نکنه این کوه ابو الهل که به جاییش بر نمی خوره من میشم آدم بد قصه و زندگی خراب کن ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ سرکی توی واحد حسابداری کشیدم و با دیدن میثم ....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ میثم همانطور که سمت در نیم خیز میشد گفت _ حاج آقا شما چرا تشریف آوردید دستور می دادید خدمت می رسیدم باورم نمیشد حاج غفار بین چهارچوب خیره بهم ایستاده بود . با نگرانی نگاه میثم کردم و زیر لب گفتم _خدا کنه لااقل به روم نیار که از همه چیز خبر داره حاج غفار نگاه ازم گرفت و به میثم داد و در چشم بر هم زدنی در بهم کوبید و رفت . میثم هم با نگرانی پشت سرش دوید اما من پاهای لمس شده ام طاقت تحمل وزنم و نداشت با کرختی روی صندلی افتادم و به در نیمه باز اتاق خیره شدم . نمی دونم چند دقیقه گذشت که میثم با شانه های افتاده برگشت . نباید میثم احساس درونم فهمید با بی تفاوتی پرونده های زیر دستم وارسی کردم اما دل توی دلم نبود که بفهمم چه خبر شده . میثم با کلافگی چنگی به موهایش زد و گفت _ جلسه ی امروز تکلیفش چی میشه پس !؟ عجیب تا حالا سابقه نداشت حاج آقا بره سراغ کارمنداش یا جلسه ی رو‌ کنسله کنه! خدای من نزدیک بود پس بیافتم . نه می تونستم کنجکاوی کنم نه باهاش هم نظر باشم میثم بی شک از رابطه ی من و حاجی خبر داشت . خودم و مشغول نشان دادم که دوباره رو بهم ادامه داد _شاید هم رفته کارخونه ها خانم فرمند !؟ شاید می خواد اونجا جلسه رو برگزار کنه خدای من میثم چرا من و مخاطب قرار داده بود...... 🌺🌺🌺