eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
216 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ به قلمرو رمان خوش اومدی... 📚 سلام، مسافر دنیای خیال! 👋 از امروز قدم به جایی می‌ذاری که هر صفحه، دروازه‌ای به یک دنیای تازه‌ست. اینجا قراره رمان‌های اختصاصی و فصل‌به‌فصل منتشر بشن؛ از فانتزی‌های حماسی و رازآلود گرفته تا ماجراجویی‌هایی که تا آخرین قسمت رهایت نمی‌کنند. 🌙 اولین رمان کانال به‌زودی آغاز می‌شود...
خب اولین رمان کانالمون افسانه الدوریا☁🌱📚
مشخصات رمان🌀 📚 نام: افسانهٔ اِلدوریا 🧙 ژانر: فانتزی، ماجراجویی، رازآلود، حماسی 📖 تعداد قسمت‌ها: حدود ۲۰۰ قسمت 🎯 مخاطب: نوجوان و بزرگسال
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت اول | آغاز یک راز صبح، آرام‌آرام بر روستای اِلینور سایه انداخت و نسیم خنکی میان شاخه‌های درختان زمزمه می‌کرد. اِلین، دختری شانزده‌ساله و کنجکاو، سبد حصیری‌اش را برداشت تا برای مادربزرگش گیاهان دارویی جمع کند. جنگل همیشه برای او با بقیه فرق داشت؛ انگار هر درخت، رازی قدیمی را در دل خود پنهان کرده بود. اِلین آرام میان درختان قدم می‌زد که ناگهان برق آبیِ کوچکی میان ریشه‌های یک بلوط کهنسال نگاهش را دزدید. خم شد. پرِ کوچکی بود، آبی‌رنگ و درخشان؛ آن‌قدر زیبا که انگار تکه‌ای از آسمان روی زمین افتاده باشد. با تردید آن را برداشت. در همان لحظه، نسیمی گرم از میان جنگل گذشت و برگ‌ها برای چند ثانیه دور او چرخیدند. همه‌چیز خیلی زود به حالت عادی برگشت. اِلین لبخند زد و زیر لب گفت: «حتماً اتفاقی نبوده...» پر را در جیبش گذاشت و راه خانه را پیش گرفت؛ بی‌خبر از اینکه با همین انتخاب ساده، نخستین صفحه از افسانه‌ای را ورق زده است که سرنوشت یک سرزمین را برای همیشه تغییر خواهد داد...
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت دوم | زمزمه‌ای در باد اِلین در تمام مسیر بازگشت، دستش را روی جیبش گذاشته بود. پرِ آبی هنوز گرم بود؛ گرمایی که هر لحظه بیشتر حس می‌شد. وقتی به خانه رسید، مادربزرگش با لبخند گفت: «بالاخره برگشتی!» اِلین گیاهان را روی میز گذاشت، اما چیزی درباره‌ی پر نگفت. آن شب، وقتی همه خواب بودند، نور آبیِ کم‌رنگی از داخل جیبش بیرون زد. اِلین آرام پر را بیرون آورد. درخشش آن، اتاق را مثل نور ماه روشن کرده بود. ناگهان نسیمی از پنجره گذشت و صدایی آرام در گوشش پیچید: «هنوز دیر نشده...» اِلین با تعجب به اطراف نگاه کرد. اما اتاق، خالی بود...
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سوم | کتاب فراموش‌شده صبح روز بعد، اِلین تصمیم گرفت به کتابخانه‌ی کوچک مادربزرگش سر بزند. قفسه‌ها پر از کتاب‌های قدیمی و غبارگرفته بودند. در گوشه‌ای از اتاق، کتابی با جلد سبز توجهش را جلب کرد. روی جلد فقط یک کلمه نوشته شده بود: «اِلدوریا» قلب اِلین تندتر زد. کتاب را باز کرد، اما بیشتر صفحه‌ها خالی بودند. فقط در صفحه‌ی آخر جمله‌ای دیده می‌شد: «وقتی پرِ آسمانی بیدار شود، نگهبان نیز بیدار خواهد شد...» اِلین هنوز معنی این جمله را نمی‌دانست.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت چهارم | روباه سفید آن عصر، اِلین دوباره به جنگل رفت. هنوز چند قدم برنداشته بود که روباهی سفید از میان بوته‌ها بیرون آمد. روباه فرار نکرد. فقط چند لحظه به اِلین نگاه کرد و آرام به سمت جنگل راه افتاد. انگار می‌خواست او را دنبال خودش ببرد. کنجکاوی بر ترسش غلبه کرد. اِلین قدم‌هایش را تندتر کرد. روباه جلوی تخته‌سنگ بزرگی ایستاد و ناپدید شد. روی سنگ، نشانی درخشان دیده می‌شد... نشانی که درست شبیه نقش روی پرِ آبی بود.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجم | درِ سنگی اِلین دستش را روی نقش درخشان گذاشت. زمین، لرزش کوتاهی کرد. صدای آرامی از دل کوه به گوش رسید. تخته‌سنگ، آهسته کنار رفت و راهرویی تاریک نمایان شد. اما از آن تاریکی، خبری از ترس نبود. فقط نوری آبی و آرام، مانند ستاره‌ای دوردست، در انتهای راهرو می‌درخشید. اِلین نفس عمیقی کشید. احساس می‌کرد اگر یک قدم جلو برود، دیگر هیچ‌چیز مثل گذشته نخواهد بود. او لبخند کوچکی زد... و اولین قدم را به سوی ناشناخته‌ها برداشت.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت ششم | سنگی که می‌درخشید اِلین با احتیاط وارد راهروی سنگی شد. دیوارها از سنگ‌های سفید ساخته شده بودند و نوری آبی، بی‌آنکه چراغی باشد، همه‌جا را روشن کرده بود. در انتهای راهرو، سکویی کوچک دیده می‌شد. روی سکو، سنگی شفاف قرار داشت که از درونش نور آرامی می‌تابید. اِلین دستش را به سمت سنگ برد، اما پیش از آنکه لمسش کند، صدایی آرام در فضا پیچید: «هنوز زمانش نرسیده...» اِلین با تعجب دستش را عقب کشید.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هفتم | پیرمرد جنگل اِلین با عجله از راهرو بیرون آمد. در ورودی غار، پیرمردی با ردایی سبز ایستاده بود. لبخندی آرام بر لب داشت. گفت: «سال‌ها منتظر آمدنت بودم.» اِلین جا خورد. «شما... منو می‌شناسین؟» پیرمرد فقط به پرِ آبی داخل جیب او نگاه کرد و گفت: «اون، صاحبش رو خودش انتخاب می‌کنه.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هشتم | نخستین نشانه پیرمرد عصای چوبی‌اش را روی زمین گذاشت. نقشی طلایی روی خاک پدیدار شد. همان نقش، لحظه‌ای روی دست اِلین هم درخشید و دوباره ناپدید شد. اِلین با نگرانی پرسید: «این یعنی چی؟» پیرمرد آهی کشید. «یعنی قصه‌ای که فکر می‌کردیم تموم شده... دوباره آغاز شده.»