🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸
🌸🍃
🌸
#رمان_تلالو_ابراهیم
#کپیدرهرصورتممنوعحتیباذکرنامنویسنده
#هرگونهکپیغیرقانونیوحـراماست
#پیــگـردقانــونــیدارد
پارت سوم
همه چیز تقریبا خوب بود ، هروقت که میخواستند دخترشان را میدیدند😙'
گاهی با بوسه هایشان دل دخترک را پر از محبت خود میکردند
هیچ پدر و مادری فکر نمیکند که با ورود چند روزه یک فرزند
آنقدر وابسته که نه عاشقـش شوند 😍♥️🌱
اما همیشه قرار نیست همه چیز ساده و راحت باشد !
قرار نیست که امتحانات اللهی همیشه آسان باشند (:
توی همون روز ها بعد از کنفرانس دکتر
جمعی از پزشک ها به این نتیجه رسیدند که این دخترک تازه متولد شده
امیدی به زنده بودنش نیست
الکی فقط مانده بود در این دنیا…
دستگاه ها را میخواستند قطع بکنند🥀🍃
اما امان از مهر و محبتی که خدا
در دل پدر ها و مادر ها میاندازد ^^
مادرِ حورا…
یا همان مادربزرگ دخترک وقتی متوجه شد
متوسل شد
متوکل شد
کلی دعا و مناجات و نماز ، همه را نذر نوه اش کرد🙂💚
باید دست به دامان کی میشد؟
این بچه را نذر بی بی زینب کرد ..
حالا که نذر بی بی شده بود
پس خودش هم باید او را شفا میداد!
همینطور هم شد
دکتر ها بعد از چند روز که تصمیم جدی بر
قطع دستگاه ها گرفتند
معجزه دیدند🌿
دخترک مثل یک جنینِ نه ماهه، کامل و بی مشکل بود …
شاید خدا خواسته بود و او را از مرگ نجات داده بود♥️🌱
خدا او را به دنیای آدم ها دوباره بازگردانده بود
وقتی حورا و علی فهمیدند دخترکشان دوباره برگشته است و حالا میتوانند اورا با خود به خانه ببرند
روی پا بند نبودند
مادر دخترک(حورا )در نماز خانه دورکعت نماز شکر خواند
به قصد تشکر از خدا
اما پدر دخترک چون معادله معجزه را قبول نداشت
یک راست رفت شیرینی خرید و کل بخش را شیرینی داد...
نویسنده ✍ :
#الفنــور_هانیهبانــو