ساحل رمان
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل دوم / قسمت چهاردهم میان همه، همه‌ای که تنها برای مهدی سر و دست م
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل سوم / قسمت پانزدهم اگر آن روز تنها نمی‌ماند، اگر مادرش گوشی همراهش را جا نمی‌گذاشت، اگر تلفن زنگ نمی‌خورد! کاش تنها نمی‌ماند، کاش... میان همۀ تاریکی‌های اتاقش که کمد و دکور و لوستر خاموشش و وسایل‌ها داشت خفه‌اش می‌کرد، مثل جنازه‌ای افتاده بود روی تختش و خیرۀ سقفی بود که در تاریکی کوتاه‌تر به نظر می‌رسید و این به قلبش فشار می‌آورد و نفسش را تنگ می‌کرد. دنبال هوا می‌گشت تا بتواند نفس بکشد، نه مثل همیشه، حالا تشنۀ نفسی بود که بدون درد اکسیژن را وارد ریه‌هایش کند و حالش را خوب کند. یاد مهدوی افتاد، دلش، دل خوب می‌خواست. دستانش آرام آرام زمین را گشت تا موبایل را پیدا کرد. دکمه را فشار داد و صفحه که روشن شد، اسمش را تایپ کرد: - مهدوی! هنوز باز نشده، پشیمان صفحه را خاموش کرد و ترجیح داد سکوت اتاقش را حفظ کند، سکوت دیوانه ‌کننده بود و تمام اتفاقات و اوهام و خیالات و حرف‌ها بودند و سکوت نبود، سکون نبود، آرامش نبود. سرش را از روی متکا بلند کرد و چرخید تا با مهدوی تماس بگیرد که صفحۀ موبایل روشن شد. اسم مصطفی روی صفحه بود، پیام داده بود: - جواد! با خواندن اسمش انگار حس مصطفی هم جاری شد و همین تب و تاب، دلی که آمادۀ ویران شدن بود را لرزاند، نه تنها دلش که انگار سرمایی در سلول‌هایش پنهان شده بود که بیرون آمد و لرز خفیفی بر تمام بدنش نشاند، لب گزید تا اشکش نچکد، دردمند انگشتانش روی صفحه نوشت: . . . ادامه دارد... کپی اکیدا ممنوع!!!!! 🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان