(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نگاه ام به فاصله ی کم بین مان افتاد
حاجی کت و شلوار پوشیده مقابلم ایستاده بود پس چرا نمی رفت اصلا چطور از اینجا سر درآورد؟
با اضطراب بالای پله ها رو دید زدم
خدای من نکنه مژگان بیاد پی ام ناخواسته تنه ی به حاجی زدم و گفتم
_من باید برم سر کارم الان اگه یه نفر بیاد بدبخت میشم
_ دیگه نمی خواد بری پشت دار جمع کن بریم .
به سردی حکم داد و مثل برق از جلوی چشمم دور شد
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
مژگان دستمال را روی انگشتم فشرد محکم گره زد و گفت
_ببین چقدر به فکرتم همیشه با خودم پارچه کهنه دارم
همانطور که تمام حواسم به بیرون سالن بود خیسی صورتم و با لب آستین ام گرفتم و گفتم
_فردا زودتر میام مجبورم برم
سلانه سلانه از راه رو تنگ دم سالن گذشتم و نگاهی به در اتاقش انداختم و با حرص
کیفم و به زمین کوبیدم همانطور که بند کتونی هام و به زحمت گره می زدم زیر لب گفتم
_ارغوان خوب برای خودت چاه کندی !؟
صدایم را کلفت کردم و ادا ش و درآوردم
_جمع کن بریم !
ارغوان بدبخت هم که فقط باید بگه چشم خوبه خودش دید دارم از ترس سکته می کنم صد رحمت به دیوار !
بعد میگه با هم بریم اونم از کارگاه که پشت دیوارش هم چشم داره
به غضب به کیفم چنگ زدم و سمت پله ها پا تند کردم که بی هوا سینه به سینه اش درآمدم .....🙈🙈
.
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
خدای من باورم نمیشد. پس حاجی توی اتاقش نبود نکنه حرف هام و شنیده !؟
با تیز بینی بر اندازش کردم
نه! انگار مثل همیشه بود خدا کنه نشنیده باشه جوری فکرم درگیر بود که فراموشم شد چرا اینجام
حاجی با آرامشی که برام غریبه بود لبه ی کتش را کنار زد و از جیب شلوارش چسب زخمی بیرون کشید و مقابلم گرفت
_بزن به زخم دستت یه کم بعد بیا من سر جاده منتظرم
مثل برق و باد از مقابلم گذشت حتی فرصت تحلیل رفتارش و ازم گرفت
با شوک به چسب توی دستم خیره شدم و زیر لب گفتم
_عجیبِ یعنی واقعا این و حاجی بهم داده یا خواب و رویا بود
کمی همانجا دم پله ها نشستم بچه های کارگاه حسابی حواس شون به رفت و آمد حاجی بود همین هم مانده بود که من بساط شایعات شون تکمیل کنم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
حالا که چند دقیقه ی به اتفاقات امروز فکر کرده بودم خجالت می کشیدم باهاش روبه رو بشم همانطور که با دوو سمت کوچه ی پشتی می رفتم لای انگشتهام و باز کردم و با خودم گفتم
_درد بگیری ارغوان حواسش به زخمت بود برات چسب آورد
بعد تو اداش و در آوردی ....برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
لای انگشتهام و باز کردم و با خودم گفتم
درد بگیری ارغوان حواسش به زخمت بود برات چسب آورد بعد تو ادا ش و در آوردی حتما شنیده
نگاه ام که به ماشینش افتاد با اضطراب دور و اطراف را دید زدم
به عقل جن هم نمی رسید کسی که اونور جاده چند دقیقه ی منتظرم مانده حاجی غفار باشه .
سرزنش وار با خودم گفتم
_آره جون خودت منتظر تو نیست که نگران نقشش خراب بشه الآنم قشنگ من و میبره فرو می کنه تو چشم زنش .
از شیشه ی ماشین دیدمش چشم بسته تکیه به صندلی دست زیر بغل گرفته بود
موهای بهم ریختم را زیر شالم سر دادم و با تردید ضربه ی آرومی به شیشه ی ماشینش زدم
انگار که خواب بود کف دستش و به صورتش کشید و قفل ماشین و زد
به عادت همیشه سمت در عقب رفتم که شیشه را پایین کشید و گفت
_بیا جلو !
همین که کمربند را بستم منتظر بودم راه بیافته اما هنوز ایستاده بود با کنجکاوی سمتش سر چرخاندم
نگاه اش به دستهام بود که گفت
_ اینجوری زخمت بدتر میشه باید چسب میزدی !
با خجالت دستم و دور پارچه ی. کهنه ی دور انگشتم پیچیدم
ناخواسته بهش خیره شدم و همانطورکه کف دستم و سمتش می گرفتم گفتم
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۷۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
همانطور که دستم و سمتش می گرفتم گفتم
_ مرسی حاج آقا از اینکه به فکرم بودید دیگه مژگان برام بست اش گفتم بازش نکنم
همانطور اخم کرده کمر بندش و باز کرد و خودش و سمتم کشید
_بده من حلش می کنم
پارچه ی کهنه دور انگشتم و باز کرد و در این بین نگین فیروزه ی انگشترش داشت کلافه ام می کرد .و من یاد آن شب می انداخت
از آن فاصله ی نزدیک به صورتش خیره شدم
باورم نمیشد کنار همان کسی که دقیقه ی قبل توی سالن بهم نزدیک شد داشتم به مرز سکته می رسیدم اینچنین بیخیال نشسته باشم
عجیب بود چه طور به این زخم کوچک گیر داده بود
با آرامشی چسب رو دور انگشتم پیچید که از حاجی که می شناختم بعید بود .
وقتی که استارت زد بریده بریده گفت
_ با این انگشت می خواستی دوباره بشینی پشت دار .
با دستپاچگی روم و سمتش گرفتم و گفتم
_به خدا حواسم هست این موقع ها دستکش می پوشم که کثیف کاری نکنم
چنان با خشم فرمان را پیچاند که نزدیک بود پس بیافتم
_ بحث من این نیست خانم میگم باید بیشتر حواست و جمع کنی تا به خودت آسیب نزنی
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
تند تند همه لباس هایی را که برایم خریده بود توی چمدان جا دادم......برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://ble.ir/join/58NAyV45Ea
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۷۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
تند تند همه لباس ها رو توی چمدان جا دادم و رو به خانجون گفتم
_تو رو جون ارغوان الان نری به حاجی حرفی بزنی تو که واقعیت و می دونی به خدا فقط یه مدت چرا یه جوری نگاه ام می کنی انگار که واقعا دارم میرم خونه ی شوهر
خانجون با دلخوری نگاه از کیان گرفت و گفت
_ به خدا نرگس هم راضی نیست بیا برو راستش و بگو دلم داره آتیش می گیره مگه میشه بی محرمیت بری خونه ی مرد غریبه .
دست خودم نبود. نا خواسته صدام بالا رفت
_خانجون اگه ته دلم و خالی کنی چیزی عوض میشه ؟ بهت می گم زن داره خودم دیدمش مثل قرص ماه من و میخواد چیکار !؟
خانجون هم صداش بالا رفت
_اگه نمی خواست چرا عقدت کرد ها مگه تو چته !؟ ارغوان تو خوشگلی مثل فرشته ها مهربونی چرا خودت و فراموش کردی حقت زندگی کنی
انگشتانم را روی زانوهام مشت کردم وناخواسته چشمهای عسلی زنش پشت پلکم جان گرفت و با بغض گفتم
_هرچی هم بگم حرف خودت و میزنی .
چند وقت دیگه مشکلش با زنش حل میشه تمام دلخوشیم به اینه که با شناسنامه ی نرگس عقدش شدم لااقل اینجوری یه کم از عذاب وجدانم کم میشه .
به چمدانم چنگ زدم و همانطور که دم در رهاش می کردم کنار کیان زانو زدم و موهای کم پشتش را نوازش کردم
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۷۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
همانطور که دم در رهاش می کردم کنار کیان زانو زدم و موهای کم پشتش را نوازش کردم
_خانجون من ارغوانم نه نرگس اون توی شناسنامه با نرگس عقد کرده . تو رو جون ارغوان جلوی احسان هیچی نگو خودم بهش زنگ میزنم
الان دیگه حاجی میاد پی ام .
صدای زنگ خانه که بلند شد قلبم مچاله شد و با چشم های پر شده دور خانه ی کوچکمان چشم چرخاندم و دست های استخوانی کیان را بوسیدم
همین دو تا اتاق کوچک آرامشی برام داشت که هیچجا حتی توی عظیم ترین برج ها نمی تونستم پیداش کنم
اینجا خونه ی من بود جایی که بدون قضاوت و نگاه تیز کسی می تونستم خودم باشم
نفسم و با آه فوت کردم و سلانه سلانه سمت در رفتم انگار این ماجرا برام یه درس بزرگ بود تا کمتر گله کنم و شکایتم به خدا ببرم
همانطور که از پله های دم حیاط پایین می رفتم نگاه ام به حاجی افتاد سر به زیر روی تخت گوشه ی حیاط نشسته بود و خانجون داشت بهش چیزی می گفت
باورم نمیشد نکنه خانجون داره حقیقت و بهش میگه
جوری از پله ها پایین رفتم که انکار می خواستم جلوی یه حادثه ی عظیم و بگیرم از آن فاصله با حرکت شتاب زده ی دانه های تسبح اش خیره شدم......برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف