از لحاظ روحی به یکی از این اتاقا نیاز دارم
ــــ.ــــ.ـــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ـــــ.
[𝙗𝙖𝙩𝙢𝙖𝙣:eitaa.com/fbianwqloxnnx]🦦🚶♀
#توییت_متنی: حال اون فردیم که دل خوش کرده به تعطیلیو امتحانو نخونده ولی تعطیل نشده💔😂
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوششم | دایرهٔ نور
دایرهٔ نور آرامآرام کوچکتر شد.
اِلین احساس کرد زمین زیر پایش ناپدید شده است.
وقتی چشمهایش را باز کرد، در دشتی سفید ایستاده بود.
نه آرین آنجا بود.
نه ساین.
نه لونا.
فقط صدای نگهبان در فضا میپیچید.
«این آزمون را باید بهتنهایی پشت سر بگذاری.»
اِلین نفس عمیقی کشید.
با قدمهایی آرام به سمت نور حرکت کرد.
#پارت_پنجاه_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوهفتم | درختِ بلورین
در میان دشت، درختی از کریستال دیده میشد.
شاخههایش مانند شیشه میدرخشیدند.
برگهایش با هر نسیم، صدایی شبیه موسیقی ایجاد میکردند.
اِلین به درخت نزدیک شد.
روی تنهٔ آن نوشتهای باستانی حک شده بود.
او دستش را روی نوشته گذاشت.
همان لحظه، تمام شاخهها درخشیدند.
صدایی آرام گفت:
«نور، از دلِ امید متولد میشود.»
اِلین لبخندی زد.
#پارت_پنجاه_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوهشتم | سایههای خاموش
ناگهان نور درخت کمرنگ شد.
چند سایهٔ سیاه از میان مه بیرون آمدند.
آنها چهره نداشتند.
فقط چشمهایی خاکستری در تاریکی دیده میشد.
سایهها آرام به سمت اِلین حرکت کردند.
گردنبندش شروع به درخشیدن کرد.
نوری آبی اطراف او را فرا گرفت.
سایهها یکقدم عقب رفتند.
اما هنوز از بین نرفته بودند.
#پارت_پنجاه_هشت
#افسانه_الدوریا
دنــبــال یـه کـانـال بـودی کـه منبــع رمـان باشــه؟👀✨🌱
تبــریـک میــگم پــیـدا کـردی🐚🎀 قــلـمرو رمــان همــون جــاییـه که پــر از رمــان هــای نـانـاس و قــشنــگه جــوری کـه هـرکس بـره داخــلـش ساعــت هـا میــمونه😸👒
اینم لینــکش✨👇🏻
https://eitaa.com/roomann
بــزن پیــوستـنو🐋🌸
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهونهم | انتخاب
صدای نگهبان دوباره شنیده شد.
«قدرت، همیشه راهحل نیست.»
یکی از سایهها به اِلین نزدیک شد.
او میتوانست با نور گردنبندش آن را نابود کند.
اما بهجای حمله، دستش را جلو برد.
نور آرامی از دستانش بیرون آمد.
سایه برای لحظهای ایستاد.
رنگ تیرهٔ بدنش کمکم محو شد.
سپس مانند غباری در باد ناپدید شد.
نگهبان لبخند زد.
#پارت_پنجاه_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت شصتم | گوهرِ زمردین
تمام دشتِ کریستال در نوری سبزرنگ غرق شد.
درختِ بلورین آرام شکاف برداشت.
از میان شاخههای درخشان، گوی کوچکی از نور بیرون آمد.
آن نور، کمکم به گوهری زمردین تبدیل شد.
گوهر در هوا شناور ماند.
اِلین با احتیاط یک قدم جلو رفت.
گردنبندش دوباره درخشید.
گوهر زمردین آرام به سمت او حرکت کرد.
اما درست پیش از آنکه به دستان اِلین برسد...
زمین با لرزشی شدید تکان خورد.
صدای غرش بلندی در سراسر دشت پیچید.
همهٔ کریستالها یکباره خاموش شدند.
ساین شمشیرش را از غلاف بیرون کشید.
آرین کمانش را آماده کرد.
از دلِ مه، سایهای عظیم با چشمانی سرخ پدیدار شد.
#پارت_شصت
#افسانه_الدوریا