📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلوششم | نشانِ یکسان
مرد شنلسیاه چند قدم به اِلین نزدیکتر شد.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
او آرام دستش را بالا آورد.
نشان روی دستش، همان لحظه با گردنبند اِلین همزمان درخشید.
نور آبی میان آن دو کشیده شد.
پیرزن با نگرانی یک قدم جلو آمد.
«این اتفاق نباید میافتاد...»
مرد شنلسیاه نگاهش را از اِلین برنداشت.
بعد آرام گفت:
«زمان از چیزی که فکر میکردیم زودتر رسیده.»
باد شدیدی از میان تالار عبور کرد.
شعلهی فانوسها لرزیدند.
#پارت_چهل_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلوهفتم | نامِ فراموششده
اِلین با تردید پرسید:
«تو... کی هستی؟»
مرد شنلسیاه لبخند کوتاهی زد.
«سالها پیش، مردم من را با نام ساین میشناختند.»
پیرزن با شنیدن این نام رنگش پرید.
چند نفر از نگهبانان زیر لب چیزی زمزمه کردند.
ساین ادامه داد:
«من آخرین شاگرد نگهبانان قدیمی هستم.»
اِلین با ناباوری به او خیره شد.
پس چرا همه از او میترسیدند؟
سؤالهایش هر لحظه بیشتر میشد.
#پارت_چهل_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلوهشتم | نامهٔ مُهرشده
ساین طوماری کوچک از داخل شنلش بیرون آورد.
روی مُهر آن، تصویر درخت بزرگ اِلدوریا دیده میشد.
او طومار را به اِلین داد.
«این برای تو نوشته شده.»
اِلین مُهر را شکست.
داخل نامه فقط چند خط دیده میشد.
«اگر این نامه به دستت رسیده...
یعنی نخستین گوهر پیدا شده است.
اما گوهر دوم، پیش از تو بیدار خواهد شد.»
اِلین دوباره نامه را خواند.
هر بار، همان جملهها بودند.
#پارت_چهل_هشت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلونه | ستارهٔ سقوطکرده
شب، آسمان اِلدوریا آرام بود.
ناگهان نوری در آسمان ظاهر شد.
همه سرهایشان را بالا گرفتند.
ستارهای آبی با سرعت از میان ابرها گذشت.
در دوردست، صدای برخوردی مهیب شنیده شد.
زمین برای چند ثانیه لرزید.
ساین آرام گفت:
«شروع شد...»
پیرزن عصایش را محکم در دست گرفت.
«گوهر دوم خودش را نشان داده.»
اِلین میدانست که باید دوباره سفر کند.
#پارت_چهل_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهم | آغازِ راهِ تازه
سپیده هنوز کاملاً نزده بود.
شهر در سکوت فرو رفته بود.
اِلین کولهاش را بست.
گوهر آبی را با دقت درون گردنبند مخصوصش قرار داد.
پیرزن دعایی آرام زیر لب خواند.
پسر کماندار کمانش را روی شانه انداخت.
ساین نیز بیصدا کنار دروازه ایستاد.
این بار، سفر فقط برای پیدا کردن یک گوهر نبود.
آنها باید پیش از رسیدن سایهها، راز گوهر دوم را کشف میکردند.
دروازههای شهر آرام باز شدند.
سه مسافر، قدم در جادهای گذاشتند که هیچکس پایانش را نمیدانست.
#پارت_پنجاه
#افسانه_الدوریا
ادمین هـای عـزیز میـدونـم دوسـت داریـد بـه مـن کمک کنید ولــی لـطفـا بـرام عضــو نیــارید اگــر هـم میخواید بیــارید از طریـق لیــنک بـیارید🙏🏻🫀🫂
امیدوارم ناراحت نشده باشین🥲🍓✨