رویایِ کــاتریـن˖𓇼
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_gfdrkxr&btn=میشنوم.ناز.
بچها لینک ناشناس جدیدمون
برای قبلیه خطا میزد و مشکلی پیش امده بود
سنجاقش میکنم
لطفااا از رمانتون پارت بیشتر بزارین اخه اینطور خیلی کمهه
_
مالک:چشم
ادمین:چشم؛البته نجمه رمان هارو قرار میده
#پارت_هفتم
سپس دوباره روی به روی آینه ایستادم و شروع به تحسین کردن خودم کردم ،واقعا زیبا شده بودم ترکیب پیراهن پفدار صورتی که بالا تنه اش بجر آستین ها سفید بود به همراه ربان سر سفید با مروارید های صورتی و دستکش توری سفید و کفش های صورتی واقعا زیبایم کرده بود!!
دست از تحسین کردن خودم برداشتم و ارام و با احتیاط در اتاق را باز کردم و از پله ها پایین آمدم.
از چیزی که میدیدم حسابی شوکه شده بودم !
وای خدای من امکان نداشت!
آن مرد جوان همان همان که در مزرعه دیده بودم اینجا بود !!
سریع از پله ها بالا رفتم در اتاق را باز کردم و داخل رفتم و سپس در را با شدت به هم کوبیدم.
دو دل بودم نمیدانستم که به تالار بروم یا در اتاق بمانم!
سردرگم بودم نمیدانستم چه کاری درست است چه کاری غلط،
دلم را به دریا زدم و از پله ها پایین رفتم ،آرام و خیلی با احتیاط به سمت جلو حرکت کردم .
#پارت_هشتم
نگاه آن مرد را روی خودم حس میکردم اما بدون توجه به راه رفتنم ادامه دادم و در صندلی کنار پدر جای گرفتم.
پدر نگاهی به من انداخت و طوری که فقط خودمان بشنویم گفت:اوه کاترین همانطور که انتظارش را داشتم زیبا شدی!
من هم با لبخندی گرم جواب پدر را دادم و حرفی نزدم.
چندین دقیقه گذشت همه درحال سِرو کردن نوشیدنی و صحبت کردن بودند.
ناگهان چشمم به آن مرد خورد که از زیر چشم من را زیر نظر داشت .
توجهی نکردم و آرام نزدیک گوش پدر زمزمه کردم :پدر آن مرد قد بلند با موهای طلایی که آنجا ایستاده کیست؟
پدر گفت:ویلیام را میگویی؟او پسر یکی از دوستانم است.
اهومی زیر لب گفتم که پدر سرش را تکان داد و پشت به من کرد.
اها پس اسمش ویلیام است ،چه اسم قشنگی دارد!
چی من من برای چی داشتم از اون تعریف میکردم؟
........