*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * زن به بهانه یادداشت کردن به چهارچوب در تکیه می‌دهد. اینجوری فاصله اش با حمید کمتر می شود. بوی عطر تند و غلیظ زن زیر دماغ حمید میخورد. خودش را سریع عقب میکشد زن به روی خودش نمی آورد و سوال هایش را با همان لحن ادامه می‌دهد. _خوب می خوام بدونم توی همون زمان کوتاه هم بیشتر به چه برنامه هایی علاقه دارین؟! _رادیو یا تلویزیون؟! _هردوتاش. چه برنامه هایی بیشتر میبینید و گوش میدین؟! کدومش رو می پسندید؟! مثلاً شوها ،سریال ،اخبار، فیلم ، برنامه های سیاسی یا هر چیز دیگه! یک دفعه همین انگار که برق گرفته باشدش خشک میشود. تازه شستش خبردار می شود که بازهم جاسوس در خانه شان فرستاده‌اند. سعی می کند با لبخند بزند و رفتار نرمتری نشان بدهد.جواب بقیه سوال های زن را ملایم تر و محتاط تر می دهد. زن حالا سوال های معنادار تر می پرسد. شک حمید به یقین بدل می شود: «روزنامه و مجله میخونید؟!» حمید جواب‌میدهد :«نه خانم! ما که سواد درست و حسابی نداریم از صبح تا شب هم گرفتار کار هستیم. روزنامه و مجله به چه دردمون میخوره؟ زن با لحنی که سعی می کند اتفاقی به نظر برسد می پرسد: اعلامیه چطور تا حالا به دستتان نرسیده؟ همه چشم هایش را گشاد میکند اعلامیه نه خانم !! ما اهل اینها نیستیم. _میدونم نیستید! مثلا از خانواده جوان یا نوجوان که نمی دونه چی کار می کنه و دیگران گولش زده باشند یا تحت تاثیر کسی قرار گرفته باشه بین افراد خانواده ندارید؟! حمید با قاطعیت می گوید:نه خانم نداریم. _کاملا مطمئنید؟! می‌خواهد حمید را به شک بیاندازد .حمید دستش را می‌خواند و محکم تر از قبل می گوید بله کاملا مطمئن هستم. _خوب تا حالا کسی مثلاً شبی اعلامیه ننداخته توی حیاط تون؟! _نه خانم ..بیخود می کنن از این کار را بکنن. _اگه یه وقتی بندازن چطور؟! چکارش می کنید؟! _معلومه دیگه بر می داریم پاره می کنیم. زن چند تا سوال دیگر می پرسد و بعد خداحافظی می‌کند و می‌رود. وقتی دور می شود حمید در را می بندد و نفس راحتی می کشد:«این یکی هم به خیر گذشت» ادامه دارد ...... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿