eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
214 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلـام ببخشید که امروز فعالیت نکردم الان اومدم با کلی پارت🍬😉
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌ویکم | آن‌سوی نور اِلین چشم‌هایش را بست. گرمای عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت؛ انگار نسیمی از میان نور عبور می‌کرد و او را با خود می‌برد. چند لحظه بعد، همه‌چیز آرام شد. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، دیگر خبری از جنگل آشنای روستا نبود. درختانی با برگ‌های نقره‌ای تا دوردست کشیده شده بودند و رودخانه‌ای زلال، آرام از میان آن‌ها می‌گذشت. آسمان، رنگی میان آبی و بنفش داشت و پرنده‌هایی با بال‌های طلایی در سکوت پرواز می‌کردند. اِلین نفسش را آرام بیرون داد. زیر لب گفت: «اینجا... کجاست؟» در همان لحظه، صدایی از پشت سرش شنیده شد...
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌ودوم | غریبه اِلین با عجله برگشت. پسری هم‌سن خودش، با شنلی سبز و کمانی بر دوش، چند قدم دورتر ایستاده بود. نگاهش آرام اما پر از تعجب بود. گفت: «تو... انسان هستی؟» اِلین چیزی نگفت. پسر لبخند کمرنگی زد. «پس پیشگویی حقیقت داشت...» قبل از اینکه اِلین چیزی بپرسد، صدای شاخی بلند در جنگل پیچید. چهره‌ی پسر ناگهان جدی شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌وسوم | فرار پسر گفت: «اینجا امن نیست، زود باش!» بی‌آنکه منتظر جواب بماند، شروع به دویدن کرد. اِلین هم به دنبالش رفت. شاخه‌های درختان از بالای سرشان عبور می‌کردند و صدای شاخ هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. چند دقیقه بعد، هر دو پشت صخره‌ای بزرگ پنهان شدند. همه‌جا دوباره ساکت شد. اما اِلین حس می‌کرد کسی آن‌ها را زیر نظر دارد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌وچهارم | شهر پنهان پسر از میان بوته‌ها گذشت و به اِلین اشاره کرد. چند قدم جلوتر، شهری میان درختان نمایان شد. خانه‌هایی از چوب سفید، پل‌هایی معلق و فانوس‌هایی که حتی در روز می‌درخشیدند. اِلین با شگفتی اطراف را نگاه کرد. هیچ‌وقت چنین جایی ندیده بود. پسر آرام گفت: «به اِلدوریا خوش اومدی...»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌وپنجم | نامی که فراموش نشده بود با ورود به شهر، مردم با تعجب به اِلین نگاه می‌کردند. پیرزنی که کنار چشمه ایستاده بود، ناگهان دستش لرزید. با صدایی آرام گفت: «همون چشما...» همه ساکت شدند. پیرزن یک قدم جلو آمد و به پرِ آبی که از جیب اِلین پیدا بود نگاه کرد. بعد لبخندی زد و گفت: «بعد از سال‌ها... نگهبان جدید از راه رسید.» اِلین هنوز نمی‌دانست چرا همه او را می‌شناسند...
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌وششم | تالار نگهبانان اِلین همراه آن پسر وارد تالاری بزرگ شد. ستون‌های بلند از سنگ‌های سفید ساخته شده بودند و سقف تالار، مانند آسمان شب، پر از ستاره‌های درخشان بود. در انتهای تالار، پنج صندلی سنگی قرار داشت؛ اما فقط یکی از آن‌ها خالی بود. اِلین با تعجب پرسید: «اینجا کجاست؟» پسر پاسخ داد: «تالار نگهبانان... جایی که سال‌ها منتظر تو بوده است.» در همان لحظه، پرِ آبی دوباره درخشید.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌وهفتم | صندوق قدیمی نور پر، همه را به سمت اتاقی کوچک هدایت کرد. در گوشه‌ی اتاق، صندوقی چوبی زیر لایه‌ای از گرد و غبار قرار داشت. پیرزن آرام گفت: «قرن‌هاست هیچ‌کس نتونسته این صندوق رو باز کنه.» اِلین دستش را روی قفل گذاشت. با صدایی آرام، قفل خودبه‌خود باز شد. همه با ناباوری به او نگاه کردند. داخل صندوق فقط یک کلید نقره‌ای بود...
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌وهشتم | کلید نقره‌ای کلید، برخلاف ظاهرش، بسیار سبک بود. وقتی اِلین آن را برداشت، نقش کوچکی روی دسته‌ی کلید شروع به درخشیدن کرد. پیرمردی که در تالار حضور داشت، آرام گفت: «این کلید فقط یک در را باز می‌کنه...» اِلین پرسید: «کدوم در؟» پیرمرد لبخند زد. «دری که سال‌هاست هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشته.» سکوت تالار سنگین‌تر شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت بیست‌ونهم | برج خاموش صبح روز بعد، اِلین همراه چند نفر از نگهبانان راهی شمال اِلدوریا شد. پس از ساعت‌ها پیاده‌روی، برجی بلند از میان مه نمایان شد. برجی که هیچ پنجره‌ای نداشت. درِ بزرگش با همان نقش روی کلید تزئین شده بود. اِلین نفس عمیقی کشید. کلید را آرام داخل قفل قرار داد...
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت سی‌ام | نخستین راز با چرخیدن کلید، صدای سنگینی در فضا پیچید. درِ برج آهسته باز شد. هوای خنکی از داخل بیرون آمد و شعله‌های فانوس‌ها را به رقص درآورد. در مرکز برج، سکویی سنگی قرار داشت. روی آن، کتابی با جلد آبی دیده می‌شد. وقتی اِلین به کتاب نزدیک شد، صفحه‌های آن خودبه‌خود ورق خوردند. روی نخستین صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود: «اگر این نوشته را می‌خوانی، سرنوشت اِلدوریا از امروز به دستان تو گره خورده است.» اِلین با دستانی لرزان کتاب را بست...