مدتی میشه که مسئلهای ذهنم رو درگیر کرده:
《اگر انسانها زندگی میکنن، پس چرا از عدم هم استقبال میکنن؟》
تنها فرضیهی قابلتأملی که به ذهنم میرسه اینه که ما زندگی رو در چی مییابیم؟
روزهای بارونی قشنگ؟ قدمزدن لب ساحل؟ گهگاهی یواشکی گریه کردن؟ ساختن خونهی موردعلاقه با شریک زندگی؟
در واقع، چیزی که از یک «زندگی مطلوب» در ذهن ما گنجانده شده، اغلب همینه؛ همین لحظههای زیبا و شخصی.
اما اینها تنها بخش کوچکی از زندگیان.
زندگی فقط در لذت بردن، آرامش، عشق و تجربههای شخصی خلاصه نمیشه. بخش بزرگی از زندگی در مسئولیت، ساختن، مراقبت کردن، رنج کشیدن، همدلی کردن و مفید بودن شکل میگیره.
فکر میکنم ما به وجود اومدیم برای مفید بودن، ساختن و همدل بودن؛ برای اینکه چیزی رو به این جهان اضافه کنیم و بودن رو صرف تجربه های شخصی نبینیم.
شاید مسئله اینجاست که تصور ما از یک زندگی ایدهآل، بیش از اندازه حول محور "خویش و خویشاوندی" شکل گرفته؛ حول اینکه من چه تجربهای داشته باشم، چه چیزهایی رو از زندگی دریافت کنم و چطور زندگی کنم.
و شاید به همین دلیل، گاهی فراموش میکنیم که زندگی فقط برای بهره بردن نیست؛ چیزی عه که باید در آن مشارکت کنیم.
ما اینجاییم که با هم، برای هم باشیم؛
شریف و مفید.
[ لاجَرم ]
مدتی میشه که مسئلهای ذهنم رو درگیر کرده: 《اگر انسانها زندگی میکنن، پس چرا از عدم هم استقبال می
خیلی کلی بنظر میرسه
ولی جواب سوال جزئی و در واقع اصلی هم میده.
اینکه آدم ها خودشون رو نسبت به جامعه و دنیا مسئول نمیدونن و این دید رو ندارند که باید اثری مثبت (فرزند) روی جامعه بذارن.
[ لاجَرم ]
خیلی کلی بنظر میرسه ولی جواب سوال جزئی و در واقع اصلی هم میده. اینکه آدم ها خودشون رو نسبت به جام
با این فکت روشنفکرانه و البته آروغ لیبرالی هم کنار نمیام که "فقرا نباید بچه دار شن" .
[ لاجَرم ]
چند روزه ذهنم نواری رو مکرر گذاشته. 《خداکند انگور ها برسند..》
خدا کند انگورها برسند
جهان مست شود..
تلوتلو بخورند خیابانها
به شانهی هم بزنند
رئیسجمهورها و گداها
مرزها مست شوند..
و محمدعلی بعد از 17 سال مادرش را ببیند
وآمنه بعد از 17 سال کودکش را لمس کند.
[ لاجَرم ]
خدا کند انگورها برسند جهان مست شود.. تلوتلو بخورند خیابانها به شانهی هم بزنند رئیسجمهورها و گداها
خدا کند انگورها برسند
آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد..
هندوکش دخترانش را آزاد کند …
برای لحظهای
تفنگها یادشان برود دریدن را..
کاردها یادشان برود
بریدن را
قلمها آتش را
آتشبس بنویسند …
[ لاجَرم ]
خدا کند انگورها برسند آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد.. هندوکش دخترانش را آزاد کند … برای لحظهای
خدا کند کوهها به هم برسند
دریا چنگ بزند به آسمان
ماهش رابدزدد..
به میخانه شوند پلنگها با آهوها …
خدا کند مستی به اشیاء سرایت کند..
پنجرهها
دیوارها را بشکنند..
[ لاجَرم ]
خدا کند کوهها به هم برسند دریا چنگ بزند به آسمان ماهش رابدزدد.. به میخانه شوند پلنگها با آهوها … خ
وتو..
همچنانکه یارت را تنگ میبوسی
مرا نیز به یاد بیاوری ..
محبوب من
محبوب دور افتادهی من
با من بزن پیالهای دیگر
به سلامتی باغهای معلق انگور!