هَمماوَهَمشُماخِیلیدِلِمونمیخواستعَلاوهبَررِیحانهیِعَزیزَم،ازخواهَرمِهرَبونِش،فاطِمههَمفَعالیَتکُنیم.
ازاونجاییکهمااطلاعاتکافینداشتیمازچَندتاازدوستانِفاطِمهساداتکُمَکخواستیمتاتویاینراهِپُرپیچُخَم کُمَکِمونکُنَن.
پَسازاینبهبَعدقَرارهازفاطِمههَمفَعالیتکُنیم؛بههَمیندَلیلاِسمکانالبه «خواهران بهشتی» تَغییرکَرد.
https://eitaa.com/FairyTales1/4188
عیدی هایی که کلی واسش ذوق داشتی🥲
کلی فکر کردی چی بخری...
ولی؛
ولی خودت بهم ندادی🥺 خودت نبودی که بغلت کنم و بوست کنم... خودت با اون دستای قشنگت اینو بهم ندادی.😭
ولی مادربزرگ مهربونت داد🥲 بجای تو ایشونو بغل کردم... دستاشونو گرفتم و اروم شدم...
دلم برات تنگ شده رفیق مهربونم🖤
عیدغدیر ، سال دیگه ، سرمزارت بهت تبریک میگم🥺
یِ دِلتَنگ با داغِ عَزیز : رامیلا
روز بیست و پنجم ذیالقعده امسال افتاده بود روز جمعه .
فاطمه و سید علی اومده بودن خونهی ما که با من و امیرعلی ( برادرم ) با هم بازی کنیم .
سرگرم بازی بودیم که موقع ناهار شد .
سفره که انداختیم فاطمه گفت خاله ما دیگه بریم خونه مون .
مامانم گفت نه ناهار بخورین بعد برین !
قبول نمیکرد مامانم بهش گفت که فاطمه جان اگه نمونید ناراحت میشم !
هم بوی غذا پیچیده هم سفره پهنِ ؛
خودم از مامانت اجازه میگیرم .
هی من و من کرد ؛ مامانم گفت به خاطر سیدعلی گناه داره بوی غذا پیچیده دلِش میخواد !
گفت باشه .
اومدن نشستن سرسفره فاطمه گفت خاله برای من غذا نکشید لطفا ؛
ولی به سید علی میدم !
مامانم گفت چرا ؟ این غذا رو دوست نداری ؟
گفت نه ... ، آخه من روزهم
مامانم گفت الان ؟! روزهی چه وقتی ؟ ( روز دوم خرداد بود هوا هم خیلی گرم بود ... )
گفت خاله امروز روز " دحوالارض " یکی از چهار روز سالِ که روزه گرفتن تو این روز امتیاز خاصی داره و خدا همهی گناهانِت رو میبخشه !
مامانم گفت عزیزدلم تو تازه یکسالِ که به سن تکلیف رسیدی مگه گناهی هم داری ؟ به این خانومی و مهربونی ؟
خاله جان هوا گرمه هنوز تااذان خیلی مونده نمیتونی طاقت بیاری ... !
گفت نه خاله گشنم نیست ولی رنگ و رخسار صورتِش چیز دیگهای میگفت . مامانم دید فاطمه مصممِ ادامه نداد . مامانم پرسید مامانت اینا هم روزهن ؟ فاطمه گفت نه مامانم و بابام نگرفتن ریحانه هم امتحان داره !
مامانم فاطمه رو بغل کرد و بوسید و بهش گفت آفرین به ایناراده و ایمان دختر قشنگم ؛ قبولِت باشه ! ما رو هم دعاکن دمافطار ...
مثل یک مادر غذای سیدعلی رو داد و سیرش کرد و دوباره رفتنسربازی شون . فاطمه سنِش کمبود اما روح بزرگی داشت ...
از خود گذشتگی و مهربونی و صبوریِ بینظیری داشت !
وقتی خونهی مابودن طوری برای سیدعلی مادری میکرد از یِ مادر بهتر ... !
زبون بچهها رو خوب میفهمید ؛
امیر علی رو هم بیشتر مواقع که لجبازی میکرد با شِگِردهای خودش آروم میکرد ... !
- #رفیقِ_فاطمه_سادات
خـواهــران بهشتـے🦋
سید علی قشنگم ؛
حالا فهمیدم که عشق به اهل بیت ،سن و سال نمیشناسد.....
خـواهــران بهشتـے🦋
سه شنبه ۴ بهمن ماه بود ، اول ماه رجب
امتحان شیمی داشتیم و با خانم مقیمی کلاس .
قرار بود فردای اون روز یعنی چهارشنبه عازم خوزستان بشیم برای اردو ، اردوی راهیان نور ، اردوی که باعث میشد از حالت ممات در بیایم :)
تو پوست خودم نمیجنگیدم
آروم و قرار نداشتم...
به خانم مقیمی پیشنهاد دادیم ایشون هم با ما تشریف بیارن
مثل همیشه با لبخند زیباشون گفتن :
«من خیلی دوست دارم باهاتون بیام اما باید به امور زندگی و بچه هام رسیدگی کنم...»
از نوع صحبت و نگاهشون حس عمیق مسئولیت پذیری دیده میشد
فردای اون روز حرکت کردیم...
و بعد از ۱۲ ساعت رسیدیم
پادگان دو کوهه ، پادگانِ حاج احمد متوسلیان
صبح شد
برای نماز رفتیم حسینیه حاج همت
نماز که تموم شد
دفترچمو برداشتم اسم تک تک عزیزانی که نتونستن بیان رو نوشتم
از رفقا تا مدیر و معاون
«علی الخصوص خانم مقیمی بزرگوار»
تک تک یادمان ها از جمله فتح المبین ، علقمه و شلمچه
به یادشون بودیم♥️
...
💌پیام ناشناس:
حالا که همه دوستای دخترا جمع شدید بگذارید منم از قول پسرم راجع به سید علی بگویم.
با هم همکلاسی بودند.
دو تا پسر که میشد با هم تنهاشون بگذاری نه می شد از هم دورشون کنی.
در عین محبت به هم، رقابت شدیدی داشتند.
بعد از شهادت سید علی کلی داستان گفتیم تا برسیم به گفتن شهادت سید علی به پسرم تا بار روانیاش را کمتر کنیم.
وقتی گفتیم بهش سید علی شهید شد دو تا جمله گفت.
۱. کدوم سیدعلی، مو فرفری من؟
۲. سید علی شهید شد، من کی شهید بشوم؟
خـواهــران بهشتـے🦋
💌پیام ناشناس: حالا که همه دوستای دخترا جمع شدید بگذارید منم از قول پسرم راجع به سید علی بگویم. با ه
ریحانه سادات منم شهید شد🥲😢
؛
پس من کی شهید شم.......