eitaa logo
خـواهــران بهشتـے🦋
7.7هزار دنبال‌کننده
229 عکس
67 ویدیو
1 فایل
♡بِـــسمِ رَب اَلشـُـهَدا وَ صِدیقیــن....♡ خاطـراتـے از جنسـ بـهـشتـ... خاطـراتـے مُنتَهی بــہ شــهادتـ... و خاطـراتـے مُنتَهی بــہ بهشـتـ... کپی؟خیر خاطراتمون با ارزشه ‌‌‌... اگه سوالی درباره ی ریحانه سادات داشتید👇 https://daigo.ir/secret/41530507702
مشاهده در ایتا
دانلود
نِگار‌دوستِ‌صَمیمیه‌فاطِمه‌‌سادات‌بوده‌. نِگارِ‌عَزیزم‌میخواد‌تویِ‌این‌راهِ‌زیبا‌بِهِمون‌کُمَک‌کُنه‌تا‌بِتونیم‌بیشتَر‌از‌فاطِمه‌ساداتِ‌قَشنگِمون‌فَعالیت‌کنیم.‌ امیدوارم‌هَمِگی‌بِتونیم‌این‌مَسئولیت‌ رو‌به‌نَحو‌احسنَت‌انجام‌بدیم.❤️‍🩹 لطفا ی صلوات برای خانواده ی عزیز ساداتی بفرستید.
پای‌هـر‌چـیزی‌کـه‌درســـته‌بمونـید حـتـی‌اگـه‌تنــها‌موندید
هدایت شده از خط گرافی 𓂆
. ریحانه سادات ساداتی ارمکی @khat_graphy71
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
_اینا که خیلی داغون شده چرا نمیندازیشون دور؟؟ +چون اولین خاطرات من و اسرا با اینا شکل گرفت🥲💕
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
۱_سلام نه برای ما تازه امروز تموم شد🥲 از هندسه و فیزیک خوشم نمیاد 😕 ۲-وای ممنونننن😍💗 ۳-هرکسی جای خودش😊 ولی خب اونموقع که (کلاس چهارم بودم) هیچکدوم از دوستام حتی منو نمیشناختن ،اسرا اومد و اولین دوست واقعی و موندگار من شد🙂
هنوز خیلی بچه بودم تابستونِ کلاس سوم بود ریحانه اینا داشتن اسباب کشی میکردن بیان شهرک ،ریحانه هرروز تنها میومد پارک و جوجه هاشو میورد ،اون موقع تو شهرک کسی تو اون سن و سال چادر سر نمیکرد ؛ اولین بار که دیدیمش جذب چادرش شدم،چادری های زیادی دیده بودم ولی کسی اینقدر به چادرش عشق داشته باشه عجیب بود ؛ منم بدون اینکه بشناسمش میرفتم پیشش ، همه ی شوقم شده بود حالا که چادر سر کردم مثل ریحانه به چادر عشق بورزم ،اونم میگفت خوشحالم ازینکه چادری شدی :)))) البته من تنها آدمی نبودم که تحت تاثیر ریحان قرار گرفتم خیلیا بودن خیلیاااااا پ.ن:ریحانه خیلی هارو به راه درست و اصلی برگردوند خیلی هااااا! اونم نه با زور طوری که خودشون میخواستن ..... •○●°°°•●○° انگار از همون اول معلوم بود قراره صمیمی ترین دوستم بشه:)))) یه جایی خوندم که نوشته بود ،صمیمی ترین دوستا اولین بار که همو میبینن با هم دعوا دارن .... راست میگف🙃 منو ریحانه سادات اولین روزی که همو دیدیم به خاطر دعوای فاطمه سادات و یکی از بچه های پارک با هم بحث میکردیم ،همونجا وسط دعوا زدیم زیر خنده ،از همون روز تصمیم گرفتیم باهم دوست بشیم ؛ دوستای صمیمی دوستای واقعیِ واقعیِ تا ابد.... من شدم اولین دوست شهرک و از صمیمی ترین دوست ریحان.... اونم شد واقعی ترین و صمیمی ترین رفیق من
هَم‌ما‌وَ‌هَم‌شُما‌خِیلی‌دِلِمون‌میخواست‌عَلاوه‌بَر‌رِیحانه‌یِ‌عَزیزَم،از‌خواهَر‌مِهرَبونِش،فاطِمه‌هَم‌فَعالیَت‌کُنیم. از‌اونجایی‌که‌ما‌اطلاعات‌کافی‌نداشتیم‌از‌چَندتا‌از‌دوستانِ‌فاطِمه‌سادات‌کُمَک‌خواستیم‌تا‌توی‌این‌راهِ‌پُر‌پیچُ‌خَم‌ کُمَکِمون‌کُنَن. پَس‌از‌این‌به‌بَعد‌قَراره‌از‌فاطِمه‌هَم‌فَعالیت‌کُنیم‌؛به‌هَمین‌دَلیل‌اِسم‌کانال‌به «خواهران بهشتی» تَغییر‌کَرد.
https://eitaa.com/FairyTales1/4188 عیدی هایی که کلی واسش ذوق داشتی🥲 کلی فکر کردی چی بخری... ولی؛ ولی خودت بهم ندادی🥺 خودت نبودی که بغلت کنم و بوست کنم... خودت با اون دستای قشنگت اینو بهم ندادی.😭 ولی مادربزرگ مهربونت داد🥲 بجای تو ایشونو بغل کردم... دستاشونو گرفتم و اروم شدم... دلم برات تنگ شده رفیق مهربونم🖤 عیدغدیر ، سال دیگه ، سرمزارت بهت تبریک میگم🥺 ‌ ‌یِ‌ دِلتَنگ با داغِ عَزیز : رامیلا
روز بیست‌ و‌ پنجم‌ ذی‌القعده‌ امسال‌ افتاده‌ بود روز جمعه . فاطمه‌ و سید علی‌ اومده‌ بودن‌ خونه‌ی‌ ما که‌ با من‌ و امیرعلی ( برادرم ) با هم بازی کنیم . سرگرم‌ بازی‌ بودیم‌ که‌ موقع‌ ناهار‌ شد .‌ سفره‌ که‌ انداختیم‌ فاطمه‌ گفت‌ خاله‌ ما دیگه‌ بریم‌ خونه‌ مون . مامانم‌ گفت‌ نه‌ ناهار بخورین‌ بعد‌ برین ! قبول‌ نمی‌کرد مامانم‌ بهش‌ گفت‌ که‌ فاطمه‌ جان‌ اگه‌ نمونید ناراحت‌ می‌شم ! هم‌ بوی‌ غذا‌ پیچیده‌ هم‌ سفره‌ پهنِ ؛ خودم‌ از مامانت‌ اجازه‌ می‌گیرم . هی‌ من‌ و‌ من‌ کرد ؛ مامانم‌ گفت‌ به‌ خاطر سیدعلی‌ گناه‌ داره‌ بوی‌ غذا پیچیده‌ دلِش‌ می‌خواد ! گفت‌ باشه . اومدن‌ نشستن‌ سرسفره‌ فاطمه‌ گفت‌ خاله‌ برای‌ من‌ غذا نکشید لطفا ؛ ولی‌ به‌ سید علی‌ می‌دم ! مامانم‌ گفت‌ چرا ؟ این‌ غذا رو دوست‌ نداری ؟ گفت‌ نه ... ، آخه‌ من‌ روزه‌م مامانم‌ گفت‌ الان ؟! روزه‌ی‌ چه‌ وقتی ؟ ( روز‌ دوم‌ خرداد بود هوا هم‌ خیلی‌ گرم‌ بود ... ) گفت‌ خاله‌ امروز‌ روز " دحوالارض " یکی‌ از‌ چهار روز سالِ‌ که‌ روزه‌ گرفتن‌ تو این‌ روز‌ امتیاز خاصی‌ داره‌ و خدا‌ همه‌ی‌ گناهانِ‌ت‌ رو می‌بخشه ! مامانم‌ گفت‌ عزیزدلم‌ تو‌ تازه‌ یک‌سالِ‌ که‌ به‌ سن‌ تکلیف‌ رسیدی‌ مگه‌ گناهی‌ هم داری ؟ به‌ این‌ خانومی‌ و مهربونی ؟ خاله‌ جان‌ هوا گرمه‌ هنوز تااذان‌ خیلی‌ مونده نمیتونی‌ طاقت‌ بیاری ... ! گفت‌ نه‌ خاله‌ گشنم‌ نیست‌ ولی‌ رنگ‌ و رخسار صورتِ‌ش‌ چیز دیگه‌ای‌ می‌گفت . مامانم‌ دید‌ فاطمه‌ مصممِ‌ ادامه‌ نداد . مامانم‌ پرسید‌ مامانت‌ اینا هم‌ روزه‌ن ؟ فاطمه‌ گفت‌ نه‌ مامانم‌ و بابام‌ نگرفتن‌ ریحانه‌ هم‌ امتحان‌ داره ! مامانم‌ فاطمه‌ رو‌ بغل‌ کرد و بوسید و‌ بهش‌ گفت‌‌ آفرین‌ به‌ این‌اراده‌ و ایمان‌ دختر قشنگم ؛ قبولِ‌ت باشه ! ما رو هم‌ دعاکن‌ دم‌افطار ... مثل‌ یک‌ مادر غذای‌ سیدعلی‌ رو داد‌ و سیرش‌ کرد و دوباره‌ رفتن‌سربازی‌ شون . فاطمه‌ سنِ‌ش‌‌ کم‌بود اما روح‌ بزرگی‌ داشت ... از خود گذشتگی‌ و مهربونی‌‌ و صبوریِ بی‌نظیری داشت ! وقتی‌ خونه‌ی‌ ما‌بودن‌ طوری‌‌ برای‌ سیدعلی‌ مادری‌ می‌کرد از یِ‌ مادر بهتر ... ! زبون‌ بچه‌ها‌ رو خوب‌ می‌فهمید ؛ امیر علی‌ رو هم‌ بیشتر‌‌ مواقع‌ که‌ لجبازی‌ می‌کرد با شِگِردهای‌ خودش‌ آروم‌ می‌کرد ... ! -
هدایت شده از أَسراء³¹³
_
هدایت شده از رفیق شـــ💚ـــیدم🇮🇷
زمان: حجم: 102.6K