eitaa logo
رویایِ کــاتریـن˖𓇼
130 دنبال‌کننده
30 عکس
104 ویدیو
0 فایل
درود. به قصࠛرمون خوش اومدی زیبآ🪞 اینجا میتونی سـفر کنی به زمان 1900ࠛ و در رویای کاتࠛرین درقصری باشکوه ویکتوࣶریآ گم شوی.˖⋆ خوشحال میشم زیادمون کنید🩰 https://eitaa.com/royaykatrin میشنوم: @Naimeh_iran کپی؟شخصیتت و پایین میاره قشنگم.
مشاهده در ایتا
دانلود
TV GIRL💙🩷
بازیگر مورد علاقه خارجیتون کیان؟؟ _ مالک:خیلی زیادن ولی نصفش هموناین که ضحی گفت ادمین: کره ای که زیادن ولی خب؛ گو یو جونگ؛چوی هیون ووک؛جی چانگ ووک؛لی جی آه؛چا وو مین چینی هم ژائو لوسی؛چن ژه یوان یکی دیگم بریتانیایی؛میلی بابی براون
داستانتون واس کدوم دوران یا دهه ایه؟؟ مالک:دوره ی ویکتوریا ادمین:دوران ویکتوریا؛ زمانشم حدودا دهه ۱۸۳۷ تا ۱۹۰۰
تا به حال پادشاه را اینطور عصبانی ندیده بودم! صدای گریه های آن دختر کل قصر را پر کرده بود ،جیغ میزد از درد به خود میپیچید ولی التماس نمیکرد! برایم جالب بود که چرا التماس نمیکند که پادشاه او را ببخشد و یا از آن مهم تر آن دختر که بود و پادشاه از کجا میدانست که کار اوست؟ ناگهان صدای ناله ها و فریاد دخترک قطع شد و بدنش همانند تکه گوشتی روی زمین افتاد،زنی با گریه به سمت آن دختر آمد او را در آغوش گرفت و از قصر برد. پادشاه هم سرش را در دستانش گرفت و روی صندلی نشست همه به سمت پادشاه دویدند من هم دوان دوان به طرف پادشاه رفتم. پادشاه حسابی حالش گرفته بود ناگهان پادشاه دستش را به سمت قلبش برد و شروع کرد به فشار دادن و چنگ زدن قلبش! فوراً پادشاه با کمک مردی جوان به سمت اتاقشان بردم. من به پادشاه کمک کردم که روی تختش دراز بکشد و آن مرد به اتاق کاترین رفت تا طبیب را بیاورد.
طبیب آمد نبض پادشاه را گرفت و سپس رو به ما کرد و گفت:فشار جدی به قلبشون اومده باید مدتی استراحت کنن تا بتونن دوباره قدرتشونو به دست بیارن. طبیب ادامه داد:در ضمن حواستون باشه که در این مدت هیچ استرسی بهشون وارد نشه چون قلبشون حسابی حساس شده و با یه استرس ساده قلبشون دوباره درد بگیره. سری تکان دادم که با اشاره ی پادشاه طبیب از اتاق بیرون رفت . پادشاه دستش را روی تخت گذاشت و خواست بلند شود که نذاشتم و گفتم :عالیجناب نشنیدید طبیب چی گفت لطفا دراز بکشید و کمی استراحت کنید. پادشاه زمزمه کرد پس کاترین چی کی میخواد مواظبش باشه؟ نگاهی به پادشاه انداختم وناخودآگاه گفتم:من مواظبشم. برای لحظه ای حتی خودم هم از حرفی که زده بودم تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم. پادشاه بعد از چند لحظه سکوت نگاهی محبت آمیز به من انداخت و گفت:ممنون پسرم . لبخندی زدم و با گفتن با اجازه ای از اتاق خارج شدم. آستین های پیراهنم را بالا زدم و از پله ها بالا رفتم ملکه را دیدم ،انگار داشت به اتاق کاترین میرفت‌........