با علی غذامون رو خوردیم و رفتم آماده بشم‌ که برم دم خونه زهرا و باهم بریم دانشگاه که علی گفت میرسونمتون آماده شدم و رفتیم دنبال زهرا و رفتیم دانشگاه. یهو داداش زهرا اومد جلومون و گفت میخاد با من حرف بزنه و زهرا بره زهرا هم رفت و با فاصله روی نیمکت های دانشگاه نشستیم. +آقای موسوی؟ -بله؟ +بفرمایید کاری دارین با من؟ -خوب نه یه موقع دیه بهتون میگم +خب باشه -یاعلی +یاعلی رفتم توی کلاس و کلاس من زهرا تموم شد که علی زنگ زد و گفت من نمیتونم شب باهات بیام هیئت و خودت برو. منم قبول کردم و داشتم برای شب آماده میشدم که فاطمه زنگم زد: +به به فاطمه خانوم -به به میمون خانوم +ادب؟ لا لا -باشه شوما خوبی +صد درصد خوب حالا کاری داشتی؟ -نه میخاسم بگم میای هيئت؟ +آره دارم آماده میشم بیام -آها باشه بیا +باش یاعلی -یاعلی آماده شدم و راه افتادم سمت هيئت که نزدیک هيئت یه ماشین جلوم ترمز کرد +خانوم خوشگله بیا برسونمت -آقا بفرمایید مزاحم نشید +جوجه بیا برسونمت -آقا بفرمایید برید اومدم برم که یهو مچ دستم و گرفت و در گوشم گفت: +میای توی ماشین یا ببرمت؟ من که داشتم از ترس میلرزیدم و اشک میریختم آروم گفتم: نمیام اومد ببرتم توی ماشین که یهو صدای داداش زهرا اومد. +به به بهراد خان میبینم مزاحم ناموس مردم شدی داداش زهرا داشت آروم آروم با اخم میومد جلو و اون پسری که فهمیدم اسمش بهراد منو با خودش می‌کشید عقب و یهو چاقو توی جیبشو در آورد و روی صورتم قرار داد. -اگه بیای نزدیک خط خطیش میکنم +بهراد خودت میدونی پروندت خیلی سنگینه یه کاری نکن بندازمت هولوفدونی -باشه بیا پایین سرمون درد گرف +ولش کن -کی این دختر خوشگله ای؟ ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu