خـواهــران بهشتـے🦋
مادربزرگ ریحانه سادات جانم !
شهیده ربابه عزیزی✨؛
ریحانه همیشه از مادربزگاشون میگفت
البته که ما وجود ریحانه سادات و فاطمه سادات وسید علی کوچولو مون رو مدیون همچین مادر هایی هستیم !
نمونه هایی از شاگردان ام وهب!!
راه شهدا همیشه ادامه دارد...✨
فعالیت در کانال ریحانه سادات(♡ Fairy Tales ♡🇮🇷)دوباره شروع میشه....
و راه ریحانه سادات ادامه پیدا خواهد کرد
منتظر باشید ✨
ختم قرآن بزاریم برای شهیده ربابه عزیزی ✨و شهید حمید مقیمی ؟:
جزء۱:✅
جزء۲:✅
جزء۳:✅
جزء۴:✅
جزء۵:✅
جزء۶:✅
جزء۷:✅
جزء۸:✅
جزء۹:✅
جزء۱۰:✅
جزء۱۱:✅
جزء۱۲:✅
جزء۱۳:✅
جزء۱۴:✅
جزء۱۵:✅
جزء۱۶:✅
جزء۱۷:✅
جزء۱۸:✅
جزء۱۹:✅
جزء۲۰:✅
جزء۲۱:✅
جزء۲۲:✅
جزء۲۳:✅
جزء۲۴:✅
جزء۲۵:✅
جزء۲۶:✅
جزء۲۷:✅
جزء۲۸:✅
جزء۲۹:✅
جزء۳۰:✅
جهت انتخاب جزء به این آیدی پیام بدید🌱✨@Majnon_Alroghayeh
لطفا فقط جهت انتخاب جز پیام بدید حجم پیام ها بالاست🙏
شهادت خوب است؛اما مادر شهید شدن بهتر ،چه چیزی بهتر ز آنکه کودکی که تو تربیتش کردی لایق شهادت باشد ....
ما دست تمامی مادران شهدا را میبوسیم ،
اما؛
شهیده ربابه خانم عزیزی؛مگر چقدر میتواند آدمی خوب باشد ،که هم خودش هم فرزندش به شهادت برسند
به راستی که زمین برای شما کم بود ....
اما حال برای این جانب مادری کن
مادری کن ؛تا من هم مانند شما ،مانند فرزندتان و حتی نوه هایتان ،بنده ی خوب خدا باشم
؛
از این عاشق نالایق قبول کنید این دلنوشته را؛
_اسرا_
روزی که برای اولین بار دیدمت فکر نمیکردم روزی از بهترین دوستام باشی.
کلاس چهارم که بودم ،من مشغول صحبت کردن با اسرا بودم که گفت: النا یه دوست جدید پیدا کردم خیلی دختره خوبیه میخوام توهم بهش معرفی کنم از این ببد با هم بریم بیرون . منم قبول کردم و باهم قرار گذاشتیم و ریحانه رو که با چادر دیدمش خیلی برام جالب بود چون تو اون سن چادری کم بود . رفتیم بیرون کلی خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم .
بعد چند وقت نازنین هم به جمع ما سه تا اضافه شد و ما چهار نفر شدیم:..
بهترین ترکیب وجود ندا.))
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
<❤️🩹🕊>
درسی که شهید آرمان علیوردی بهمون داد این بود:
« پایِ هر چیزی که درسته بمونید
حتی اگه؛ تنها موندید »
خـواهــران بهشتـے🦋
<❤️🩹🕊> درسی که شهید آرمان علیوردی بهمون داد این بود: « پایِ هر چیزی که درسته بمونید حتی اگه؛
°“یادت هست، آن روز که گلها را بر مزار شهید آرمان علیوردی نثار میکردی؟ حالا نوبت من است که این گلهای پرپر را بر تربت پاک تو، با دلی مالامال از عشق و اندوه، بپاشم…”°
چن روزی بود که درس و کارای مدرسه سبک شده بود ریحانه سادات بهم زنگ زد که باهم بریم مقبره شهدا باهم رفتیم مقبره ،چن دقیقه ای بود نشسته بودیم یه دفه یکی از همکلاسی های پارسالُ دیدیم ،اونروز ریحانه سادات یه دستبند نگینیِ خیلی خوشگلی خریده بود ؛رفتیمُ سلام کردیمُ بهم دست دادیم دستبندش توی نور های چراغ های مغبره خیلی میدرخشید البته ریحانه سادات برای اینکه نامحرم نبینه آستینِ شو کشیده بود رو دستبند خلاصه که موقع دست دادن همکلاسمون گفت چه دستبند قشنگی ؛ همو بغل کردیمو رفت یه دفه ریحانه سادات دوید سمتش صداش کرد اون که وایساد ریحانه دستبندشُ درآورد و گفت برا تو ،تو دست تو قشنگ تره
این تازه چیزِ خیلی جزئی از بخشندگی هایِ ریحانِ ساداتم بود ..
سال پنجم دبستان بودیم .
یه روز قبل از روز اول مدرسه ریحانه سادات با من تماس گرفت و گفت بیا خونمون میخوام وسایل مدرسه ی فردا رو آماده کنم.
وقتی رفتم پیشش دیدم کلی لوازم تحریر های قشنگ خریده ، بهش گفتم خیلی خودکارای رنگیت خوشگلن؛ اینارو فردا میاری دیگه !!
گفت : نه،یه سری خودکار و مداد و دفتر ساده دارم اونا رو فردا مدرسه میبرم.
گفتم ؛ آخه چرا! اینا که قشنگ تره
ریحانه بهم گفت :
(آخه میترسم ، یکی ببینه خوشش بیاد ولی نتونه بخره بخاطر همینه میخوام وسایل ساده رو بیارم...)
یکی از شخصیت های قشنگ ریحانه ساداتم که حواسش به بقیه بود.
کلاس پنجم ، چهارشنبه بود ، روز آشنایی من و ریحانه سادات …
معلم بهم گفت برو پیش ریحانه سادات بشین ، من در حالی که میلی نداشتم اما رفتم و نشستم روی نیمکت چهارم
فکر میکرم که خدایا یعنی وقتی ریحانه سادات بیاد ببینه من بغل دستیشم چه واکنشی نشون میده ؟
آخه فکر میکردم که از من خوشش نمیاد
ساعت هفت صبح ریحانه وارد کلاس شد و با رفتارش من جا خوردم
با لحن خیلی گرم و دلنشین گفت :«سلااامممم»
انقدر مهربون و خوش رفتار بود که به دلم نشست احساس میکردم چندین ساله که میشناسمش
از همون روز اول بهم کمک کرد خوراکیشو باهام تقسیم کرد ووو
آنقدر که پیش ریحانه نشستن خوب بود که اون روز مثل برق و باد گذشت ، دوست نداشتم اون روز تموم شه
مهربونی …
صفتی که ریحانه سادات اون رو زندگی کرد …