eitaa logo
خـواهــران بهشتـے🦋
7.7هزار دنبال‌کننده
230 عکس
67 ویدیو
1 فایل
♡بِـــسمِ رَب اَلشـُـهَدا وَ صِدیقیــن....♡ خاطـراتـے از جنسـ بـهـشتـ... خاطـراتـے مُنتَهی بــہ شــهادتـ... و خاطـراتـے مُنتَهی بــہ بهشـتـ... کپی؟خیر خاطراتمون با ارزشه ‌‌‌... اگه سوالی درباره ی ریحانه سادات داشتید👇 https://daigo.ir/secret/41530507702
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر کردم شاید بهتر باشه بگم،،، ریحانه خیلی خوب بود ، خیلی پایه بود ، پایه ی کار درست، کاری که اشتباه نباشه ولی بخندیم🙂 من با ریحانه خرید کتاب رفتم ، خیلی کتاب خون بود، انواع کتاب هارو میخوند از رمان هایی که راجب شهدا هستن یا رمان های فانتزی...
۲۴ام ظهر ؛ریحانه بهم زنگ زد گفتم جانم!؟ گفتش :ممکنه گوشیمو خاموش کنم،پس اگه زنگ زدی و جواب ندادم نگران نشو ! منم قبول کردم چند ساعتی گذشت ،بدون هیچی دلیلی برای ریحانه دلشوره داشتم شب شد؛ فردا شد؛ پس فردا شد.‌.. هنوز هم نه ریحانه جواب داد نه خاله فهیمه دیگه نگران شدم به همه پیام میدادم میگفتم که نگرانشم که ساعت ۱۱ روز ۲۶ام یک پیام رو دیدم و بلا فاصله جواب دادم یکی از فامیلاشون بود... همون اول راجع به ریحانه پرسیدم خیلی مقاومت کرد برای جواب دادن که یک دفعه خبر شهادت ریحانه و خانوادشُ داد.... باورم نمیشد ،فکر میکردم دارن اذیتم میکنن.....💔 ولی دیدم نه!.... واقعیتِ.....
از روزی که مادرم بهم خبر شهادت ریحانه ساداتو داد حال و روزم تغییر کرد، ریحانه سادات چند ساعت قبل از شهادتش با من در حال پیام دادن بود... بهم گفت اگه نبودم نگران نباش گوشیم دستم زیاد نیست و گفت دوست دارم و مواظب خودت باشـــ... ولی نمی‌دونستم که اون آخرین چت منو و. ریحانه.. وقتی بهم گفتن ریحانه سادات -شهید- شده شکه شدم نمی‌دونستم باید چیکار کنم ؛ دقایق اول فقط به یه جا خیره شده بودمو هیچی نمیگفتم چون باورش برام خیلی سخت بود..و با خودم میگفتم این حقیقت نداره تا اینکه شروع کردم به گریه کردن..... اون روز بدترین روزی بود که گذروندم؛ و تا همین الان هم باور کردن این موضوع برام سخته...💔
یادم نمیره ، ۲۶ خرداد ، روی مبل جلوی کل خانواده راس ساعت ۱۳:۲۱ کنار مامانم نشستم ،،، تا پیامو خوندم بغضم ترکید ، جیغ میزدم و تو سرم میزدم... بدیش اینجا بود که هیچی معلوم نبود🙂 مدرسه میگفت حالش خوبه ، همه بهم میگفتن رامیلا ی دروغه ی شوخیه کثیف... کاش دروغ بود... من تا شب گریه کردم ولی شب خیالم راحت شد که حالش خوبه...:)) فرداش ، حدود ساعت ۱۵ و ربع ، مدرسع خبر رو گذاشت من توی دمای ۴۷ درجه ی کاشان با افتاب تیز وسط حیاط جیغ میزدم و گریه میکردم ریحانه ی من ،،، مامان ریحون من به ارزوش رسید ،،، ولی منم به عزا رسیدم🖤🙂
خـواهــران بهشتـے🦋
_سلام من یک مادرم،دوست دارم دخترام رو مثل ریحانه سادات تربیت کنم،شما که رفیق فاب شهیده ریحانه بودین،
لازم شد بگم؛در مورد سوالی که کرده بودن برای حجاب ریحانه از همه مهمتر اینکه آنها که نان حلال پدر شیر پاک مادر رو خوردند در راس همه ی این ها هنگامی که فهیمه خانم بچها راشیرمی دادباآوای قرآن شیر می‌داد و هنگامی که خواب بودن برای آنها آوای قرآن می‌گذاشت تا زمانی که بیدار شوند این خودش یک رمز برای عاقبت بخیر بودن ریحانه سادات، فاطمه سادات و سید علی هستش
ریحانه پیش شما هم از شهادت حرف میزد؟ ... +اره عزیزم ، آرزوش شهادت بود... حتی روز اول ماجرا میگفت کاش لیاقت داشته باشم شهید بشم🥲🙃