📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستم | قدم نخست
اِلین چند لحظه مردد ماند.
باد، آرام موهایش را نوازش کرد؛ گویی او را به جلو دعوت میکرد.
لبخندی زد و قدمی به سوی دروازه برداشت.
در همان لحظه، نور همهجا را فرا گرفت...
و سفر واقعی او تازه آغاز شد.
#پارت_بیستم
#افسانه_الدوریا
https://abzarek.ir/service-p/msg/5117949
بچه ها ناشناش ساختم بیاین نظرتونو درباره رمان بهمون بگین🌸🦋
#ناشناسمون
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستویکم | آنسوی نور
اِلین چشمهایش را بست.
گرمای عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت؛ انگار نسیمی از میان نور عبور میکرد و او را با خود میبرد.
چند لحظه بعد، همهچیز آرام شد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، دیگر خبری از جنگل آشنای روستا نبود.
درختانی با برگهای نقرهای تا دوردست کشیده شده بودند و رودخانهای زلال، آرام از میان آنها میگذشت.
آسمان، رنگی میان آبی و بنفش داشت و پرندههایی با بالهای طلایی در سکوت پرواز میکردند.
اِلین نفسش را آرام بیرون داد.
زیر لب گفت:
«اینجا... کجاست؟»
در همان لحظه، صدایی از پشت سرش شنیده شد...
#پارت_بیست_یکم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستودوم | غریبه
اِلین با عجله برگشت.
پسری همسن خودش، با شنلی سبز و کمانی بر دوش، چند قدم دورتر ایستاده بود.
نگاهش آرام اما پر از تعجب بود.
گفت:
«تو... انسان هستی؟»
اِلین چیزی نگفت.
پسر لبخند کمرنگی زد.
«پس پیشگویی حقیقت داشت...»
قبل از اینکه اِلین چیزی بپرسد، صدای شاخی بلند در جنگل پیچید.
چهرهی پسر ناگهان جدی شد.
#پارت_بیست_دوم
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستوسوم | فرار
پسر گفت:
«اینجا امن نیست، زود باش!»
بیآنکه منتظر جواب بماند، شروع به دویدن کرد.
اِلین هم به دنبالش رفت.
شاخههای درختان از بالای سرشان عبور میکردند و صدای شاخ هر لحظه نزدیکتر میشد.
چند دقیقه بعد، هر دو پشت صخرهای بزرگ پنهان شدند.
همهجا دوباره ساکت شد.
اما اِلین حس میکرد کسی آنها را زیر نظر دارد.
#پارت_بیست_سه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستوچهارم | شهر پنهان
پسر از میان بوتهها گذشت و به اِلین اشاره کرد.
چند قدم جلوتر، شهری میان درختان نمایان شد.
خانههایی از چوب سفید، پلهایی معلق و فانوسهایی که حتی در روز میدرخشیدند.
اِلین با شگفتی اطراف را نگاه کرد.
هیچوقت چنین جایی ندیده بود.
پسر آرام گفت:
«به اِلدوریا خوش اومدی...»
#پارت_بیست_چهار
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستوپنجم | نامی که فراموش نشده بود
با ورود به شهر، مردم با تعجب به اِلین نگاه میکردند.
پیرزنی که کنار چشمه ایستاده بود، ناگهان دستش لرزید.
با صدایی آرام گفت:
«همون چشما...»
همه ساکت شدند.
پیرزن یک قدم جلو آمد و به پرِ آبی که از جیب اِلین پیدا بود نگاه کرد.
بعد لبخندی زد و گفت:
«بعد از سالها... نگهبان جدید از راه رسید.»
اِلین هنوز نمیدانست چرا همه او را میشناسند...
#پارت_بیست_پنج
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت بیستوششم | تالار نگهبانان
اِلین همراه آن پسر وارد تالاری بزرگ شد.
ستونهای بلند از سنگهای سفید ساخته شده بودند و سقف تالار، مانند آسمان شب، پر از ستارههای درخشان بود.
در انتهای تالار، پنج صندلی سنگی قرار داشت؛ اما فقط یکی از آنها خالی بود.
اِلین با تعجب پرسید:
«اینجا کجاست؟»
پسر پاسخ داد:
«تالار نگهبانان... جایی که سالها منتظر تو بوده است.»
در همان لحظه، پرِ آبی دوباره درخشید.
#پارت_بیست_شش
#افسانه_الدوریا