eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
212 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
لغو تقدیمی به دلیل کویر بودن❤️‍🩹❗😔🚶‍♀
از لحاظ روحی به یکی از این اتاقا نیاز دارم ــــ.ــــ.ـــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ـــــ. [𝙗𝙖𝙩𝙢𝙖𝙣:eitaa.com/fbianwqloxnnx]🦦🚶‍♀
: حال اون فردیم که دل خوش کرده به تعطیلیو امتحانو نخونده ولی تعطیل نشده💔😂
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌وششم | دایرهٔ نور دایرهٔ نور آرام‌آرام کوچک‌تر شد. اِلین احساس کرد زمین زیر پایش ناپدید شده است. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، در دشتی سفید ایستاده بود. نه آرین آنجا بود. نه ساین. نه لونا. فقط صدای نگهبان در فضا می‌پیچید. «این آزمون را باید به‌تنهایی پشت سر بگذاری.» اِلین نفس عمیقی کشید. با قدم‌هایی آرام به سمت نور حرکت کرد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌وهفتم | درختِ بلورین در میان دشت، درختی از کریستال دیده می‌شد. شاخه‌هایش مانند شیشه می‌درخشیدند. برگ‌هایش با هر نسیم، صدایی شبیه موسیقی ایجاد می‌کردند. اِلین به درخت نزدیک شد. روی تنهٔ آن نوشته‌ای باستانی حک شده بود. او دستش را روی نوشته گذاشت. همان لحظه، تمام شاخه‌ها درخشیدند. صدایی آرام گفت: «نور، از دلِ امید متولد می‌شود.» اِلین لبخندی زد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌وهشتم | سایه‌های خاموش ناگهان نور درخت کم‌رنگ شد. چند سایهٔ سیاه از میان مه بیرون آمدند. آن‌ها چهره نداشتند. فقط چشم‌هایی خاکستری در تاریکی دیده می‌شد. سایه‌ها آرام به سمت اِلین حرکت کردند. گردنبندش شروع به درخشیدن کرد. نوری آبی اطراف او را فرا گرفت. سایه‌ها یک‌قدم عقب رفتند. اما هنوز از بین نرفته بودند.
دنــبــال یـه کـانـال بـودی کـه منبــع رمـان باشــه؟👀✨🌱 تبــریـک میــگم پــیـدا کـردی🐚🎀 قــلـمرو رمــان همــون جــاییـه که پــر از رمــان هــای نـانـاس و قــشنــگه جــوری کـه هـرکس بـره داخــلـش ساعــت هـا میــمونه😸👒 اینم لینــکش✨👇🏻 https://eitaa.com/roomann بــزن پیــوستـنو🐋🌸