#پارت_نهم
سرم را پایین اوردم و به کفشهایم خیره شدم که ناگهان دستی روبروییم دراز شد!!
صدای ویلیام در گوشم پیچید:دوشیزه ی جوان افتخار رقص با شما را به من میدهید؟!
از حرفش حسابی شوکه شده بودم !
نیم نگاهی به پدر انداختم که اوم هم سرش را به معنی رضایت نشان داد.
از روی صندلی بلند شدم ناخودآگاه دستم را در دستانش گذاشتم که خودم هم بلافاصله از این حرکتم تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم.
به خود امدم و از خود پرسیدم:من چرا اینکار را کردم؟
در مهمانی های دیگر هم پیشنهاد رقص داشتم اما هیچ وقت قبول نمیکردم،اما حالا چه شده بود که قبول کردم؟!
با صدای ویلیام به صورتش نگاه کردم که گفت:اسم شما چیست دوشیزه ی خانم؟
نگاهش کردم و از ته گلویم گفتم "کاترین"جوری که حتی خودم هم به زور شنیدم ولی نمیدانم چطور شد که ویلیام صدایم را شنید و گفت :چه اسم زیبایی!
واقعا برازنده ی شماست !من هم ویلیام هستم.
سری تکان دادم و گفتم: "خوشبختم"
#پارت_دهم
ویلیام دستم را سفت گرفت و باهم به سمت سالن رقص حرکت کردیم.
نمیدانم چرا وقتی که او دستم را سفت گرفته بود احساس امنیت میکردم!
دستش را از دستانم جدا کرد و با پخش شدن موسیقی آرام تا کمر خم شد و دستانش را روبرویم دراز کرد.
دستم را در دستش گذاشتم و آرام و همزمان عقب جلو میشدیم هر چند دیقیقه یکبار ویلیام من را به خودش میچسباند و میچرخید.
هر دو کاملا در حس رقص فرو رفته بودیم و از رقصیدن در کنار هم لذت میبردیم که ناگهان چیز سنگینی با سرم برخورد کرد و دیگر نفهمیدم چه شد.
"ویلیام"
داشتیم آرام میرقصیدیم که نمیدانم چه شد که کاترین چشمانش را بست و روی زمین اوفتاد !
موزیک قطع شد همه متعجب به کاترینی که روی زمین آفتاده بود نگاه میکردند.
فورا کاترین را در آغوش کشیدم و از سالن خارج شدم ،از خدمتکاری که در گوشه ی سالن ایستاده بود خواستم اتاق کاترین را نشانم دهد و او هم همین کار را کرد.
با لگد در اتاق را باز کردم و آرام کاترین را روی تختش خواباندم از خدمتکار خواستم تا پادشاه (پدر کاترین) را صدا کند که ناگهان متوجه لکه ی قرمزی روی بالشت سفید کاترین شدم !
......