روزمَرْگی!
یا علی اکبر حسین... #شهید_مهران_تیموری
بچه بودیم
شیطون بودیم
وقتایی که خونه بابابزرگ میموندیم، کلا دوست داشتیم بریم بالا پشت بوم
تو روز پدر مادرا اجازه نمیدادن
نصف شبا که میخوابیدن یواشکی از دستشون در میرفتیم و میرفتیم بالا
از خونه بابا بزرگ که بالای کوچه بود، تا سر کوچه، پشت بومایی که به هم وصل بودنو طی میکردیم. بعضی جاها تفاوت ارتفاعشون یکی دو متر میشد. قلاب میگرفتیم برا هم و رد میشدیم.
بعضی وقتا امیرحسین و مائده هم بودن
بعضی وقتا نه.
مائده مدام میترسید جاش بذاریم و بریم. نمیدونم چجوری چنین خباثتی رو در ما دیده بود. حاضر نمیشد نفر اول یا آخر باشه موقع قلاب گرفتن و رد شدن از این پشت بوما. برا این که خیالش راحت بشه، نوبتی میرفتیم. یا تو اول میرفتی و من آخر، یا برعکس. مائده رو وسط میفرستادیم که خیالش راحت باشه قالش نمیذاریم.
میرفتیم تا سر کوچه
مینشستیم رو آخرین پشت بوم
تو سکوت
فقط رفت و آمد تک و توک ماشینا تو خیابونو نگاه میکردیم
نمیدونم چرا دوست داشتیم این کارو
دیروز بدنتو تو همون خیابونا تشییع کردیم...💔
#شهید_مهران_تیموری