eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
207 دنبال‌کننده
30 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانالداران گرامی❗️🎀 میخوام تقدیمی بزارم🍓✨ آمارت بالای ۱۰ تا باشه اوکیه🌀 بیا پی @mahhhhssa https://eitaa.com/roomann کاملا رایگان🍄🦆
اگه نمیدونی تقدیمی چیه من یه متن اماده میکنم و چند تا کانال قرار میدم(همونایی که پیام میدن) بعد اونایی که کانال دارن هضو همه ی چنل ها میشن و ما هم از چنلشون حمایت میکنم🦆☁🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ســلــام صــبحــتـون بــخیــر🦆👒🌛
ســاعــت دوزاده و نیم تقــدیــمی پــر جـذب داریــما🎀😸
بریم ادامه ی رمان👀🤏🏼
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌ویکم | دشتِ کریستال خورشید تازه از پشت کوه‌ها طلوع کرده بود. اِلین، آرین و ساین از دروازه‌های اِلدوریا دور شدند. جاده آن‌ها را به دشتی رساند که همه‌چیز در آن می‌درخشید. بلورهای شفاف از دل زمین بیرون آمده بودند. هر قدمی که برمی‌داشتند، نور در میان کریستال‌ها می‌رقصید. لونا آرام جلوتر حرکت می‌کرد. ناگهان گوزن سفید از میان مه ظاهر شد. چند لحظه به اِلین نگاه کرد. بعد با قدم‌هایی آرام به سمت شمال رفت. ساین گفت: «باید دنبالش بریم...» اِلین بدون تردید حرکت کرد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌ودوم | آوازِ بلورها هرچه جلوتر می‌رفتند، صدایی عجیب به گوش می‌رسید. انگار کریستال‌ها با هم زمزمه می‌کردند. اِلین دستش را روی یکی از آن‌ها گذاشت. در همان لحظه، تصویری کوتاه در ذهنش نقش بست. کوهی بلند... دری بزرگ... و گوهری سبزرنگ که در میان نور می‌درخشید. اِلین با تعجب دستش را عقب کشید. تصویر ناپدید شد. ساین آرام گفت: «بلورها گذشته و آینده رو به بعضی‌ها نشون میدن.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌وسوم | رودخانهٔ آینه در انتهای دشت، رودخانه‌ای زلال جاری بود. آب آن مانند آینه می‌درخشید. آرین خم شد تا از آب بنوشد. اما تصویر خودش را ندید. به‌جای آن، مردی زره‌پوش در آب دیده می‌شد. مرد شمشیری نورانی در دست داشت. لحظه‌ای بعد تصویر محو شد. آرین با تعجب عقب رفت. پیرزن نگهبان همیشه گفته بود: «رودخانهٔ آینه، حقیقت را نشان می‌دهد؛ نه چهره را.»