[ لاجَرم ]
زخم میزنی اما از جذام بیزاری.
راه دوری بین ما نیست
اما باز اینم زیاده.
همیشه قرار نیست تبعات یک اتفاق سنگین به سوگواریهای رایج؛ گریه و افسردگی، منجر بشه.
گاهی هم به
《خودغفلتی》
《بیلذتی》
《مقابلهی ناسازگارانه》
تبدیل میشه.
دختر شاد ما تلاش میکنه دیگه شاد نباشه؛ آرایش نمیکنه.
ورزشکاری که به الکل رو میاره و خودمراقبتی رو کنار میذاره.
و خانمی که نمی خواد میلی به آشپزی، تمیزکاری و حتی عشق ورزیدن به همسرش داشته باشه.
گاهی پشت تمام این رفتارها، یک شکل پنهان از خودمحرومسازی وجود داره؛ محرومیت آگاهانه از لذت، مراقبت و چیزهایی که زمانی حال خوب کُن بوده.
انگار فرد، نه فقط با اتفاقی که براش افتاده، بلکه با خودش هم وارد جنگ میشه؛
و مدام ذهنش به این فکر می کنه:
" اگر قرار نیست اون چیزی که میخواستم داشته باشم، پس قرار نیست از هیچ چیز دیگهای هم لذت ببرم "
و همینجا، سوگ میتونه از یک احساس موقت فراتر بره؛ انزوا و افت عزتنفس رو بیشتر کنه و کمکم غم رو به بخشی از هویت فرد تبدیل کنه.
گاهی آغاز ترمیم زمانی عه که دست از تنبیه خودمون برداریم و زندگی کنیم.
عمری دگر بباید بعد از حیات مارا
کاین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری!
- جناب سعدی -