نِگاردوستِصَمیمیهفاطِمهساداتبوده.
نِگارِعَزیزممیخوادتویِاینراهِزیبابِهِمونکُمَککُنهتابِتونیمبیشتَرازفاطِمهساداتِقَشنگِمونفَعالیتکنیم.
امیدوارمهَمِگیبِتونیماینمَسئولیت روبهنَحواحسنَتانجامبدیم.❤️🩹
لطفا ی صلوات برای خانواده ی عزیز ساداتی بفرستید.
هدایت شده از ریحــٰانگــےریحـــٰانه؛
پایهـرچـیزیکـهدرســـتهبمونـید
حـتـیاگـهتنــهاموندید
#از_ریحانهبرامبگو
هدایت شده از خط گرافی 𓂆
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
_اینا که خیلی داغون شده چرا نمیندازیشون دور؟؟
+چون اولین خاطرات من و اسرا با اینا شکل گرفت🥲💕
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
۱_سلام
نه برای ما تازه امروز تموم شد🥲
از هندسه و فیزیک خوشم نمیاد 😕
۲-وای ممنونننن😍💗
۳-هرکسی جای خودش😊
ولی خب اونموقع که (کلاس چهارم بودم) هیچکدوم از دوستام حتی منو نمیشناختن ،اسرا اومد و اولین دوست واقعی و موندگار من شد🙂
هنوز خیلی بچه بودم تابستونِ کلاس سوم بود
ریحانه اینا داشتن اسباب کشی میکردن بیان شهرک ،ریحانه هرروز تنها میومد پارک و جوجه هاشو میورد ،اون موقع تو شهرک کسی تو اون سن و سال چادر سر نمیکرد ؛
اولین بار که دیدیمش جذب چادرش شدم،چادری های زیادی دیده بودم ولی کسی اینقدر به چادرش عشق داشته باشه عجیب بود
؛
منم بدون اینکه بشناسمش میرفتم پیشش ، همه ی شوقم شده بود حالا که چادر سر کردم مثل ریحانه به چادر عشق بورزم ،اونم میگفت خوشحالم ازینکه چادری شدی :))))
البته من تنها آدمی نبودم که تحت تاثیر ریحان قرار گرفتم
خیلیا بودن خیلیاااااا
پ.ن:ریحانه خیلی هارو به راه درست و اصلی برگردوند خیلی هااااا!
اونم نه با زور طوری که خودشون میخواستن .....
•○●°°°•●○°
انگار از همون اول معلوم بود قراره صمیمی ترین دوستم بشه:))))
یه جایی خوندم که نوشته بود ،صمیمی ترین دوستا اولین بار که همو میبینن با هم دعوا دارن ....
راست میگف🙃
منو ریحانه سادات اولین روزی که همو دیدیم به خاطر دعوای فاطمه سادات و یکی از بچه های پارک با هم بحث میکردیم ،همونجا وسط دعوا زدیم زیر خنده ،از همون روز تصمیم گرفتیم باهم دوست بشیم ؛
دوستای صمیمی
دوستای واقعیِ واقعیِ تا ابد....
من شدم اولین دوست شهرک و از صمیمی ترین دوست ریحان....
اونم شد واقعی ترین و صمیمی ترین رفیق من
هَمماوَهَمشُماخِیلیدِلِمونمیخواستعَلاوهبَررِیحانهیِعَزیزَم،ازخواهَرمِهرَبونِش،فاطِمههَمفَعالیَتکُنیم.
ازاونجاییکهمااطلاعاتکافینداشتیمازچَندتاازدوستانِفاطِمهساداتکُمَکخواستیمتاتویاینراهِپُرپیچُخَم کُمَکِمونکُنَن.
پَسازاینبهبَعدقَرارهازفاطِمههَمفَعالیتکُنیم؛بههَمیندَلیلاِسمکانالبه «خواهران بهشتی» تَغییرکَرد.
https://eitaa.com/FairyTales1/4188
عیدی هایی که کلی واسش ذوق داشتی🥲
کلی فکر کردی چی بخری...
ولی؛
ولی خودت بهم ندادی🥺 خودت نبودی که بغلت کنم و بوست کنم... خودت با اون دستای قشنگت اینو بهم ندادی.😭
ولی مادربزرگ مهربونت داد🥲 بجای تو ایشونو بغل کردم... دستاشونو گرفتم و اروم شدم...
دلم برات تنگ شده رفیق مهربونم🖤
عیدغدیر ، سال دیگه ، سرمزارت بهت تبریک میگم🥺
یِ دِلتَنگ با داغِ عَزیز : رامیلا
روز بیست و پنجم ذیالقعده امسال افتاده بود روز جمعه .
فاطمه و سید علی اومده بودن خونهی ما که با من و امیرعلی ( برادرم ) با هم بازی کنیم .
سرگرم بازی بودیم که موقع ناهار شد .
سفره که انداختیم فاطمه گفت خاله ما دیگه بریم خونه مون .
مامانم گفت نه ناهار بخورین بعد برین !
قبول نمیکرد مامانم بهش گفت که فاطمه جان اگه نمونید ناراحت میشم !
هم بوی غذا پیچیده هم سفره پهنِ ؛
خودم از مامانت اجازه میگیرم .
هی من و من کرد ؛ مامانم گفت به خاطر سیدعلی گناه داره بوی غذا پیچیده دلِش میخواد !
گفت باشه .
اومدن نشستن سرسفره فاطمه گفت خاله برای من غذا نکشید لطفا ؛
ولی به سید علی میدم !
مامانم گفت چرا ؟ این غذا رو دوست نداری ؟
گفت نه ... ، آخه من روزهم
مامانم گفت الان ؟! روزهی چه وقتی ؟ ( روز دوم خرداد بود هوا هم خیلی گرم بود ... )
گفت خاله امروز روز " دحوالارض " یکی از چهار روز سالِ که روزه گرفتن تو این روز امتیاز خاصی داره و خدا همهی گناهانِت رو میبخشه !
مامانم گفت عزیزدلم تو تازه یکسالِ که به سن تکلیف رسیدی مگه گناهی هم داری ؟ به این خانومی و مهربونی ؟
خاله جان هوا گرمه هنوز تااذان خیلی مونده نمیتونی طاقت بیاری ... !
گفت نه خاله گشنم نیست ولی رنگ و رخسار صورتِش چیز دیگهای میگفت . مامانم دید فاطمه مصممِ ادامه نداد . مامانم پرسید مامانت اینا هم روزهن ؟ فاطمه گفت نه مامانم و بابام نگرفتن ریحانه هم امتحان داره !
مامانم فاطمه رو بغل کرد و بوسید و بهش گفت آفرین به ایناراده و ایمان دختر قشنگم ؛ قبولِت باشه ! ما رو هم دعاکن دمافطار ...
مثل یک مادر غذای سیدعلی رو داد و سیرش کرد و دوباره رفتنسربازی شون . فاطمه سنِش کمبود اما روح بزرگی داشت ...
از خود گذشتگی و مهربونی و صبوریِ بینظیری داشت !
وقتی خونهی مابودن طوری برای سیدعلی مادری میکرد از یِ مادر بهتر ... !
زبون بچهها رو خوب میفهمید ؛
امیر علی رو هم بیشتر مواقع که لجبازی میکرد با شِگِردهای خودش آروم میکرد ... !
- #رفیقِ_فاطمه_سادات