هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تو را در دوردستهایی به غربت کشتند. پیکرت روی زمین مانده بود؛ پراکنده. ساعتها. دهاتیها دنبال یافتنات رفتند. دهاتیها پیدایت کردند. دهاتیها یکجا جمع کردندت. میگویند تکههایی از تو هنوز در آن کوههاست. مردان فاسق به شادمانه ریختهشدن خونت شراب نوشیدند و زنان فاجر، همه لخت رقصیدند و تصویرشان را منتشر کردند. بعد از تو دلهای زیادی سوخت؛ و زندگی بر جماعت کثیری سخت گرفت. بعد از تو باز روستاهای دور فراموش شد. نامهها در دست پیرمردها چروکید. چشم پیرزنهای مادرشهید به در ماند. بعد از تو هیچ کفش خاکی در خیابان پاستور نیست. جمعهها چراغ پاستور خاموش است. همه به خانههایشان رفتهاند. به قطب. به کیش. بعد از تو کسی ناگهان در راهروهای یک بیمارستان ظاهر نمیشود به پیگیری مشکلات بیماران. خودروی مشکی هیچ مسئولی، بهپای درد دلهای هیچ پیرزن در راهنشستهای نیشترمز نزد. بعد از تو همه نهادها نفس آسوده کشیدند از اضطراب سرکشیهای ناگهانی و سرزده یک رئیسجمهور. هر لحظه ممکن بود درب باز شود و مرد عمامه بهسری وارد شود. تو حیف بودی. تو سوختی و با سوختنات دود سیاه افسوس از دلهای مستضعفان برخاست. تو؛ مردی افتاده در میان انبوه درختان آن کوهپایه مهآلوده در لعنتیترین مختصات ورزقان.
«مهدی مولایی»
Emo BandEmo Band - Harja Ke Bashi (Ringtone).mp3
زمان:
حجم:
717.3K
برا این ۱۷ ثانیه بی کلام جون میدم
هدایت شده از پاستیل خرسی.🍡🐻
630.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چگونه طراحی یاد بگیریم؟
[@PASTILKHERSY]
هدایت شده از ریحونك.
"پناهِ خیس"
باران، نه برای شستنِ شهر، که برای پنهان اشک های ما آمده بود. آسمان گواه بود، اما زمین شاهد نبود.. چون تمام توجه ما بر فاصلهای بود که داشتیم از بین میبردیم.
تنم زیر لباسِ خیس، دیگر حسِ خودش را نداشت، تنها سنگینیِ تو را حمل میکرد.
و تو مثل تنها پناهگاه دنیا در آغوشِ من جا میشدی آن آغوش، دیگر یک تماس نبود بلکه یک پذیرشِ اجباری برای رفتن بود.
هر قطرهی باران که بر شانهام مینشست، سنگینیِ یک هزار حرف ناگفته برای تو را به من پس میداد. دیگر برایت تفاوتی نداشت که صورتم خیس شده است یا گونههایم.. تمامِ اشکهایی که باید میریختم، از سقف این دنیا فرو میریخت و ما را در خود غرق میکرد.
من بوی خاک بارانخورده و بوی تنِ تو را همزمان حس میکردم ترکیب تلخ زندگی و مرگی که در آن لحظه، هر دو حقیقت داشتند
من میدانستم که این طولانیترین، و شاید آخرین، لحظهای باشد که میتوانم جهانم را از زیرِ باران، در آغوش بگیرم تا پیش از آنکه قطرات باران، اشکهای ما را از هم جدا کند. امیدوارم هرگز آخرین دیدار با معشوقت رو تجربه نکنی🤍. https://eitaa.com/runak2