📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلونه | ستارهٔ سقوطکرده
شب، آسمان اِلدوریا آرام بود.
ناگهان نوری در آسمان ظاهر شد.
همه سرهایشان را بالا گرفتند.
ستارهای آبی با سرعت از میان ابرها گذشت.
در دوردست، صدای برخوردی مهیب شنیده شد.
زمین برای چند ثانیه لرزید.
ساین آرام گفت:
«شروع شد...»
پیرزن عصایش را محکم در دست گرفت.
«گوهر دوم خودش را نشان داده.»
اِلین میدانست که باید دوباره سفر کند.
#پارت_چهل_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهم | آغازِ راهِ تازه
سپیده هنوز کاملاً نزده بود.
شهر در سکوت فرو رفته بود.
اِلین کولهاش را بست.
گوهر آبی را با دقت درون گردنبند مخصوصش قرار داد.
پیرزن دعایی آرام زیر لب خواند.
پسر کماندار کمانش را روی شانه انداخت.
ساین نیز بیصدا کنار دروازه ایستاد.
این بار، سفر فقط برای پیدا کردن یک گوهر نبود.
آنها باید پیش از رسیدن سایهها، راز گوهر دوم را کشف میکردند.
دروازههای شهر آرام باز شدند.
سه مسافر، قدم در جادهای گذاشتند که هیچکس پایانش را نمیدانست.
#پارت_پنجاه
#افسانه_الدوریا
ادمین هـای عـزیز میـدونـم دوسـت داریـد بـه مـن کمک کنید ولــی لـطفـا بـرام عضــو نیــارید اگــر هـم میخواید بیــارید از طریـق لیــنک بـیارید🙏🏻🫀🫂
امیدوارم ناراحت نشده باشین🥲🍓✨
کانالداران گرامی❗️🎀
میخوام تقدیمی بزارم🍓✨
آمارت بالای ۱۰ تا باشه اوکیه🌀
بیا پی @mahhhhssa
https://eitaa.com/roomann
کاملا رایگان🍄🦆
اگه نمیدونی تقدیمی چیه من یه متن اماده میکنم و چند تا کانال قرار میدم(همونایی که پیام میدن) بعد اونایی که کانال دارن هضو همه ی چنل ها میشن و ما هم از چنلشون حمایت میکنم🦆☁🌱