💠 سرگذشت واقعی و تاثیرگذار با نام
#صابره
🈯️🗯
🔶 قسمت سوم
زن فروشنده «تازه به دوران رسیده» را که گفت دختر جوان به سمتش هجوم برد و کتک کاری بین شان در گرفت. قبلا شنیده بودم که گاهی دو سه نفر در جاهای شلوغ مخصوصا مترو و اتوبوس دعوایی ساختگی به راه می اندازند و سپس در فرصتی مناسب جیب کسانی که سعی در جدا کردنشان دارند را می زنند با این وجود اما باز هم دلم طاقت نیاورد و به همراه یکی دو زن دیکر به هر مکافاتی بود آن دو را جدا کردیم.
برخورد دخترجوان هیچ خوب نبود و بدترین فحش ها را به زن فروشنده می داد. راستش، دلم برای زن فروشنده می سوخت. نمی توانست جواب الفاظ رکیکی که دخترک به کار می برد را بدهد و در حالیکه هیکل ریزه میزه اش زیر مشت و لگد دختر جوان مچاله شده بود، تلاش می کرد از وسایلی که برای فروش همراهش بود، محافظت کند.
📚داستانڪ📚
༺📚════════
@dastanakk
یکی، دو زن دخترک را که به یک خرس وحشی می ماند، نگه داشتند و به ایستگاه که رسیدیم من دست زن فروشنده را که روی زمین افتاده بود گرفتم و در آن شلوغی مصیبت بار، به سمت ایستگاه هلش دادم.
زن جوان حسابی بهم ریخته بود و رنگ به چهره نداشت. بازویش را گرفتم و گفتم: «بشین رو صندلی. بذار حالت بیاد سرجاش!»
جای ناخن های بلند دخترک روی صورت فروشنده خودنمایی می کرد. دلم ریش شده بود. دستمال کاغذی که از جیبم درآورده بودم را به سمتش گرفتم و گفتم: «بذارش روی صورتت. زخم شده و داره یه کم خون میاد!»
زن فروشنده دستمال را گرفت و در حالیکه آن را روی صورتش می گذاشت گفت:« به خدا منم دوست داشتم مثل همه همسن و سالای خودم راحت و آسوده زندگی کنم. دلم می خواست خوشبخت بشم و مجبور نباشم برای تامین مخارج زندگی م اینطوری کار کنم، آخه چرا همه جور دیگه ایی به من نگاه می کنن؟ مگه من مقصر بودم که وقتی دوازده سالم بود همه خانواده م رو تو زلزله بم از دست دادم و بی کس و تنها شدم...»
زن این را گفت و سپس دستانش را روی صورتش گذاشت و هق هق گریه سر داد. چند نفری که کنارمان نشسته و منتظر بودند قطار بعدی برسد، با تعجب نگاهمان می کردند.
⏪ ادامه دارد ...
ـــــــــــــــــــــــــ
📕 برای خواندن داستان های بیشتر به ما بپیوندید
📚داستانڪ📚
༺📚════════
@dastanakk