eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
214 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هشتم | نخستین نشانه پیرمرد عصای چوبی‌اش را روی زمین گذاشت. نقشی طلایی روی خاک پدیدار شد. همان نقش، لحظه‌ای روی دست اِلین هم درخشید و دوباره ناپدید شد. اِلین با نگرانی پرسید: «این یعنی چی؟» پیرمرد آهی کشید. «یعنی قصه‌ای که فکر می‌کردیم تموم شده... دوباره آغاز شده.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت نهم | نامه‌ای بی‌نام وقتی اِلین به خانه برگشت، پاکتی قدیمی روی میز بود. نه فرستنده‌ای داشت و نه مُهری. داخل آن فقط یک برگه دیده می‌شد. روی برگه با خطی زیبا نوشته شده بود: «اگر حقیقت را می‌خواهی، فردا پیش از طلوع خورشید به کنار دریاچه‌ی آینه برو.» اِلین هرگز نام آن دریاچه را نشنیده بود.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت دهم | آغاز سفر آن شب، اِلین تا سپیده‌دم خوابش نبرد. با طلوع خورشید، کوله‌ی کوچکش را برداشت. پیش از خروج از خانه، برای آخرین بار به روستا نگاه کرد. همه‌چیز مثل همیشه آرام بود. اما خودش می‌دانست که دیگر هیچ‌چیز مثل گذشته نخواهد شد. او قدم در راهی گذاشت که پایانش را هیچ‌کس نمی‌دانست... و سفر اِلین، از همین لحظه آغاز شد.
Happy 42👒☁😻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود عـزیـزدلـم💗 𝗪𝗲𝗹𝗰𝗼𝗺𝗲 𝘁𝗼 𝗺𝘆 𝗰𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹 𐙚 خـوب اگـه تـوهـم بــه ادیـت سـریـال عـلـاقـه مـندی جـات فـقـط ایـنـجـاسـت🫶 https://eitaa.com/zxjeurjd پـس جـویـن شـو تـا از دسـتـت نـرفـتـه قـشـنـگـم🥹🌸
خب بریم سراغ ادامه رمانمون🍓🪐
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت یازدهم | دریاچهٔ آینه خورشید هنوز کاملاً طلوع نکرده بود که اِلین به کنار دریاچه رسید. سطح آب، آن‌قدر آرام بود که آسمان را بی‌نقص در خود جای داده بود. در میان سکوت، موج کوچکی روی آب افتاد... اما هیچ‌کس آنجا نبود.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت دوازدهم | سایه‌ای بر آب اِلین خم شد تا آب را لمس کند. در تصویر دریاچه، صورت خودش دیده نمی‌شد... دختری دیگر به او نگاه می‌کرد. اِلین با تعجب عقب رفت. با تکان خوردن آب، تصویر هم ناپدید شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سیزدهم | پرندهٔ سپید ناگهان پرنده‌ای سفید از دل مه بیرون آمد. چند دور بالای سر اِلین چرخید. بعد آرام به سمت شمال پرواز کرد. اِلین احساس کرد باید دنبالش برود.