📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت شانزدهم | نگهبان
پشت سر اِلین صدایی شنیده شد.
او آرام برگشت.
گوزنی سفید با شاخهایی طلایی روبهرویش ایستاده بود.
نگاهش آرام بود؛ نه خشمگین، نه ترسناک.
گوزن فقط به او نگاه کرد...
#پارت_شانزدهم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفدهم | نشانه
گوزن چند قدم جلو رفت و ایستاد.
اِلین هم دنبالش حرکت کرد.
روی زمین، گل کوچکی با نور آبی میدرخشید.
همان لحظه، پرِ آبی داخل جیبش دوباره گرم شد.
#پارت_هفدهم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هجدهم | سنگهای روشن
در دل جنگل، دایرهای از سنگهای سفید دیده میشد.
با نزدیک شدن اِلین، یکییکی شروع به درخشیدن کردند.
نسیمی آرام میان آنها پیچید.
انگار کسی نام او را زمزمه میکرد.
#پارت_هجدهم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت نوزدهم | دروازه
نور سنگها به هم پیوست.
در میانشان دری از نور شکل گرفت.
اِلین نفسش را در سینه حبس کرد.
آن سوی دروازه، سرزمینی دیده میشد که هیچ شباهتی به دنیای او نداشت.
#پارت_نوزدهم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستم | قدم نخست
اِلین چند لحظه مردد ماند.
باد، آرام موهایش را نوازش کرد؛ گویی او را به جلو دعوت میکرد.
لبخندی زد و قدمی به سوی دروازه برداشت.
در همان لحظه، نور همهجا را فرا گرفت...
و سفر واقعی او تازه آغاز شد.
#پارت_بیستم
#افسانه_الدوریا
https://abzarek.ir/service-p/msg/5117949
بچه ها ناشناش ساختم بیاین نظرتونو درباره رمان بهمون بگین🌸🦋
#ناشناسمون
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستویکم | آنسوی نور
اِلین چشمهایش را بست.
گرمای عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت؛ انگار نسیمی از میان نور عبور میکرد و او را با خود میبرد.
چند لحظه بعد، همهچیز آرام شد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، دیگر خبری از جنگل آشنای روستا نبود.
درختانی با برگهای نقرهای تا دوردست کشیده شده بودند و رودخانهای زلال، آرام از میان آنها میگذشت.
آسمان، رنگی میان آبی و بنفش داشت و پرندههایی با بالهای طلایی در سکوت پرواز میکردند.
اِلین نفسش را آرام بیرون داد.
زیر لب گفت:
«اینجا... کجاست؟»
در همان لحظه، صدایی از پشت سرش شنیده شد...
#پارت_بیست_یکم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستودوم | غریبه
اِلین با عجله برگشت.
پسری همسن خودش، با شنلی سبز و کمانی بر دوش، چند قدم دورتر ایستاده بود.
نگاهش آرام اما پر از تعجب بود.
گفت:
«تو... انسان هستی؟»
اِلین چیزی نگفت.
پسر لبخند کمرنگی زد.
«پس پیشگویی حقیقت داشت...»
قبل از اینکه اِلین چیزی بپرسد، صدای شاخی بلند در جنگل پیچید.
چهرهی پسر ناگهان جدی شد.
#پارت_بیست_دوم
#افسانه_الدوریا