#پارت_پانزدهم
صدایشان کردم ملکه؟
ملکه به سمتم برگشت و با دیدن من لبخندی زد .
چشمان ملکه قرمز بود انگاری که زیاد گریه کرده بود ،دستانش هم میلرزید.
با لحن مهربانی گفتم ملکه شما به اتاقتون برید و استراحت کنید،نگران کاترین هم نباشید من خودم تا صبح مراقبشم.
ملکه هم از خدا خواسته سری تکان داد و از پله ها پایین رفت .
در اتاق کاترین را باز کردم و داخل رفتم ،کاترین بیهوش روی تخت افتاده بود و پارچه ای سفید رنگ دور سرش پیچیده بود.
محلفه ای که در پایین تخت افتاده بود را برداشتم بازش کردم و روی کاترین گذاشتم .
صندلی چوبی کنار تخت کاترین را برداشتم و در گوشه ای از اتاق گذاشتم میز چوبی که در گوشه ای دیگر از اتاق بود را برداشتم و جلوی خودم کشیدم.
سرم را روی میز گذاشتم و درحال مرور اتفاقات چند ساعت پیش بودم که کم کم چشمانم گرم شد و به خوابی عمیق فرو رفتم.
اینم از رمان قشنگمون✨
یه پارت جبرانی هم براتون گذاشتم🙂
شبتون بخیر قشنگام🦢🤏🏻