💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#باغنار #پارت3 بعد از این حرف آقای قاضی، همگی سکوت کردند و نفس عمیقی کشیدند که آقای علی پارسائیان،
بانو شبنم در جواب استاد مجاهد گفت: _نه استاد؛ منم می‌خوام بیام. قدر برگ اعظم و برگ کوچیک رو که ندونستیم. حداقل بیایید قدر برگ متوسط رو بدونیم. در ضمن جناب احف هم‌گروهی بنده توی جلال آل انار هم هست و حق برگی به گردنم داره. استاد مجاهد حرفی نزد که بانو ایرجی گفت: _شبنمی جان، تو باید استراحت کنی. الان امروز اینقدر اینور و اونور رفتی که بچه‌ی توی شکمت به جای استراحت، شنا کرده. به نظرم اگه یه توپ هم بهش می‌دادی، می‌تونست یه دست هم واترپلو بزنه. بانو شبنم قیافه‌اش را کَج و کوله کرد و گفت: _واترپلو چیه دیگه؟! فقط زرشک پلو! در ضمن عدس پلو و رشته پلو هم دوست دارم. بانو ایرجی یک دانه به پیشانی‌اش زد و با لبخندی مصنوعی گفت: _عزیزم واترپلو یه رشتَس. _بفرما. خودت داری میگی یه رِشته. در حالی که رشته پلو یه عالمه رشته داره. بانو ایرجی دندان‌هایش را به هم فشرد و گفت: _منظورم اینه که واترپلو یه رشته‌ی ورزشیه. _واقعاً؟ خب پس به درد من نمی‌خوره. چون من توی غذاهام از رشته پلویی استفاده می‌کنم؛ نه رشته‌ ورزشی. بانو ایرجی در آستانه‌ی سکته کردن پیش رفت که دخترمحی گفت: _ولش کن ایرجی جان. شبنمیِ ما، مغزش رو هدیه داده به بچه‌ی توی شکمش. بانو ایرجی حرف دخترمحی را تایید کرد که استاد مجاهد گفت: _خب بانو شبنم که میاد. آیا شما نوجَوونا هم میایید؟ بانوان نوجوان، یک صدا بله گفتند و سپس همگی سوار وَنِ سبز رنگ بانو سیاه تیری شدند و وَن با رانندگی وی به راه افتاد. هنوز چند دقیقه‌‌ای نگذشته بود که بانوان نوجوان خواستند شیطانی کنند و شعر بخوانند که بانو احد به آن‌ها تذکر داد و گفت: _اینجا ناربانو نیست که هرکاری دلتون بخواد بکنید. در ضمن الان استاد مجاهد اینجاست و بهتره که ادب رو رعایت کنید. استاد مجاهد که کنار درِ وَن نشسته بود، عرق شرمش را پاک کرد و با لبخند گفت: _ببخشید دیگه. مزاحم شما بانوان هم شدیم. بانو احد جواب داد: _این چه حرفیه استاد؟! شما مراحمید. بانو شبنم که رویِ صندلیِ جلو و کنار راننده نشسته بود، با چشمانی گرد شده بیرون را نگاه می‌کرد و تیتاپ‌اش را گاز می‌زد. بانو سیاه تیری وقتی این صحنه را دید، دنده را عوض کرد و گفت: _چیه شبنمی؟ چرا اینجوری داری بیرون رو نگاه می‌کنی؟ بانو شبنم لبخندی زد و گفت: _آخه از این بالا، بیرون خیلی قشنگ‌تره. به خاطر شاسی بلند بودنشه. درسته؟ _آره خب؛ ولی تو مگه تا حالا سوار وَن نشدی؟ _راستش نه. من شاسی بلندترین ماشینی که تا حالا سوار شدم، پراید هاچبَک بوده. تازه اونم خودمون شاسیش رو بردیم بالا. _جدی؟ _آره. زبون روزه دروغ ندارم بگم. بانو سیاه تیری چشم غره‌ای رفت که بانو شبنم با لبخندی مصنوعی ادامه داد: _اِ وا ببخشید. همش یادم میره روزه نیستم. بانو سیاه تیری نیشخندی زد و گفت: _البته اینم بگم که شوهرم اتوبوس داره. برای منم اول قرار بود شاسی بلند بخره، ولی چون دید عضو باغ انارم و تعداد باغ اناریا هم خیلی زیاده، برام وَن خرید تا راننده سرویسشون هم باشم. بانو شبنم دستی به شکمش کشید و گفت: _پس شما وکیلا وضعتون خوبه‌. درسته؟ بانو سیاه تیری مکث کوتاهی کرد و سپس جواب داد: _خداروشکر. حالا حق وکالت دادگاه استاد رو هم بگیرم، وضعمون بهتر هم میشه. بانو شبنم با تعجب گفت: _یعنی شما از استاد می‌خوایید پول بگیرید؟ اونم استادی که یه عمر زحمت ما رو کشید و پرورش‌مون داد؟ بانو سیاه تیری جواب داد: _زندگی خرج داره شبنمی. الان همین وَن بنزین می‌خواد، بیمه‌ی ماشین و شخص ثالث می‌خواد، بیمه‌ی... بانو شبنم حرف بانو سیاه تیری را قطع کرد و گفت: _باشه باشه، فهمیدم. فقط یه سوال. استادی که دستش از دنیا کوتاهه، چطوری می‌خواد بهت حق وکالت بده؟ _استاد وصیت کرده بود که تا الان هرچی پول از باغ اناریا گرفته، بعد فوتش برسه به احد. الانم قراره احد حق وکالتم رو واریز کنه. _که اینطور. پس بیخود نبود که استاد برای همه چی می‌گفت شماره کارت رو از احد بگیرید. واسه ثبت نام کلاسا، واسه خرید واو و‌... بانو سیاه تیری سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و پس از دقایقی، کنار خیابان توقف کرد و گفت: _دوستان رسیدیم. استاد مجاهد گفت: _برای سلامتی راننده و همچنین خودتون، اجماعاً صلوات. همگی صلواتی فرستادند و از وَن پیاده شدند. پس از پیاده شدن اعضا، بانو سیاه تیری از صندوق عقبِ وَن، یک بنر بزرگ در آورد و آن را به دست بانوان نوجوان داد و گفت: _این بنر خوش‌آمد گوییِ جناب احفه. لطفاً بازش کنید و بالا بگیرید. بانوان نوجوان خواستند بنر را باز کنند که بانو رجایی گفت: _صبر کنید. همه‌ی چشم‌ها به او خیره شد که ادامه داد: _من یه سوال از دخترمحی دارم. اونم اینه که مگه شما روزه نیستی؟ دخترمحی جواب داد: _خب. _خب پس چرا وقتی توی دادگاه حال بانو شبنم بد شد، از کیفت بطری آب در آوردی و بهش دادی؟ همگی از سوال بانو رجایی حیرت کردند و به فکر فرو رفتند...