هدایت شده از •فهیمـه فهیم•
پخش زنده
فعلا قابلیت پخش زنده در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام و درود ؛
توی این دفتر ها و دفترچه های طرح ریحانهسادات چند مورد اشتباه بود که فکر کردیم بهتره به عرضتون برسونیم :
۱ـ تاریخ تولد ریحانه اشتباه زده شده و درواقع ریحانه متولد ۹۰/۳/۸ هست
و ۲ـ محل تحصیل ریحانه : فرزانگان ۲ بوده
پ.ن : این اشکالات بیان شده و انشاءالله درست خواهند شد .
با تشکر.
#rt
خـواهــران بهشتـے🦋
"آبان ماه بود و دلم برای ریحانه حسابی تنگ شده بود. بهش زنگ زدم و با ذوق پرسیدم: "امروز خونهای؟ میخوام بیام پیشت!" ریحانه هم با همون مهربونی همیشگیش گفت: "آره حتماً، منتظرتم!"
وقتی رسیدم، دیدم ریحانه از دور داره تند تند میاد سمتم. تا بهم رسید، محکم بغلم کرد و با اون صدای گرمش گفت: "وای دلم برات یه ذره شده بود نازنین !" راستش، با همون یه بغل، انگار دنیا رو بهم دادن و حالم از این رو به اون رو شد. دستاشو گرفتم و رفتیم تو فضای سبز، همونجای همیشگی .
ریحانه یهو با چشمای براق گفت: "راستی! امروز حلقه صالحین داریم. بچهها هم هستن، میای با هم بریم؟" منم که عاشق این دورهمیها بودم، سریع قبول کردم. قرار شد بریم پیش بقیه و یه حلقه صالحین حسابی داشته باشیم.
هوا عجیب سرد شده بود، منم که فکر نمیکردم اینقدر یخ بشه، یه لباس معمولی پوشیده بودم. موقع رفتن، انگشتام دیگه از سرما بیحس شده بود. با یه لرز کوچیک به ریحانه گفتم: "وای ریحانه، چقدر سرده!"
ریحانه که همیشه حواسش به من بود، با نگرانی گفت: "میخوای برم از خونه برات یه سوییشرت یا یه چیز گرم بیارم بپوشی؟ بذار برم بیارم!" منم که میدونستم چند دقیقه پیش هم رفته بود بالا یه چیزی بیاره، نخواستم دوباره اذیت بشه. گفتم: "نه بابا، نمیخواد! بیا بریم پیش بچهها، دیر میشه." اما اون ولکن نبود و گفت: "آخه سردته! بذار یه چیزی بیارم..." بهش گفتم : مهم نیست بیا بریم پیش بچه ها
وقتی رسیدیم پیش بچهها، دیدم همه دور هم جمع شدن و حلقه صالحین رو شروع کردن. کلی حرف زدیم، خندیدیم و کلی خاطره جدید ساختیم.
بعد از اون روز عالی کنار ریحانه جونم، برگشتم خونه. یه پیام فرستادم و ریحانه هم همون پیام رو گذاشت تو کانالش و زیرش نوشت: "وقتی میگم من بهترین دوستا رو دارم، از همچین چیزی حرف میزنم!"
اون روز، یکی از اون روزای نابی بود که تا عمر دارم یادم میمونه. از تک تک لحظههاش کنار ریحانه لذت بردم. آخه ریحانه ساداتم همیشه حواسش به من بود
خـواهــران بهشتـے🦋
شد سه ماه از روزی که من فهمیدم دیگه ی فرشته رو ندارم...
سه ماه گذشت از روزی که با تک تک اشکایی که از چشمام میومد خاطراتمو مرور میکردم و خودمو میزدم چون دیگه نمیتونستم تجربشون کنم...
دقیق بخوام بگم ۹۳ روز و ۱۱ ساعت و ۱۵ دقیقه ای شده که بهت پیام میدم اما منتظر جواب نیستم ،، منتظر نیستم که سین بزنی
من هنوز نبودنتو باور نکردم ،، ولی فراموشتم نکردم ، اصلا چیزی نیست که از یادم بره ،، همیشه با تک تک قدم هایی که برمیدارم اسم ریحانه گوشه ی ذهنمه و دلم براش تنگ میشه ؛ اصلا از یادم نمیری که چیزی باعث یادآوریت بشه:)!
تابستون تو مدرسه بزور سر کردم ،، نمیدونم چجوری باید امسال ، توی مدرسه ، توی اون کلاس ، کنار صندلی خالیت درس بخونم ،،، ولی مطمعنم که میای اونجا و بین ما میشینی🙂
دلتنگتم هرروز بیشتر از دیروز ریحون
ــرامیلا
ایام ولادت ها بود؛دقیق یادم نمیاد چه ولادتی بود...ولی مسجد برنامه داشت .
ریحانه سادات اومد دنبالم تا حاضر شم ...
با هم راه افتادیم و رفتیم مقبره شهدا..
اونجا کلی از بچه کوچولو ها جمع شده بودن.
منو ریحانه سادات هم عاشق بچه کوچولو ها بودیم به خاطر همین همیشه بچه ها ما رو میشناختن و بدو بدو میان بغلمون
اونروز هم مثل روزای دیگه تا به مقبره رسیدیم بچه ها بدو بدو اومدن بغلمون ،قشنگ یادمه یه دختر بچه ای بود ،حدودا یک سالش بود به من گفت بغلم کن من بغلش کردم و قربون صدقش رفتم و بعد گزاشتمش زمین که بره بازی کنه🥹
یه دفه ریحانه سادات با صدای بلند و با ذوووق زیاد گفت اسرررررا "دار الفرح "میبینمت 🥹😍
گفتم چی ،کجا
گفت یکی از مکان های بهشته
بعدش گفتم آره بیا قول بدیم همو بهشت ببینیم ...
چه روزای قشنگی بود ... چقدر خوش میگذشت با ریحانه سادات، طوری بود که من هیچوقت بدون ریحانه جایی نمیرفتم، هیچوقت همیشه باهم بودیم همیشه، کاش میشد منم میرفتم پیشش ،اونجا هم پیش هم بودیم
این قضیه خیلی ذهنم رو درگیر کرد بعد از شهادت ریحانه تا همین الان که رفتم سرچ کردم ببینم دقیقا قضیه ش چیه
دیدم نوشته بود:...
حضرت رسول (ص) فرمودند: خانه ای در بهشت که به آن دار الفرح (خانه ی شادی)میگویند و جز کسی که کودکان را شاد کرده باشد وارد آن نمیگردد.
ریحانه سادات کاش میشد ما همو اونجا ببینیم
ریحانه جونم شفاعتمو بکن اون دنیا...
منم بیام پیشت🫂
ریحانه ی من…. 💔
بازم صدامو میشنوی؟ میدونم که میشنوی. آخه خودت اومدی تو خوابم، همون چند شب پیش. یادت میاد؟ بهت گفتم: «اگه صدات کنم، میای پیشم؟» گفتی: «آره…»
حالا ببین… نگاه کن به دلم. ببین چطور بدون تو خونه. نازنین بدون تو داغون شده...😞 ببین دلم چطور از غصه داره میترکه. چقدر دلم تنگته… چقدر این روزا سخت میگذره. هر لحظه انگار یه تیکه از قلبم کنده میشه.
ریحانه جونم...🫂❤️
دست همه ی ما رو بگیر..✨
روز تولدم بود تولد ده سالگیم کم کم نزدیکای اذان مغرب بود که بقیه ی دوستام رفتن و دوست صمیمی هام موندن داشتیم بازی میکردیم با بچه ها که یهو اذان مغرب رو دادن فاطمه سادات بلافاصله رفت و وضو گرفت و آماده ی نماز شد گفت : نگار بیا بریم نماز بخونیم .گفتم: فاطمه سادات بیا بازی کنیم و بعد میریم نماز میخونیم فاطمه سادات گفت :نه ! نماز اول وقت مهم تره .رفت از مادرم یک چادر و مهر گرفت و رفت داخل اتاق و برای این که حواسش پرت نشه در هم بست و نمازش را خوند و بعد اومد با ما بازی کرد. فاطمه سادات جونم نماز اول وقت خیلی براش مهم بود حتی در بد ترین شرایط هم نماز رو اول وقت میخوند ---- نگار -----
سلام خواهر عزیزتر از جانم.
با تمام وجودم و دلتنگی فراوانی که دارم و با چشمان گریانم برایت مینویسم.
تو خواهر من بودی خواهری مهربان و دلسوز که مانندد فرزندان خود برایم نگران بودی..
تو قبل از شهادتتت خواهر من بودی.بهم زنگ میزدی و خبرم میگرفتی..اخرین روزی که اومدی خونه ی من و ساک دستی خودت و گذاشتی .از بالای پنجره گفتم رباب جانم ساکت جا مونده و گفتی برای خودته...و این اخرین وصف از بخشندگی و دستان پرمحبت دنیاییت بود 😔
ولی رفتی و روزی رسید که شنیدم خانه ات ویران شد و پر کشیدی ...روزی که دیگه دستانم بهت نرسید..
دیگه مالک پیکرت هم نشدم...
و فقط از دور رفتنت رو مشاهده کردم و گریستم...
وافسوس که
حتی زمانی هم به من اختصاص پیدا نکرد تا مانند بقیه خانواده شهدا ساعتی در اختیارت باشم و لمست کنم....
و من فقط شاهد دور شدنت شدم..😔
ولی از خدا و از خودت میخوام روح پاک و زیبایت را از من دریغ نکنی...
دوست دارم..و با خاطراتت نفس میکشم عزیزم..