eitaa logo
خـواهــران بهشتـے🦋
7.7هزار دنبال‌کننده
229 عکس
67 ویدیو
1 فایل
♡بِـــسمِ رَب اَلشـُـهَدا وَ صِدیقیــن....♡ خاطـراتـے از جنسـ بـهـشتـ... خاطـراتـے مُنتَهی بــہ شــهادتـ... و خاطـراتـے مُنتَهی بــہ بهشـتـ... کپی؟خیر خاطراتمون با ارزشه ‌‌‌... اگه سوالی درباره ی ریحانه سادات داشتید👇 https://daigo.ir/secret/41530507702
مشاهده در ایتا
دانلود
شهادت خوب است؛اما مادر شهید شدن بهتر ،چه چیزی بهتر ز آنکه کودکی که تو تربیتش کردی لایق شهادت باشد .... ما دست تمامی مادران شهدا را می‌بوسیم ، اما؛ شهیده ربابه خانم عزیزی؛مگر چقدر می‌تواند آدمی خوب باشد ،که هم خودش هم فرزندش به شهادت برسند به راستی که زمین برای شما کم بود .... اما حال برای این جانب مادری کن مادری کن ؛تا من هم مانند شما ،مانند فرزندتان و حتی نوه هایتان ،بنده ی خوب خدا باشم ؛ از این عاشق نالایق قبول کنید این دلنوشته را؛ _اسرا_
روزی که برای اولین بار دیدمت فکر نمیکردم روزی از بهترین دوستام باشی. کلاس چهارم که بودم ،من مشغول صحبت کردن با اسرا بودم که گفت: النا یه دوست جدید پیدا کردم خیلی دختره خوبیه میخوام توهم بهش معرفی کنم از این ببد با هم بریم بیرون . منم قبول کردم و باهم قرار گذاشتیم و ریحانه رو که با چادر دیدمش خیلی برام جالب بود چون تو اون سن چادری کم بود . رفتیم بیرون کلی خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم . بعد چند وقت نازنین هم به جمع ما سه تا اضافه شد و ما چهار نفر شدیم:.. بهترین ترکیب وجود ندا.))
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
<❤️‍🩹🕊> ‌درسی که شهید آرمان علی‌وردی بهمون داد این بود: « پایِ هر چیزی که درسته بمونید حتی اگه؛ تنها موندید‌ »
خـواهــران بهشتـے🦋
<❤️‍🩹🕊> ‌درسی که شهید آرمان علی‌وردی بهمون داد این بود: « پایِ هر چیزی که درسته بمونید حتی اگه؛
°“یادت هست، آن روز که گل‌ها را بر مزار شهید آرمان علی‌وردی نثار می‌کردی؟ حالا نوبت من است که این گل‌های پرپر را بر تربت پاک تو، با دلی مالامال از عشق و اندوه، بپاشم…”°
چن روزی بود که درس و کارای مدرسه سبک شده بود ریحانه سادات بهم زنگ زد که باهم بریم مقبره شهدا باهم رفتیم مقبره ،چن دقیقه ای بود نشسته بودیم یه دفه یکی از همکلاسی های پارسالُ دیدیم ،اونروز ریحانه سادات یه دستبند نگینیِ خیلی خوشگلی خریده بود ؛رفتیمُ سلام کردیمُ بهم دست دادیم دستبندش توی نور های چراغ های مغبره خیلی میدرخشید البته ریحانه سادات برای اینکه نامحرم نبینه آستینِ شو کشیده بود رو دستبند خلاصه که موقع دست دادن همکلاسمون گفت چه دستبند قشنگی ؛ همو بغل کردیمو رفت یه دفه ریحانه سادات دوید سمتش صداش کرد اون که وایساد ریحانه دستبندشُ درآورد و گفت برا تو ،تو دست تو قشنگ تره این تازه چیزِ خیلی جزئی از بخشندگی هایِ ریحانِ ساداتم بود ..
سال پنجم دبستان بودیم . یه روز قبل از روز اول مدرسه ریحانه سادات با من تماس گرفت و گفت بیا خونمون میخوام وسایل مدرسه ی فردا رو آماده کنم. وقتی رفتم پیشش دیدم کلی لوازم تحریر های قشنگ خریده ، بهش گفتم خیلی خودکارای رنگیت خوشگلن؛ اینارو فردا میاری دیگه !! گفت : نه،یه سری خودکار و مداد و دفتر ساده دارم اونا رو فردا مدرسه میبرم. گفتم ؛ آخه چرا! اینا که قشنگ تره ریحانه بهم گفت : (آخه میترسم ، یکی ببینه خوشش بیاد ولی نتونه بخره بخاطر همینه می‌خوام وسایل ساده رو بیارم...) یکی از شخصیت های قشنگ ریحانه ساداتم که حواسش به بقیه بود.
کلاس پنجم ، چهارشنبه بود ، روز آشنایی من و ریحانه سادات … معلم بهم گفت برو پیش ریحانه سادات بشین ، من در حالی که میلی نداشتم اما رفتم و نشستم روی نیمکت چهارم فکر میکرم که خدایا یعنی وقتی ریحانه سادات بیاد ببینه من بغل دستیشم چه واکنشی نشون میده ؟ آخه فکر میکردم که از من خوشش نمیاد ساعت هفت صبح ریحانه وارد کلاس شد و با رفتارش من جا خوردم با لحن خیلی گرم و دلنشین گفت :«سلااامممم» انقدر مهربون و خوش رفتار بود که به دلم نشست احساس میکردم چندین ساله که میشناسمش از همون روز اول بهم کمک کرد خوراکی‌شو باهام تقسیم کرد ووو آنقدر که پیش ریحانه نشستن خوب بود که اون روز مثل برق و باد گذشت ، دوست نداشتم اون روز تموم شه مهربونی … صفتی که ریحانه سادات اون رو زندگی کرد …
ی روز توی زمستون برف زیادی اومده بود قرار شد با فاطمه بریم برف بازی. فاطمه اومد دنبالم تصمیم گرفتیم با پله بریم منم دستکش هامو گذاشتم توی جیب کاپشنم. وقتی رسیدیم پایین دیدم ی لنگه از دستکشام نیست. با فاطمه برگشتیم عقب دنبال لنگه دستکشم گشتیم اما پیدا نشد. می‌خواستیم مسابقه پرتاب گلوله برفی بازی کنیم. من گفتم اشکال نداره باهمون ی لنگه مسابقه میدیم. فاطمه گفت نه... رفت روی نیمکت پارک و ی لنگه از دستکشش رو درآورد و گذاشت روی نیمکت ، گفت حالا بریم مسابقه.... گفتم چرا دستکشت رو درمیاری؟ گفت بخاطر اینکه باهم یکسان باشیم هر دوتامون با ی لنگه مسابقه بدیم. بازیمون که تموم شد ، رفتیم خونه. روز بعدش دوباره فاطمه اومد دنبالم که بریم برف بازی .تعجب کردم و گفتم قرار نبوده امروز بریم اما فاطمه اصرار کرد و گفت بیا بریم ولی من قبول نکردم و گفتم چون دستکشم گم شده با ی لنگه نمیتونم .فاطمه گفت خوب منم مثل دیروز با لنگه میام .گفتم نه چون هم تو اذیت میشی هم من. فاطمه گفت ی لحظه وایسا الان میام. رفت خونشون و زود برگشت دیدم ی جفت دستکش نو و خوشگل برای من آورده . فاطمه گفتش من امروز این دستکشهامو بتو میدم که باهاش بازی کنی .منم قبول کردم و باهم رفتیم بازی. وقتی داشتیم برمی گشتیم دستکشها رو بهش دادم اما قبول نکرد و گفت حالا که ی لنگه دستکشت گم شده بذار این پیشت باشه که اگه خواستی دوباره برف بازی کنی دستکش داشته باشی. منم خوشحال شدم و گفتم ممنون و هنوزم که هنوز این دستکش رو دارم و یک گوشه ی اتاقم نگهش داشتم به یاد اون روز خاطره انگیز و شیرین که هیچ وقت فراموشش نمیکنم. از طرف نگار
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معلم‌ِ شهیده‌م... ـ شهیدهـ فهیمه مقیمی
ـ
خـواهــران بهشتـے🦋
ـ
🍂آذر ماه بود و کم کم نزدیک میشدیم به ایام امتحانات 'ترم اول'... طبق روال ، دو روز در هفته با خانم مقیمی کلاس داشتیم تدریسشون به اتمام رسیده بود و نکات مهم کتاب رو گفته بودن از نحوه نمره دادنشون میگفتن که یهو مطرح کردن بچه هایی که بیان از زندگی نامه و خاطرات شهدا بگن من ... نمره به برگه شون اضافه میکنم خیلی استقبال شد و تک به تک بچه ها می اومدن و با صدای رسا از شهدا از زندگی نامشون از خاطراتشون میگفتن و خانم مقیمی با جون و دل گوش میکردن تا اینکه رسید به آخرین نفر خانم مقیمی بی درنگ بدون مقدمه برگشتن گفتن : «آرزومه شهید بشم اما شهادت لیاقت میخواد» و این حرفشون تو ذهنم ثبت و حک شد تا روزی که متوجه شدم به فیض شهادت نائل شدن... و بالاخره به آرزوشون , به معبود و معشوقشون رسیدن (:"
امروز، سالروز تولد توست، ای شهیدِ راه حق. آسمان، در این روز، ستاره‌ای درخشان‌تر از همیشه دارد. تو با پرواز عاشقانه خود، به ملکوت اعلی پیوستی و نامت را در تاریخ این سرزمین جاودانه ساختی. یاد و خاطره‌ی رشادت‌هایت، همیشه در دل‌های ما زنده خواهد ماند. میلادت مبارک، ای شهید بزرگوار!" شهید بزرگوار؛آقا حمید مقیمی تولدتون مبارک