eitaa logo
romanyab
22.4هزار دنبال‌کننده
46 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ حتی احوال کیان و ازم پرسید . میگم نکنه خبر به بچه های کارگاه ... بین حرفم پرید و گفت _ کوثر غریبه نیست زن مش رجب نفسم بند آمده بود خدایا باورم نمیشد پس عمو رجب هم از همه چیز خبر داشت غم عالم توی دلم سرازیر شد حالا با چه رویی باید باهاش روبه‌رو میشدم جوری شوک بودم که حتی نتونستم کلام کنم با دلخوری به نیم رخ بی تفاوتش خیره شدم و انگشتانم و روی پشتی صندلیش فشردم جوری ازش دلگیر بودم که بی هوا حرف دلم و زدم _اما حاج آقا شما قول دادید من دیگه چه جوری می تونم عادی برم و بیام !؟ انگار که انتظار این بازخواست و ازم نداشت با ابروهای بالا پریده سمتم برگشت و همانطور که راهنما میزد گفت _الان هم چیزی نشده نمی فهمم این همه ترس و وحشت برای چیه !؟ در ثانیه ی اخم همیشگیش جای نگاه بی تفاوتش را گرفت و من با دستپاچگی افکار ذهنی ام را زمزمه کردم _اخه فقط عمو رجب که نیست یعنی میثم هم الان همه چیو می دونه خدایا آبروم رفت . با خشم حرفم و هجی کرد و در ثانیه ی ماشین با تیک افی ایستاد _میثم !؟؟ جوری با شدت ایستاد که روی صندلی تابی خوردم با خودخوری حرفم و اصلاح کردم 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ جوری با شدت ایستاد که روی صندلی تابی خوردم با خود خوری حرفم و اصلاح کردم _یعنی منظورم آقای رزاق بود حاجی با صدای دورگه ی تقریبا داد کشید و گفت _ خانم فرمند. قضیه رو پیش خودت حل کن اولاً به کسی مربوط نمیشه شما چیکار کردی ؟ دوماً چه دلیلی داره قضاوت دیگران اینقدر برات مهم باشد اصل کاری خودت هستی که حسابت با وجدان ات صاف جوری عصبی بود که گلِگی ام را در خودم خفه کردم و سردرگم تکیه به صندلی دادم حاجی چنان موقع خط و نشان کشیدن بهم نزدیک شده بود که نفس های داغ اش که گونه ام را نوازش می کرد کلافه ام کرده بود وقتی که روی تنم خم شد نفسم بند آمد . با چشمهای گشاد بهش خیره شدم که در ماشین سمت من را باز کرد و با همان عصبانیت گفت _بهتره اینجا پیاده بشی انتهای این کوچه به کارخونه راه داره مسافتش هم کوتاه . حتی نگاه ام هم نکرد با تشکر زیر لب پیاده شدم و با خودم گفتم مثل عجل معلق فقط بلده آدم و سکته بده خوبِ خودش قول داد موضوع درز پیدا نکنه این کوه ابو الهل که به جاییش بر نمی خوره من میشم آدم بد قصه و زندگی خراب کن ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ سرکی توی واحد حسابداری کشیدم و با دیدن میثم ....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ میثم همانطور که سمت در نیم خیز میشد گفت _ حاج آقا شما چرا تشریف آوردید دستور می دادید خدمت می رسیدم باورم نمیشد حاج غفار بین چهارچوب خیره بهم ایستاده بود . با نگرانی نگاه میثم کردم و زیر لب گفتم _خدا کنه لااقل به روم نیار که از همه چیز خبر داره حاج غفار نگاه ازم گرفت و به میثم داد و در چشم بر هم زدنی در بهم کوبید و رفت . میثم هم با نگرانی پشت سرش دوید اما من پاهای لمس شده ام طاقت تحمل وزنم و نداشت با کرختی روی صندلی افتادم و به در نیمه باز اتاق خیره شدم . نمی دونم چند دقیقه گذشت که میثم با شانه های افتاده برگشت . نباید میثم احساس درونم فهمید با بی تفاوتی پرونده های زیر دستم وارسی کردم اما دل توی دلم نبود که بفهمم چه خبر شده . میثم با کلافگی چنگی به موهایش زد و گفت _ جلسه ی امروز تکلیفش چی میشه پس !؟ عجیب تا حالا سابقه نداشت حاج آقا بره سراغ کارمنداش یا جلسه ی رو‌ کنسله کنه! خدای من نزدیک بود پس بیافتم . نه می تونستم کنجکاوی کنم نه باهاش هم نظر باشم میثم بی شک از رابطه ی من و حاجی خبر داشت . خودم و مشغول نشان دادم که دوباره رو بهم ادامه داد _شاید هم رفته کارخونه ها خانم فرمند !؟ شاید می خواد اونجا جلسه رو برگزار کنه خدای من میثم چرا من و مخاطب قرار داده بود...... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ خدای من میثم چرا من و مخاطب قرار داده بود با دست پاچگی پرونده ها رو زیر رو کردم و هر طور که بود به خودم مسلط شدم و به شوخی گفتم _ آقای رزاق من استرس این پرونده ها رو دارم که تا ظهر باید تحویل ریٔسم بدم من و به حرف نگیرید لطفا ! ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ وقتی که پشت دار نشستم مژگان دستم و کشید و گفت . _می گم نرگس نبودی خبر نداری تو کارگاه چه بلبشویی شد . ناخواسته فکرم سمت اتفاق صبح و رفتن یهویی حاجی از کارخونه رفت با نگرانی قلاب را رها کردم و گفتم _ تو هم همیشه ته دلم و خالی کن چی می خواد بشه ‌. _ آه از دست تو نرگس همه اش فکرت جای بد می پره بابا این حاج آقا هم خوش اشتها ست . یه زن طلاق داده یکی گرفته یه دونه هم تو آب نمک داره . اولی و دومی که سِکرتِ ، اما نرگس اگه بدونی این آخری چه تیکه ایِ ! اشاره ی به بیرون سالن کردو با شیطنت ادامه داد _کبوترهای عاشق از صبح رفتن تو اتاق پرده هارو کشیدن اما به حاج آقا نمیاد خدایی فکر کردم سلیقه اش ساده پسند باشه این دختره زیادی ژیگوله .....🙈🙈
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
❌لیست رمان‌های کامل شده: رمان پرپرواز(دو جلدی_کامل) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان غریب آشنا(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان حنانه(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان دیبا(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان سراب(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان گناه اول و آخر(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان پاوان(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان قمر در عقرب(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان رز زرد(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان ضحی(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان شعله(کامل شده) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8 رمان لوتوس(درحال نگارش) https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
۱۲ تا رمان کامل شده دارن😍🥰 ۱۰ تا رمانشون یکجا میتونید دریافت کنید همین الان کاملا واقعی تا طرحشون تموم نشده برید👇🏿👇🏿👇🏿 https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
نامزد داشتم اما برای اینکه به پدرم کمک کنم به خواستگاری قاضی پرونده ای مالی بابام جواب مثبت دادم از عرش به فرش رسیده بودیمو تو یه خونه نمور تو محله های پایین شهر زندگی میکردیم غرورم اجازه نمی داد درباره ورشکستگی بابا به نامزدم چیزی بگم خودش هم پسر یکی از کارخانه دارهای معروف بود و برای مدتی به کانادا رفته بود آقای قاضی تیپش شبیه کارمندهای حراست بود و برعکس مردهای دور و برم ریشو و مذهبی بود وقتی باهاش نامزد شدم تازه فهمیدم چه به سر زندگیم آوردم مردی که همیشه اخم به چهره داشت و نگاهم نمی کرد جوری با محبت بهم خیره میشد که دست و پام رو گم میکردم یک هفته نشده بساط عقد و عروسی رو راه انداخت شب عروسی مثل خوابزده ها کنارش ایستاده بودم که یهو نامزدم رو دیدم به سمت مون آمد داشتم سکته میکردم در کمال ناباوری فقط سری برام تکان داد و خیلی گرم اقای قاضی رو بغل کرد و تبریک گفت من رو شناخت اما چیزی نگفت یعنی چه نسبتی با قاضی داشت تا تموم شدن جشن دلم مثل سیر و سرکه می جوشید بعد از مراسم عروس کشون کمی خیالم راحت شده بود اما بعد از رفتن چند نفری که باهامون تا خونه امده بودند جلوی در آپارتمان قاضی بودیم که از اسانسور بیرون آمد و همراه اقای قاضی که حالا دیگر شوهرم بود ... ادامه اش اینجاست 👇 https://eitaa.com/joinchat/2859271404Cd5517fead4