🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂 رمـــــان دستامو گذاشتم روی گوشامو تا چيزی نشنوم و چشمامو از ترس محکم بستمو ، فقط جيغ کشيدم. اونقدر بلند جيغ ميکشيدم که جز صدای خودم چيزی نميشنيدم.صدای شکسته شدن در اونقدر بلند بود که برجيغم غلبه کنه از ترس خودمو چسبوندم به ديوار و در حاليکه جيغ ميزدم، دستی به شونه ام خورد.چشم باز کردم.يوسف بود.دستام شل و شد افتاد.خودمو انداختم توی بغلش که گفت: تموم شد شيدا...پدرتو گرفتن...پرونده اش اونو ميفرسته زندان بيماران روانی...اون ديگه نميتونه از اونجا بيرون بياد . با صدايی از که شدت گريه گرفته بود،گفتم: خيلی ترسيدم...ميخواست سر منو ببره . _ھمه چی تموم شد...ديگه نگران نباش . ھمون موقع يکی از ماموران پليس از کنار به در درون اتاق سرکی کشيد و گفت:حالشون خوبه؟ آمبولانس دم دره يوسف گفت: ميشه بگيد يه پرستار بياد . _خوبم . _ بذار لااقل فشارتو بگيرن...پريروز تصادف، امروز اين... خدا به خير بگذرونه . پرستار ارژانس ھم گفت که فشارم پايينه.ھمش از ترس بود ، ميدونم.يوسف پرسيد: ميخوای بريم درمونگاه؟ ُ _نه...بريم خونه ی خودمون . لبخندی و زد گفت: چشم ھر چی شما امر کنيد . رفتيم خونه ی خودمون به اصرار يوسف روی تخت دراز کشيدم.چھار ماه بود که پامو توی اون خونه نذاشته بودم....کثيف و پر از خاک شده بود. ولی يوسف قول داد توی تميز کردنش کمکم کنه توی فکر بودم که يوسف يه با ليوان شربت اومد توی اتاق و گفت:شيرينه برات خوبه . نشستم روی تخت با دستايی به که وضوح ميلرزيد ليوان رو گرفتم که يوسف گفت: قرصاتو ميخوری؟ _ .نه اخم کرد گفت: ميخوای لجبازی کنی باز؟ ! ليوان رو پايين آوردمو نگاش کردم با. لبخند،با عشق. پوزخندی و زد گفت: باز چی ميخوای بگی که من خر بشم؟ خنديدم و گفتم: دور از جون...دارم با نگاه به تو،خودمو درمان ميکنم آقای دکتر...درمان من دست شماست دکتر رادمھر...دريغ نفرماييد لطفا . لبخندی و زد سرشو تکون داد که ادامه دادم تو خودت دکتری....بگو...درمان کسی از که پدرش ھيچ محبتی نديده و در عوض فقط کتک خورده و فرياد شنيده چيه؟ نگام کرد يه دنيا حرف پشت نگاھش بود که يکيشو بھم گفت.سرشو جلو آورد و گونه ام رو بوسيد و گفت: فعلا اين قرص محبتت رو بگير تا بقيه ی نسخه ی شما رو بپيچم . لبخند زدم که پرسيد: حالا تو یه نسخه واسه يه مرد مغرور که عاشق ، که نه... _ يوسف !! _ديوونه ی ھمسرشه ، بپيچ که بتونه ھر روز بھش بگه . _ من ھر وقت کم بيارم...بھت ميگم.مثل يکی از مريضات...ميگم يوسف...درمانم دست تو ست...آرومم کن لبخندش پر رنگ شد دست انداخت دور گردنم و سرمو خم کرد و موھامو بوسيد بعد از جا بلند و شد گفت: شما دوتا قرص محبت گرفتی...زيادی از اين قرصا بگيری،دچار مسموميت ميشی ھا _ من اونقدر توی روزايی که تو رو نداشتم، کابوس ديدم و اضطراب کشيدم که ھر چی الان بھم قرص بدی کمه . خنديد و گفت: حالا بگير بخواب تا قرص ھات اثر کنه... يوسف رفت تا برای ناھار چيزی بخره. اونروزحس کردم چقدر خوشبختم که دارمش. روزھا از اون روز گذشته.خيلی روزھا بازم با ھم دعوا کرديم.دست خودم نبود،تا دعوامون ميشد فکر ميکردم ديگه دوستم نداره.اوايل اين حرفو يه جوری بھش ميگفتم با پيام به موبايلش يا روی کاغذ جلوی آينه مينوشتم و اون جواب ميداد" يوسف ديوونه ی شيداست"ھمين يه جمله باعث آشتی ما ميشد.الانم ھمينه فقط ديگه پيام بھش نميدم.توی روش ميگم و اون حتی جلوی پويان، پسرمون ، بلند ميگه" يوسف ديوونه ی شيداست" اونقدر که گاھی پويانم باھاش تکرار ميکنه. خدا رو شکر...بھترم.آرامشم بيشتر و اضطرابم کمتر شده...ولی ھنوز درمانم ادامه داره...شايد تا روزی که زنده باشم چون ِ آدم زنده به ، محبت زنده است . 💫💫 ✨ايده ی اين داستان کاملا حقيقی بوده ولی تمام حوادث و شخصيت ھای آن تخيلی ميباشد✨ پايان ‼️ڪپے‌ممنـۅع❌❌ 🍂 🍁🍂 🍂🍁🍂 🍁🍂🍁🍂 🍂🍁🍂🍁🍂 🍁🍂🍁🍂🍁🍂 🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂