╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_12
دقیقهای بعد سینی به دست پشت در کارگاه بود. یک ضربه به در نواخت و سپس بلافاصله آن را گشود.
هوا واقعاً سرد بود. بیمعطلی قدم به داخل گذاشت.
بابک را اما ندید، کوروش را هم. چشم چرخاند در اطراف.
_ داداش!
_ سرویسه.
تازه متوجه کوروش ایستاده مقابل بوم نیمهکارهای شد، خیره بود به آن.
بهارک در سکوت جلو رفت و سینی را روی چهارپایهای رها کرد.
عطر هل زیر مشام کوروش پیچید.
_ تو... چرا هیچوقت به من سلام نمیکنی؟ هوم؟
بهارک جاخورده از سوال او سر بالا آورد. دست در جیب با لبخندی گوشهی لب زل زده بود به صورتش، خیلی جدی و انگار طلبکار.
_ این بیادبی در شأن تو نیست... خانم شایسته.
چشمان عسلی بهارک سرشار از حیرت شد.
_ چرا از من خوشت نمیاد؟
دخترک مات و مبهوت فقط نگاه میکرد. حالا حتی همان لبخند هم گوشهی لب کوروش نبود.
_ هیچوقت نشده به من سلام کنی!
بعد چند قدم به اوی ساکت و ساکن نزدیک شد.
_ نمیخوای چیزی بگی؟ بهار کوچک...
صدای باز شدن در سرویس گامهای کوروش را درست در چند قدمی دخترک متوقف کرد.
_ آوردی عزیزم، دستت درد نکنه.
نگاه بهارک اما هنوز به کوروش بود و نگاه او حالا به بخار چای.
_ بهارک!
دخترک به خود آمد از نهیب آرام برادر.
_ برو بالا عزیزم.
در جواب بابک فقط سر تکان داد. قبل از رفتن مردمکهایش بیاراده سوی کوروش سرکشی کرد.
داشت بیپروا نگاهش میکرد.
چه میخواست از او این چشمهای سیاه ناخوانا؟
_ بهارک!
تشر بابک اینبار محکمتر بود.
با شتاب بیرون رفت و در را هم بههم کوبید.
به دست موج خيالت سپردهام جان را
(مشیری)
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد