نگاهی به خودم میندازم ،
نگاهی به تو ؛ نگاهی به خاطراتت
و میفهمم که چقدر ما ادعا داریم
چقدر تو خالصانه شهید زندگی کردی
راست گفت آن مرد بزرگ :
[تا کسی شهید نبود شهید نمیشود ]
خاطراتت گواه شهید بودن تو هستند !
رفیق ِندیده ، به دل ِغرق دنیای ما گاهینگاهیکن
ـ عزیز ِندیده
هدایت شده از ♡ Fairy Tales ♡🇮🇷
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من بعد از تو گرچه نمردم ،
اما تمام شدم ؛ در دلتنگی ..
.....
ریحانه ساداتم؛ آخرین باری که اومدم حرم با تو ...تک تک لحظه هامون با هم بودیم ،باهم قدم میزدیم،ولی الان...
تو رفتی و جات خوبه:))))
ولی من،من با تک تک قدم هام به یاد خاطره ای با تو میوفتم...
و باز بی قرار میشم ...!
ریحانه سادات جونم؛اونموقع ها که پیشم بودی خیلی هوامو داشتی ،الانم تو آسمونا هوامو داشته باش🥲✨
#A
امروز میخوامراجب ریحانه سادات زیبا ودوست داشتنی مان بگم
ریحانه جان از بچگی بچه ای شاد و اکتیو بود
عکس های بچگی اش رو که میبینم از همان دوران کودکی به انتخاب و اصرار خودش چادر زیبایش رو بسر میکرد و افتخار میکرد به چادرش.
و جالب این بود که با اینکه کودک کوچک بود هیچوقت چادرش عاملی نمیشد که بخواد از فعالیت های کودکی خودش کنار بگیره
با همین چادرش همیشه حتی از درخت بالا میرفت، دوچرخه سواری میکرد،تفریح میکرد و هزاران بازی و فعالیتی را داشت که شاید بچه های همسن اون نمیتوانستن با چادر اون بازی هارو داشته باشن .خلاصه تمام شیطنت های کودکی خودش را درست مثل هم رده های سنی خودش حتی با انرژی بیشتر با چادرش داشت.
ریحانه جان حتی قبل ازینکه به سن تکلیف برسه خیلی رومسئله حجاب در برابر نامحرم حساس بود و کاملا رعایت میکرد و حجاب را با چادرش کامل میدونست.
یکی دیگه از اخلاقیات ریحانه عزیز که واقعا برای من خیلی بزرگ و قابل تحسین بود این بود از وقتی به سن تکلیف رسید در ماه مبارک رمضان حتی اون روزهای گرم و بلند، روزه اش روقبل از نماز مغرب و عشا افطار نمیکرد
کاری که من با ۳۸ سال سن ام هنوز نتونستم انجام بدم.همیشه اول نماز اول وقتش رو میخوند بعد افطار میکرد.و جالبتر اینکه همیشه افطار سبک و خلاصه ای میکرد.
یک ویژگی دیگه ریحانه سادات این بود که دغدغه امامزمان عج را در همه کارهایش همانند مادرشون فهیمه خانوم داشت و امام مدنظرشون بود و دراین رابطه خیلی دنبال کار فرهنگی بود.
این ها تنها ذره ای از دنیای خصوصیات ریحانه سادات عزیز بود که همیشه برای من جلب توجه کننده بود .
همه اینها برمیگرده به مادرشون فهیمه جان،یادمه در دوران بارداری ریحانه سادات قرآن حفظ میکردن،در دوران نوزادی بچه صوت قرآن میزاشتن براشون و اینکه همیشه چندین جلد کتاب های تربیتی فرزند داشتن و با سطح علمی بالاشون عملی میکردن.
واقعا شهادت لایق مادر و فرزندانش بود.
#خاله
هدایت شده از •فهیمـه فهیم•
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام و درود ؛
توی این دفتر ها و دفترچه های طرح ریحانهسادات چند مورد اشتباه بود که فکر کردیم بهتره به عرضتون برسونیم :
۱ـ تاریخ تولد ریحانه اشتباه زده شده و درواقع ریحانه متولد ۹۰/۳/۸ هست
و ۲ـ محل تحصیل ریحانه : فرزانگان ۲ بوده
پ.ن : این اشکالات بیان شده و انشاءالله درست خواهند شد .
با تشکر.
#rt
خـواهــران بهشتـے🦋
"آبان ماه بود و دلم برای ریحانه حسابی تنگ شده بود. بهش زنگ زدم و با ذوق پرسیدم: "امروز خونهای؟ میخوام بیام پیشت!" ریحانه هم با همون مهربونی همیشگیش گفت: "آره حتماً، منتظرتم!"
وقتی رسیدم، دیدم ریحانه از دور داره تند تند میاد سمتم. تا بهم رسید، محکم بغلم کرد و با اون صدای گرمش گفت: "وای دلم برات یه ذره شده بود نازنین !" راستش، با همون یه بغل، انگار دنیا رو بهم دادن و حالم از این رو به اون رو شد. دستاشو گرفتم و رفتیم تو فضای سبز، همونجای همیشگی .
ریحانه یهو با چشمای براق گفت: "راستی! امروز حلقه صالحین داریم. بچهها هم هستن، میای با هم بریم؟" منم که عاشق این دورهمیها بودم، سریع قبول کردم. قرار شد بریم پیش بقیه و یه حلقه صالحین حسابی داشته باشیم.
هوا عجیب سرد شده بود، منم که فکر نمیکردم اینقدر یخ بشه، یه لباس معمولی پوشیده بودم. موقع رفتن، انگشتام دیگه از سرما بیحس شده بود. با یه لرز کوچیک به ریحانه گفتم: "وای ریحانه، چقدر سرده!"
ریحانه که همیشه حواسش به من بود، با نگرانی گفت: "میخوای برم از خونه برات یه سوییشرت یا یه چیز گرم بیارم بپوشی؟ بذار برم بیارم!" منم که میدونستم چند دقیقه پیش هم رفته بود بالا یه چیزی بیاره، نخواستم دوباره اذیت بشه. گفتم: "نه بابا، نمیخواد! بیا بریم پیش بچهها، دیر میشه." اما اون ولکن نبود و گفت: "آخه سردته! بذار یه چیزی بیارم..." بهش گفتم : مهم نیست بیا بریم پیش بچه ها
وقتی رسیدیم پیش بچهها، دیدم همه دور هم جمع شدن و حلقه صالحین رو شروع کردن. کلی حرف زدیم، خندیدیم و کلی خاطره جدید ساختیم.
بعد از اون روز عالی کنار ریحانه جونم، برگشتم خونه. یه پیام فرستادم و ریحانه هم همون پیام رو گذاشت تو کانالش و زیرش نوشت: "وقتی میگم من بهترین دوستا رو دارم، از همچین چیزی حرف میزنم!"
اون روز، یکی از اون روزای نابی بود که تا عمر دارم یادم میمونه. از تک تک لحظههاش کنار ریحانه لذت بردم. آخه ریحانه ساداتم همیشه حواسش به من بود
خـواهــران بهشتـے🦋
شد سه ماه از روزی که من فهمیدم دیگه ی فرشته رو ندارم...
سه ماه گذشت از روزی که با تک تک اشکایی که از چشمام میومد خاطراتمو مرور میکردم و خودمو میزدم چون دیگه نمیتونستم تجربشون کنم...
دقیق بخوام بگم ۹۳ روز و ۱۱ ساعت و ۱۵ دقیقه ای شده که بهت پیام میدم اما منتظر جواب نیستم ،، منتظر نیستم که سین بزنی
من هنوز نبودنتو باور نکردم ،، ولی فراموشتم نکردم ، اصلا چیزی نیست که از یادم بره ،، همیشه با تک تک قدم هایی که برمیدارم اسم ریحانه گوشه ی ذهنمه و دلم براش تنگ میشه ؛ اصلا از یادم نمیری که چیزی باعث یادآوریت بشه:)!
تابستون تو مدرسه بزور سر کردم ،، نمیدونم چجوری باید امسال ، توی مدرسه ، توی اون کلاس ، کنار صندلی خالیت درس بخونم ،،، ولی مطمعنم که میای اونجا و بین ما میشینی🙂
دلتنگتم هرروز بیشتر از دیروز ریحون
ــرامیلا