°•♡‌کافه‌عشق♡•°
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 #پارت_355 با ذوق مسير سالن پذيرايي تا آشپزخونه رو پرواز كردم تا چاي بيار
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 بهم نزديك تر شد و ابرويي بالا انداخت: _توعم بدجوري خوشگل كردي! و اشاره اي به آرايش و لباسام كرد كه با ذوق چرخيدم سمتش: _جدي؟! نگاهش رو لباسم خيره موند و جواب داد: _اين چه لباسيه پوشيدي آخه؟ تموم ذوق و شوقم سركوب شد و با خودم فكر كردم يعني لباسم انقدر بد و ضايعست كه يهو ادامه داد: _يه كم به منم فكر ميكردي! _كجا؟! بدون مكث جواب دادم: _بشينم،يه كم حرف بزنيم راجع به آيندمون! نوچي گفت و ادامه داد: _نميخواد ما كه حرفي نداريم _عماد!من ميخوام باهات حرف بزنم يه جوري حرصم گرفت با اين حرفش كه نتونستم خودم و كنترل كنم و يه دونه محكم زدم پسِ سرش كه سرش و آورد بالا و عين بچه ها گفت: _به جون خودت گوشم با توعه! گفتم _برو مثل بچه آدم بشين رو اون صندلي ميخوايم حرف بزنيم! خودش و به مظلوميت زد و با صداي آرومي گفت: _ چه غذایی دوست داری _هر غذايي كه تو بلد باشي من دوست دارم! شونه اي بالا انداختم: _من هيچي بلد نيستم! بعد از چند ثانيه سرش و بلند كرد و گفت: _فداي سرت! _سوال بعدي؟ دستم و نوازشوار تو موهاش كشيدم و با خنده گفتم: _هدفت از ازدواج با من چيه؟ جواب داد: _توليد مثل و بقاي نسل! و زد زير خنده كه باشه اي گفتم و هولش دادم عقب: _گم ميشي بيرون يا جيغ بزنم؟ 🌸 🌼🌼 🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼🌼