روز بیست و پنجم ذیالقعده امسال افتاده بود روز جمعه .
فاطمه و سید علی اومده بودن خونهی ما که با من و امیرعلی ( برادرم ) با هم بازی کنیم .
سرگرم بازی بودیم که موقع ناهار شد .
سفره که انداختیم فاطمه گفت خاله ما دیگه بریم خونه مون .
مامانم گفت نه ناهار بخورین بعد برین !
قبول نمیکرد مامانم بهش گفت که فاطمه جان اگه نمونید ناراحت میشم !
هم بوی غذا پیچیده هم سفره پهنِ ؛
خودم از مامانت اجازه میگیرم .
هی من و من کرد ؛ مامانم گفت به خاطر سیدعلی گناه داره بوی غذا پیچیده دلِش میخواد !
گفت باشه .
اومدن نشستن سرسفره فاطمه گفت خاله برای من غذا نکشید لطفا ؛
ولی به سید علی میدم !
مامانم گفت چرا ؟ این غذا رو دوست نداری ؟
گفت نه ... ، آخه من روزهم
مامانم گفت الان ؟! روزهی چه وقتی ؟ ( روز دوم خرداد بود هوا هم خیلی گرم بود ... )
گفت خاله امروز روز " دحوالارض " یکی از چهار روز سالِ که روزه گرفتن تو این روز امتیاز خاصی داره و خدا همهی گناهانِت رو میبخشه !
مامانم گفت عزیزدلم تو تازه یکسالِ که به سن تکلیف رسیدی مگه گناهی هم داری ؟ به این خانومی و مهربونی ؟
خاله جان هوا گرمه هنوز تااذان خیلی مونده نمیتونی طاقت بیاری ... !
گفت نه خاله گشنم نیست ولی رنگ و رخسار صورتِش چیز دیگهای میگفت . مامانم دید فاطمه مصممِ ادامه نداد . مامانم پرسید مامانت اینا هم روزهن ؟ فاطمه گفت نه مامانم و بابام نگرفتن ریحانه هم امتحان داره !
مامانم فاطمه رو بغل کرد و بوسید و بهش گفت آفرین به ایناراده و ایمان دختر قشنگم ؛ قبولِت باشه ! ما رو هم دعاکن دمافطار ...
مثل یک مادر غذای سیدعلی رو داد و سیرش کرد و دوباره رفتنسربازی شون . فاطمه سنِش کمبود اما روح بزرگی داشت ...
از خود گذشتگی و مهربونی و صبوریِ بینظیری داشت !
وقتی خونهی مابودن طوری برای سیدعلی مادری میکرد از یِ مادر بهتر ... !
زبون بچهها رو خوب میفهمید ؛
امیر علی رو هم بیشتر مواقع که لجبازی میکرد با شِگِردهای خودش آروم میکرد ... !
- #رفیقِ_فاطمه_سادات
خـواهــران بهشتـے🦋
سید علی قشنگم ؛
حالا فهمیدم که عشق به اهل بیت ،سن و سال نمیشناسد.....
خـواهــران بهشتـے🦋
سه شنبه ۴ بهمن ماه بود ، اول ماه رجب
امتحان شیمی داشتیم و با خانم مقیمی کلاس .
قرار بود فردای اون روز یعنی چهارشنبه عازم خوزستان بشیم برای اردو ، اردوی راهیان نور ، اردوی که باعث میشد از حالت ممات در بیایم :)
تو پوست خودم نمیجنگیدم
آروم و قرار نداشتم...
به خانم مقیمی پیشنهاد دادیم ایشون هم با ما تشریف بیارن
مثل همیشه با لبخند زیباشون گفتن :
«من خیلی دوست دارم باهاتون بیام اما باید به امور زندگی و بچه هام رسیدگی کنم...»
از نوع صحبت و نگاهشون حس عمیق مسئولیت پذیری دیده میشد
فردای اون روز حرکت کردیم...
و بعد از ۱۲ ساعت رسیدیم
پادگان دو کوهه ، پادگانِ حاج احمد متوسلیان
صبح شد
برای نماز رفتیم حسینیه حاج همت
نماز که تموم شد
دفترچمو برداشتم اسم تک تک عزیزانی که نتونستن بیان رو نوشتم
از رفقا تا مدیر و معاون
«علی الخصوص خانم مقیمی بزرگوار»
تک تک یادمان ها از جمله فتح المبین ، علقمه و شلمچه
به یادشون بودیم♥️
...
💌پیام ناشناس:
حالا که همه دوستای دخترا جمع شدید بگذارید منم از قول پسرم راجع به سید علی بگویم.
با هم همکلاسی بودند.
دو تا پسر که میشد با هم تنهاشون بگذاری نه می شد از هم دورشون کنی.
در عین محبت به هم، رقابت شدیدی داشتند.
بعد از شهادت سید علی کلی داستان گفتیم تا برسیم به گفتن شهادت سید علی به پسرم تا بار روانیاش را کمتر کنیم.
وقتی گفتیم بهش سید علی شهید شد دو تا جمله گفت.
۱. کدوم سیدعلی، مو فرفری من؟
۲. سید علی شهید شد، من کی شهید بشوم؟
خـواهــران بهشتـے🦋
💌پیام ناشناس: حالا که همه دوستای دخترا جمع شدید بگذارید منم از قول پسرم راجع به سید علی بگویم. با ه
ریحانه سادات منم شهید شد🥲😢
؛
پس من کی شهید شم.......
یه تیکه از یه کتابی بود ،
نوشته بود بعضی اسم ها خيلي قشنگن
مثل زهرا،فاطمه ،علی،حسین ،ریحانه ،رقیه
حالا چی میشه اگر کنار این اسم ها "سادات" هم قرار بگیره
°°••○○
یادِ این خاطره افتادم ،ریحانه همیشه به ما میگفت اگه ریحانه سادات صدام نکردید هم عیب نداره ولی حتما سادات رو بگید ،هروقت صداش میکردیم ریحانه ،با لبخند میگف ساداااااات 🙃
الان که فکر میکنم
حیف بود اگه اسم به این قشنگی کنارش
"شهیده " نمیومد......:))))
اولین روزهای مدرسه ، تابستون پارسال بود .
دقیقا همین روزها !
یادش بهخیر ... 🕊
دبیرها اول از ما معارفه میخواستن ، توی کل کلاسِمون که ۲۶ نفر بود شاید تهِته ۵ نفر چادری و مذهبی بودن .
من ریحانه رو اون موقع نشناختم و باهاش آشنا نشدم !
ولی کمکم توی طول سال با هم دوست شدیم . 🥲
با هم شوخی میکردیم ، چت میکردیم ، حرف میزدیم ، باهم میرفتیم نمازخونه ، تااونجا کلی شوخی میکردیم ، میخندیدیم و ... 🥺🥲🥲
حتی توی گروه چت کلاس بود و گاهی اوقات اونجا باهم چت میکردیم ولی پیوی بیشتر ..
و وقتی اکیپ رو جدا کردیم ریحانه هم جزء اکیپ بود که بعد از شهادتِش خیلی اکیپ به هم ریخت ...
من نماز نمیخوندم !
هنوز هم نمیخونم ..
ماه رمضون ها روزه میگرفتم و نماز میخوندم .
ماه رمضون امسال یِ اتفاقی افتاد برام که نشد هفته ی اول رو روزه بگیرم ...
ولی از هفته ی دوم شروع کردم !
زنگ چهارم که تموم شد سریع رفتم سالن برای نماز ؛
همه ی پرسنل به ما سفارش می کردن که بایستیم صف اول . 🥺
کفشامرو جفت کردم ، مهربرداشتم و نشستم ..
ریحانه سادات و بچه ها درحال حرف زدن و خندیدن اومدن ؛
سرشرو چرخوند ، تا منرو دید اول شوکه شد !
( من آدم مذهبی نیستم اصلا ، ولی اعتقادات به جای خودم رودارم )
بدون هیچ مکثی اومد سمتم ، با خنده و چشمایی که برق می زدن ، کلی بغلم کرد گفت واییی سارااااا بالاخره اومدییی نماززز 🥺🥺🥺🫂🫂🫂
منم خیلی خوشحال شده بودم ، از طرفی هم کلی تعجب کردم ...
خیلی چشماش برق می زدن ، نماز خوندیم و بازم با کلی خنده رفتیم بالا
ریحانه واقعا خوشحال شده بود
همیشه خوشحال می شد برای رفقاش ، برای موفقیتاشون ، برای اینکه حتی ی قدم برمیدارن سمت خدا !
همیشه حواسش بهم بود ، من اون روزا حالم خوب نبود ، همیشه بهم می گفت نماز ! حس می کنم بهش خیلی نیاز داری ...
آرامش بهت می ده !
حتی اون روز انگار به گفته ی رامیلا ، اون روز سرموضوعی حالش خوب نبوده و بعد از نماز خیلی با انرژی شده ..
حتی همون روز ، توی چنلش گذاشت (( وقتی اون دوستتو صف اول نماز می بینی ... ))
رفته رفته باهم صمیمی تر می شدیم ..
هروقت می رفت جای زیارتی مثل مشهد بهم پیام می داد و می گفت به یادتم !
می گفت دعات کردم ...
مهربون بود خیلی زیاد ، خوشگل ، فداکار و ...
یادم نمی ره ، قشنگیاشو ، خیلی عکساشو می بینم و چتامونو می خونم ...
دلتنگشیم خیلی ! ولی نمیاد توی خوابمون .