[ لاجَرم ]
زخم میزنی اما از جذام بیزاری.
راه دوری بین ما نیست
اما باز اینم زیاده.
همیشه قرار نیست تبعات یک اتفاق سنگین به سوگواریهای رایج؛ گریه و افسردگی، منجر بشه.
گاهی هم به
《خودغفلتی》
《بیلذتی》
《مقابلهی ناسازگارانه》
تبدیل میشه.
دختر شاد ما تلاش میکنه دیگه شاد نباشه؛ آرایش نمیکنه.
ورزشکاری که به الکل رو میاره و خودمراقبتی رو کنار میذاره.
و خانمی که نمی خواد میلی به آشپزی، تمیزکاری و حتی عشق ورزیدن به همسرش داشته باشه.
گاهی پشت تمام این رفتارها، یک شکل پنهان از خودمحرومسازی وجود داره؛ محرومیت آگاهانه از لذت، مراقبت و چیزهایی که زمانی حال خوب کُن بوده.
انگار فرد، نه فقط با اتفاقی که براش افتاده، بلکه با خودش هم وارد جنگ میشه؛
و مدام ذهنش به این فکر می کنه:
" اگر قرار نیست اون چیزی که میخواستم داشته باشم، پس قرار نیست از هیچ چیز دیگهای هم لذت ببرم "
و همینجا، سوگ میتونه از یک احساس موقت فراتر بره؛ انزوا و افت عزتنفس رو بیشتر کنه و کمکم غم رو به بخشی از هویت فرد تبدیل کنه.
گاهی آغاز ترمیم زمانی عه که دست از تنبیه خودمون برداریم و زندگی کنیم.
عمری دگر بباید بعد از حیات مارا
کاین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری!
- جناب سعدی -
مدتی میشه که مسئلهای ذهنم رو درگیر کرده:
《اگر انسانها زندگی میکنن، پس چرا از عدم هم استقبال میکنن؟》
تنها فرضیهی قابلتأملی که به ذهنم میرسه اینه که ما زندگی رو در چی مییابیم؟
روزهای بارونی قشنگ؟ قدمزدن لب ساحل؟ گهگاهی یواشکی گریه کردن؟ ساختن خونهی موردعلاقه با شریک زندگی؟
در واقع، چیزی که از یک «زندگی مطلوب» در ذهن ما گنجانده شده، اغلب همینه؛ همین لحظههای زیبا و شخصی.
اما اینها تنها بخش کوچکی از زندگیان.
زندگی فقط در لذت بردن، آرامش، عشق و تجربههای شخصی خلاصه نمیشه. بخش بزرگی از زندگی در مسئولیت، ساختن، مراقبت کردن، رنج کشیدن، همدلی کردن و مفید بودن شکل میگیره.
فکر میکنم ما به وجود اومدیم برای مفید بودن، ساختن و همدل بودن؛ برای اینکه چیزی رو به این جهان اضافه کنیم و بودن رو صرف تجربه های شخصی نبینیم.
شاید مسئله اینجاست که تصور ما از یک زندگی ایدهآل، بیش از اندازه حول محور "خویش و خویشاوندی" شکل گرفته؛ حول اینکه من چه تجربهای داشته باشم، چه چیزهایی رو از زندگی دریافت کنم و چطور زندگی کنم.
و شاید به همین دلیل، گاهی فراموش میکنیم که زندگی فقط برای بهره بردن نیست؛ چیزی عه که باید در آن مشارکت کنیم.
ما اینجاییم که با هم، برای هم باشیم؛
شریف و مفید.
[ لاجَرم ]
مدتی میشه که مسئلهای ذهنم رو درگیر کرده: 《اگر انسانها زندگی میکنن، پس چرا از عدم هم استقبال می
خیلی کلی بنظر میرسه
ولی جواب سوال جزئی و در واقع اصلی هم میده.
اینکه آدم ها خودشون رو نسبت به جامعه و دنیا مسئول نمیدونن و این دید رو ندارند که باید اثری مثبت (فرزند) روی جامعه بذارن.
[ لاجَرم ]
خیلی کلی بنظر میرسه ولی جواب سوال جزئی و در واقع اصلی هم میده. اینکه آدم ها خودشون رو نسبت به جام
با این فکت روشنفکرانه و البته آروغ لیبرالی هم کنار نمیام که "فقرا نباید بچه دار شن" .