🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼
🌸🌸
🌼
#پارت_356
بهم نزديك تر شد و ابرويي بالا انداخت:
_توعم بدجوري خوشگل كردي!
و اشاره اي به آرايش و لباسام كرد كه با ذوق چرخيدم سمتش:
_جدي؟!
نگاهش رو لباسم خيره موند و جواب داد:
_اين چه لباسيه پوشيدي آخه؟
تموم ذوق و شوقم سركوب شد و با خودم فكر كردم يعني لباسم انقدر بد و ضايعست كه يهو ادامه داد:
_يه كم به منم فكر ميكردي!
_كجا؟!
بدون مكث جواب دادم:
_بشينم،يه كم حرف بزنيم راجع به آيندمون!
نوچي گفت و ادامه داد:
_نميخواد ما كه حرفي نداريم
_عماد!من ميخوام باهات حرف بزنم
يه جوري حرصم گرفت با اين حرفش كه نتونستم خودم و كنترل كنم و يه دونه محكم زدم پسِ سرش كه سرش و آورد بالا و عين بچه ها گفت:
_به جون خودت گوشم با توعه!
گفتم
_برو مثل بچه آدم بشين رو اون صندلي ميخوايم حرف بزنيم!
خودش و به مظلوميت زد و با صداي آرومي گفت:
_ چه غذایی دوست داری
_هر غذايي كه تو بلد باشي من دوست دارم!
شونه اي بالا انداختم:
_من هيچي بلد نيستم!
بعد از چند ثانيه سرش و بلند كرد و گفت:
_فداي سرت!
_سوال بعدي؟
دستم و نوازشوار تو موهاش كشيدم و با خنده گفتم:
_هدفت از ازدواج با من چيه؟ جواب داد:
_توليد مثل و بقاي نسل!
و زد زير خنده كه باشه اي گفتم و هولش دادم عقب:
_گم ميشي بيرون يا جيغ بزنم؟
🌸
🌼🌼
🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼🌼