📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت ششم | سنگی که میدرخشید
اِلین با احتیاط وارد راهروی سنگی شد. دیوارها از سنگهای سفید ساخته شده بودند و نوری آبی، بیآنکه چراغی باشد، همهجا را روشن کرده بود.
در انتهای راهرو، سکویی کوچک دیده میشد.
روی سکو، سنگی شفاف قرار داشت که از درونش نور آرامی میتابید.
اِلین دستش را به سمت سنگ برد، اما پیش از آنکه لمسش کند، صدایی آرام در فضا پیچید:
«هنوز زمانش نرسیده...»
اِلین با تعجب دستش را عقب کشید.
#پارت_ششم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفتم | پیرمرد جنگل
اِلین با عجله از راهرو بیرون آمد.
در ورودی غار، پیرمردی با ردایی سبز ایستاده بود.
لبخندی آرام بر لب داشت.
گفت:
«سالها منتظر آمدنت بودم.»
اِلین جا خورد.
«شما... منو میشناسین؟»
پیرمرد فقط به پرِ آبی داخل جیب او نگاه کرد و گفت:
«اون، صاحبش رو خودش انتخاب میکنه.»
#پارت_هفتم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هشتم | نخستین نشانه
پیرمرد عصای چوبیاش را روی زمین گذاشت.
نقشی طلایی روی خاک پدیدار شد.
همان نقش، لحظهای روی دست اِلین هم درخشید و دوباره ناپدید شد.
اِلین با نگرانی پرسید:
«این یعنی چی؟»
پیرمرد آهی کشید.
«یعنی قصهای که فکر میکردیم تموم شده... دوباره آغاز شده.»
#پارت_هشتم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت نهم | نامهای بینام
وقتی اِلین به خانه برگشت، پاکتی قدیمی روی میز بود.
نه فرستندهای داشت و نه مُهری.
داخل آن فقط یک برگه دیده میشد.
روی برگه با خطی زیبا نوشته شده بود:
«اگر حقیقت را میخواهی، فردا پیش از طلوع خورشید به کنار دریاچهی آینه برو.»
اِلین هرگز نام آن دریاچه را نشنیده بود.
#پارت_نهم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت دهم | آغاز سفر
آن شب، اِلین تا سپیدهدم خوابش نبرد.
با طلوع خورشید، کولهی کوچکش را برداشت.
پیش از خروج از خانه، برای آخرین بار به روستا نگاه کرد.
همهچیز مثل همیشه آرام بود.
اما خودش میدانست که دیگر هیچچیز مثل گذشته نخواهد شد.
او قدم در راهی گذاشت که پایانش را هیچکس نمیدانست...
و سفر اِلین، از همین لحظه آغاز شد.
#پارت_دهم
#افسانه_الدوریا
درود عـزیـزدلـم💗
𝗪𝗲𝗹𝗰𝗼𝗺𝗲 𝘁𝗼 𝗺𝘆 𝗰𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹 𐙚
خـوب اگـه تـوهـم بــه ادیـت سـریـال عـلـاقـه مـندی جـات فـقـط ایـنـجـاسـت🫶
https://eitaa.com/zxjeurjd
پـس جـویـن شـو تـا از دسـتـت نـرفـتـه قـشـنـگـم🥹🌸
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت یازدهم | دریاچهٔ آینه
خورشید هنوز کاملاً طلوع نکرده بود که اِلین به کنار دریاچه رسید.
سطح آب، آنقدر آرام بود که آسمان را بینقص در خود جای داده بود.
در میان سکوت، موج کوچکی روی آب افتاد...
اما هیچکس آنجا نبود.
#پارت_یازدهم
#افسانه_الدوریا