#پارت_دهم
ویلیام دستم را سفت گرفت و باهم به سمت سالن رقص حرکت کردیم.
نمیدانم چرا وقتی که او دستم را سفت گرفته بود احساس امنیت میکردم!
دستش را از دستانم جدا کرد و با پخش شدن موسیقی آرام تا کمر خم شد و دستانش را روبرویم دراز کرد.
دستم را در دستش گذاشتم و آرام و همزمان عقب جلو میشدیم هر چند دیقیقه یکبار ویلیام من را به خودش میچسباند و میچرخید.
هر دو کاملا در حس رقص فرو رفته بودیم و از رقصیدن در کنار هم لذت میبردیم که ناگهان چیز سنگینی با سرم برخورد کرد و دیگر نفهمیدم چه شد.
"ویلیام"
داشتیم آرام میرقصیدیم که نمیدانم چه شد که کاترین چشمانش را بست و روی زمین اوفتاد !
موزیک قطع شد همه متعجب به کاترینی که روی زمین آفتاده بود نگاه میکردند.
فورا کاترین را در آغوش کشیدم و از سالن خارج شدم ،از خدمتکاری که در گوشه ی سالن ایستاده بود خواستم اتاق کاترین را نشانم دهد و او هم همین کار را کرد.
با لگد در اتاق را باز کردم و آرام کاترین را روی تختش خواباندم از خدمتکار خواستم تا پادشاه (پدر کاترین) را صدا کند که ناگهان متوجه لکه ی قرمزی روی بالشت سفید کاترین شدم !
......