کانالداران گرامی❗️🎀
میخوام تقدیمی بزارم🍓✨
آمارت بالای ۱۰ تا باشه اوکیه🌀
بیا پی @mahhhhssa
https://eitaa.com/roomann
کاملا رایگان🍄🦆
اگه نمیدونی تقدیمی چیه من یه متن اماده میکنم و چند تا کانال قرار میدم(همونایی که پیام میدن) بعد اونایی که کانال دارن هضو همه ی چنل ها میشن و ما هم از چنلشون حمایت میکنم🦆☁🌱
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهویکم | دشتِ کریستال
خورشید تازه از پشت کوهها طلوع کرده بود.
اِلین، آرین و ساین از دروازههای اِلدوریا دور شدند.
جاده آنها را به دشتی رساند که همهچیز در آن میدرخشید.
بلورهای شفاف از دل زمین بیرون آمده بودند.
هر قدمی که برمیداشتند، نور در میان کریستالها میرقصید.
لونا آرام جلوتر حرکت میکرد.
ناگهان گوزن سفید از میان مه ظاهر شد.
چند لحظه به اِلین نگاه کرد.
بعد با قدمهایی آرام به سمت شمال رفت.
ساین گفت:
«باید دنبالش بریم...»
اِلین بدون تردید حرکت کرد.
#پارت_پنجاه_یک
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهودوم | آوازِ بلورها
هرچه جلوتر میرفتند، صدایی عجیب به گوش میرسید.
انگار کریستالها با هم زمزمه میکردند.
اِلین دستش را روی یکی از آنها گذاشت.
در همان لحظه، تصویری کوتاه در ذهنش نقش بست.
کوهی بلند...
دری بزرگ...
و گوهری سبزرنگ که در میان نور میدرخشید.
اِلین با تعجب دستش را عقب کشید.
تصویر ناپدید شد.
ساین آرام گفت:
«بلورها گذشته و آینده رو به بعضیها نشون میدن.»
#پارت_پنجاه_دو
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوسوم | رودخانهٔ آینه
در انتهای دشت، رودخانهای زلال جاری بود.
آب آن مانند آینه میدرخشید.
آرین خم شد تا از آب بنوشد.
اما تصویر خودش را ندید.
بهجای آن، مردی زرهپوش در آب دیده میشد.
مرد شمشیری نورانی در دست داشت.
لحظهای بعد تصویر محو شد.
آرین با تعجب عقب رفت.
پیرزن نگهبان همیشه گفته بود:
«رودخانهٔ آینه، حقیقت را نشان میدهد؛ نه چهره را.»
#پارت_پنجاه_سه
#افسانه_الدوریا