eitaa logo
romanyab
22.1هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ دستم و به غضب پس زد _ زن و شوهر شدن کار و‌پروژه حالیش نیست ارغوان می فهمی !؟ از بغض صدام لرزید هرگز خانجون اینجوری عصبی ندیده بودم به شانه اش چنگ زدم و با زاری گفتم _تو رو خدا خانجون با من اینجوری نکن فقط به مدت کوتاهِ حاج غفار مگه مخش تاب برداشت بیاد با من عروسی کنه تازه یه دخترم داره خانجون به گونه اش چنگ زد و با تشویش گفت _ارغوان چی داری میگی تو می خوای عقد به مرد زن و بچه دار بشی ؟ جوری حالش بد بود که دستش و به سرش کوبید و همانجا نشست با خودخوری به جان ناخن های دستم افتاده بودم و زیر لب گفتم _آخ ارغوان زدی خراب ترش کردی تو‌عقل نداری بغض بدی به گلوم چنگ انداخت و همانجا کنارش زانو زدم همانطور. که خودم و توی بغلش جا می دادم گفتم _خانجون این و گفتم تا خیالت و راحت کنم اینکه نرگس باشم بهتره ! بچه ها می گن حاجی با زنش اختلاف داره تازه دخترش مثل ماه شب چهارده ست نمی فهمم از چی نگرانی حاجی آدم درستیه مطمنا یه مسله ی هست که داره این نمایش راه می اندازه . خانجون آرام تر شده بود این و از نوازش انگشتانش لای موهام فهمیدم بریده بریده ادامه دادم . _ به احسان فکر کن خانجون دلم گرم که همه ی مشکلات مون حل میشه .... ..
✍️ پاهایم یاری نمی کرد نزدیک تر بشم کلافه پلک بستم و همانطور که انگشتر نشانم و از انگشتم بیرون می کشیدم زیر لب گفتم . _خانجون گیر داده انگشترش و بندازم انگار که همه چیز واقعیه در آهنی کارگاه را که به داخل هول دادم هنوز هم داشتم جمله هایم را مرور می کردم باید یه سری به احسان بزنم و خیالش و بابت دیه راحت کنم . حالا باید چه جوری با حاجی رو در رو بشم ؟ بعد از اون خواستگاری کذایی یک هفته ی سپری شده بود. و من ندیده بودمش گاهی از خدا می خواستم مشکلش حل بشه و یه دفعه بیاد بگه موضوع عقد و عروسی منتفیه اما این خیال هم مثل همه ی تخیلاتم واهی بود ناخواسته نگاهی به آن اتاقک شیشه ی گوشه ی کارگاه انداختم و زیر لب گفتم _ ترس نداره میرم بهش می گم باید برم دنبال کار احسان با اون انگشتر و خواستگاری چیزی تغییر نکرده کنار در اتاقش دوددل بودم اما باید قبل از اینکه منصرف بشم باهاش حرف بزنم پشت در پلک بستم نفسی تازه کردم زیر لب ذکر می گفتم که در با هول باز شد و حاجی غفار سینه به سینه ام ایستاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های جدید تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ پشت در پلک بستم نفسی تازه کردم زیر لب ذکر می گفتم که در با هول باز شد و حاجی غفار سینه به سینه ام ایستاد ترس و خجالت زبونم و‌بند آورده بود و ناخواسته یاد شب خواستگاری افتادم خیره خیره نگاه اش می کردم که با همان چهره ی اخمو و زبان یخ زده اش گفت _مشکلی پیش اومده ؟! با دستپاچگی ازش فاصله گرفتم و همانطور که به جان ناخن های دستم افتاده بودم گفتم _نه راستش من اومدم پیشتون می خواستم بگم فردا مرخصی بگیرم _پس حتما مشکلی هست درسته !؟ با شوک سرم و بلند کردم بهش خیره شدم که خودش رو از جلوی در کنار کشید و گفت . _بیا تو اتاق درست بگو چی شده !؟ وقتی حاجی در اتاق و بست و دست به جیب مقابلم ایستاده و با تیز بینی براندازم کرد تمام کلمات از ذهنم پرید . تکیه ام و به در دادم و بریده بریده گفتم _ باید برم تهران دنبال کار داداشم .با اضطراب خیره اش شدم و ادامه دادم فقط فرداست حاج آقا یه روز مرخصی کافیه زیاد طول نمی کشه . بی آنکه کلامی حرف بزنه دستش وسمتم پیش آورد دستگیره ی در کشید _باشه فعلا برو سر کارت فردا با هم می ریم جوری شوک شدم که خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم ....
✍️ _ای وای حاج آقا شما چرا!؟ یعنی با من بیاید تهران نه امکان نداره پف کلافه ی کشید و بی توجه به بالا و پایین پریدن های من سمت میزش رفت و همانطور که مشغول وارسی برگه های زیر دستش شده بود گفت _ خودم حلش می کنم نمی خوام موضوع و کش بدی فردا میام دم خونتون با هم میریم وقتی که در اتاقش و بستم هنوز هم توی شوک بودم ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ خانجون شالم و تا روی پیشانیم پایین کشید و موهای ریخته ی روی صورتم را مرتب کرد و گفت _ارغوان پاک از خودت غافل شدی به فکر همه هستی الا خودت! آدمِ کمی که نیست حاج غفار ها! آخه این چه سر و وضعیه !؟ اسمی یا شرعی ، قرار زنش بشی یه کم مرتب باش مدارکم و توی کیفم جا دادم و همانطورکه کتونی هام و پام می کردم گفتم _الهی قربونت برم چی شد یه دفعه ؟ تا دیروز که سرزنشم می کردی هوم !؟ حالا ازم می خوای خانوم باشم !؟ خانجون ویشگونی از پهلوم گرفت و گفت هنوزم دلخورم ارغوان نباید اسم خواهر خدا بیامرزت و پیش می کشیدی دیروز هم از اقدس خانم شنیدم می گفت حاجی زنش کجا بود!؟ مجرده با اینکه عجله داشتم اما این حرف خانجون مثل یه پتک روی سرم آوار شد.....
معلمی یعنی نشان دادن مسیر دانایی و توانایی و کاشتن بذر یادگیری در ذهن ها 🌱 معلمی نمی تواند شغل باشد باید اسم عشق را رویش گذاشت ....💖 تبریک روز معلم به همه ی معلمان عزیز و توانمند ❤️
عزیزان خیلی از دوستان دنبال لینک عمومی کانال مون بودن اینجا براتون می زارم اگر خواستید می تونید برای دوستان تون ارسال کنید 👇 https://eitaa.com/joinchat/1966802148C7e71eb89cd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا