4_5865978925997361676.mp3
34.22M
✨#پارتآخر✨
🌹من خنگ ترین دختر روی زمینم🌹
♢°°°°°°••♡••••♡••°°°°°°♢
@tafrihgaah
♢°°°°°°••♡••••♡••°°°°°°♢
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
🍃🌼🍃🌼🍃🌼
🍃🌼🍃🌼
🍃🌼
✨#یکفنجانچایباخدا☕️✨
#پارتآخر
با سرفه ایی شدید خندید و کلماتش باز تن به تن، تکه تکه شدند ( یه سی دی هم هست، پر از عکسایِ حجله ایی.. واسه بعد از شهادت..
راستی دیشب برات، یه فایل صوتی قرآن خووندم و ضبط کردم.. تو همین گوشیه..
هر وقت دلت گرفت، گوش کن. البته اگه این موبایل سالم به دستت برسه..
انگشتری که دستمه، مالِ تو.. حتما پشت نگینشو بخوون..
سارایِ من، وقتی پام به خاک نجف رسید اولین چیزی که حضرت امیر خواستم، شفای تو بود.
پس فقط به بودن فکر کن. هوای مامانو هم خیلی داشته باش.. اون بعد از من، فقط تو رو داره..
راستی چادر خیلی بهت میاد نازنینم.. )
در صدا و چشمانش دیگر نایی نبود ( منتظرت، میمو نم..)
گوشی از دستش افتاد. نیمی از صورتش که نقش زمین شده بود در کادر مشخص بود..
لبهایش میخندید و میان هیاهویِ تیر اندازی و فریادهایِ مختلفِ، صدایِ اشهد خوانی حسام، به طور ناواضح به گوش میرسید..
نمیدانم چقدر از هجوم صداها و چشمانِ آرام گرفته ی سید امیرمهدی من گذشت که شارژِ گوشی اش تموم و خاموش شد.
بی صدا گریستم. و تیغه ی کف دستم را به دندان گرفتم..
کاش دنیا برایِ یک دقیقه هم که شده میایستاد..
خدا میداند که دانستم، حیف میشد اگر حسامم میمیرد..
شهادت لباسِ تن اش بود..
به سراغ ساک رفتمو انگشترش رابیرون کشیدم.
خوابیده در خونِ مردِ زندگیم بود. به آشپزخانه بردمو شستم اش.
انگشتر را برگرداندم.. اسم من را پشتش کنده بود.
مانند همان انگشترِ نگین سبزی که اسم خودش را بر آن کنده و به دستانم هدیه داده بود..
آن شب تا خودِ صبح تلاوتِ ضبط شده ی قرآنش را گوش دادم به عرش تماشایش کردم.
آن شب گذشت..
آن شب به خنکی بهشت و سوزانی جهنم، گذشت..
و من مثه یک آدم برفیِ یخ زده، زیر آتشِ آفتاب، آب شدم..
روز بعد در مراسم تشییع پیکرش با ساق و چادری که به من هدیه کرده بود، سیاه پوشِ نبودنش شدم..
دوستانش اتومبیلی که پیکرش را حمل میکرد مانند ماشینِ عروس به گل آذین بستند و کاغذی بزرگ با این جمله که ” دامادیت مبارک سید” روی آن چسباندند.
چند ماهی از آن روزها میگذر و من هنوز زنده ام..
انگار دیگر سرطان هم سراغم را نمیگیرد.. نمیدانم او هم غم زده ی پروازِ امیرمهدیِ من ست و عذابم را حوصله نمیکند یا اینکه دعایِ نجفیِ سیدم گیرا بود و مرا به هچل زندگیِ انداخته..
روزهایم میگذرد بدونِ حسام..
با پروینی که غذا میپزد و اشک میریزد..
دانیالی که میان خنده هایش، بغض میکند..
مادری که حتی با مرگ دامادش، روزه ی سکوتش را افطار نکرد..
و فاطمه خانومی که دل خوش به دیدارِ هروزه ی عروسش، تارهای سفید موهایش را میشمارد..
حسام، سارایِ کافر را از آلمان به ایران کشاند و امیرمهدی شد و به کربلا برد..
حالا من ماندمو گوش دادنهایِ شبانه به قرآنش..
تماشایِ عکسهایِ پر شورش..
عطرِ گلاب و مزار پر فروغش..
اینجا من ماندم و دو انگشتر ..
عروسی، پوشیده در عربی ترین چادر دنیا..
و دامادی که چای هایش طعم خدا میداد..
(تنها نشسته ام و به یاد گذشته هااا
دارم برایِ بی کسی ام گریه میکنم..)
تقدیم به شهدایِ مدافع..
پاسداران مرزهای اسلام..
شیردلان خاکهای ایران..
زنانِ سرسپرده ی زینبی..
که ثابت کردند “شهادت” شیرین ترین، غم انگیز دنیاست..
صلواتی هدیه میکنیم به روحِ سبزشان..
(اللهم صلی علی محمد و آل محمد.)
#پایان..
اما تا ظهور ادامه دارد…
🍃🌼
🍃🌼🍃🌼
🍃🌼🍃🌼🍃🌼
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
✨❤️✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨❤️✨
✨❤️✨❤️✨
❤️✨❤️✨
✨❤️✨
❤️✨
✨
❤️#فصلسومسوگل❤️
#پارتآخر
«سه ماه بعد»
صدای بلند زانیار و نازنین با اونهمه خونسردی ، هم منو کلافه کرده بود ، هم کیان رو .
-نازنین جان ، پتو برداشتی ؟
-آره ... به شما گفتم چادر مسافرتی بردار برداشتی ؟
-بله عزیزم .
کیان درحالیکه کلافه به جلو خم شده بود و ساعد دستاش رو روی پاهاش گذاشته بود و سرش رو کلافه از اونهمه خونسردی این زن وشوهر پایین ، زیرلب گفت :
_ خدایا ... چه اشتباهی کردیم این دوتا رو بهم رسوندیم .... ما تا فردا هم نمیرسیم .
عصبی فریاد زدم :
_بس کنید دیگه .
زانیار و نازنین وسط خونشون ایستادند و یه طوری متعجب نگاهم کردند که انگار اصلا نمی دونستند چرا عصبی شدم .
-چی شده سوگل جون ؟ چرا داد میزنی ؟
-چرا داد میزنم ؟ سه ساعت پیش زنگ زدم گفتم حاضرید ، گفتی آره ، بلند شدیم اومدیم اینجا ، گفتی بیایید تویه فلاکس چایی کنم بریم ، الان سه ساعته دارید وسایل سفرتون رو می بندید ... خب چرا از اول نگفتی حاضر نیستید ؟
نازنین خونسرد یه نگاهی به زانیار کرد و گفت :
_ما حاضر نیستیم ؟
زانیار بدتر از نازنین چنان بی خیال بود که آنهمه بی خیالیش روانیم کرد:
_حاضریم ... بریم ... همین الان بریم .
کیان هم از جا برخاست و حلما رو صدا زد که نازی گفت :
-آخ آخ زانیار ... پیک نیک رو پر نکردیم .
کیان عصبی کف دستش رو زد وسط پیشون یش و من باز فریاد زدم :
_بابا پیک نیک نمیخوایم ... ای خدا ... چه غلطی کردیم گفتیم با هم بریم مسافرت .
نازی با دلخوری چشماشو ریز کرد :
_ببخشید سوگل جون ولی ما با تجهیزات کامل مسافرت میریم که بهمون خوش بگذره .
کیان بلند جواب داد:
_خوبه پس ما میریم ، شما تجهیزاتتون که کامل شد ، بیایید ... بریم .
و بعد راستی راستی رفت سمت ماشین . فقط یه نگاه به نازنین انداختم و گفتم :
_آره اصلا اینجوری بهتره .
زانیار سبد پیک نیک توی دستش رو زمین گذاشت و با یه نفس آسوده گفت :
_آره نازنین جان بهتر شد اصلا ...حالا لیستت رو چک کن با خیال راحت میریم ...عجله ای نمیشه .
نازنین فوری لیست برگه ی آچار توی دستش رو نگاه کرد. پشت و روی صفحه یاه شده بود که سری تکون دادم و
زیرلب نجوا کردم :
_تا اونو بخواید چک کنید ما رفتیم و برگشتیم .
همی ن هم شد . ما رفتیم به زیارت امام رضا که کیان نذر کرده بود . تا رسیدیم مشهد ، زانیار زنگ زد که کجایید ، که ما
راه افتادیم ، کیان هم با خونسردی گفت :
-ببین اصلا عجله نکن اصلا ... هشتاد بیشتر ، سرعت نیای ... ما فلشر زدیم ، ما رو می بینید .
از خنده غش کرده بودم که کیان قطع کرد و با خنده گفت :
_بذار سه ساعت هم اونا برن سرکار.
«پایان»
❤️
✨❤️
❤️✨❤️
✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️
❤️✨❤️✨❤️✨❤️
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
#بســـــم_ربِّ_العشــــــــــق
رمـــــان#آتــــشســـرد
#پارتآخر
دستامو گذاشتم روی گوشامو تا چيزی نشنوم و چشمامو از ترس محکم بستمو ، فقط جيغ کشيدم. اونقدر بلند جيغ ميکشيدم که جز
صدای خودم چيزی نميشنيدم.صدای شکسته شدن در اونقدر بلند بود که برجيغم غلبه کنه از ترس خودمو چسبوندم به ديوار و در
حاليکه جيغ ميزدم، دستی به شونه ام خورد.چشم باز کردم.يوسف بود.دستام شل و شد افتاد.خودمو انداختم توی بغلش که گفت:
تموم شد شيدا...پدرتو گرفتن...پرونده اش اونو ميفرسته زندان بيماران روانی...اون ديگه نميتونه از اونجا بيرون بياد .
با صدايی از که شدت گريه گرفته بود،گفتم: خيلی ترسيدم...ميخواست سر منو ببره .
_ھمه چی تموم شد...ديگه نگران نباش .
ھمون موقع يکی از ماموران پليس از کنار به در درون اتاق سرکی کشيد و گفت:حالشون خوبه؟ آمبولانس دم دره
يوسف گفت: ميشه بگيد يه پرستار بياد .
_خوبم .
_ بذار لااقل فشارتو بگيرن...پريروز تصادف،
امروز اين... خدا به خير بگذرونه .
پرستار ارژانس ھم گفت که فشارم پايينه.ھمش از ترس بود ، ميدونم.يوسف پرسيد: ميخوای بريم درمونگاه؟ ُ
_نه...بريم خونه ی خودمون .
لبخندی و زد گفت: چشم ھر چی شما امر کنيد .
رفتيم خونه ی خودمون به اصرار يوسف روی تخت دراز کشيدم.چھار ماه بود که پامو توی اون خونه نذاشته بودم....کثيف و پر
از خاک شده بود. ولی يوسف قول داد توی تميز کردنش کمکم کنه توی فکر بودم که يوسف يه با ليوان شربت اومد توی اتاق و
گفت:شيرينه برات خوبه .
نشستم روی تخت با دستايی به که وضوح ميلرزيد ليوان رو گرفتم که يوسف گفت: قرصاتو ميخوری؟
_ .نه
اخم کرد گفت: ميخوای لجبازی کنی باز؟ !
ليوان رو پايين آوردمو نگاش کردم با. لبخند،با عشق.
پوزخندی و زد گفت: باز چی ميخوای بگی که من خر بشم؟
خنديدم و گفتم: دور از جون...دارم با نگاه به تو،خودمو درمان ميکنم آقای دکتر...درمان من دست شماست دکتر رادمھر...دريغ
نفرماييد لطفا .
لبخندی و زد سرشو تکون داد که ادامه دادم تو خودت دکتری....بگو...درمان کسی از که پدرش ھيچ محبتی نديده و در عوض
فقط کتک خورده و فرياد شنيده چيه؟
نگام کرد يه دنيا حرف پشت نگاھش بود که يکيشو بھم گفت.سرشو جلو آورد و گونه ام رو بوسيد و گفت: فعلا اين قرص محبتت
رو بگير تا بقيه ی نسخه ی شما رو بپيچم .
لبخند زدم که پرسيد: حالا تو یه نسخه واسه يه مرد مغرور که عاشق ، که نه...
_ يوسف !!
_ديوونه ی ھمسرشه ، بپيچ که بتونه ھر روز بھش بگه .
_ من ھر وقت کم بيارم...بھت ميگم.مثل يکی از مريضات...ميگم يوسف...درمانم دست تو ست...آرومم کن
لبخندش پر رنگ شد دست انداخت دور گردنم و سرمو خم کرد و موھامو بوسيد بعد از جا بلند و شد گفت: شما دوتا قرص
محبت گرفتی...زيادی از اين قرصا بگيری،دچار مسموميت ميشی ھا
_ من اونقدر توی روزايی که تو رو نداشتم، کابوس ديدم و اضطراب کشيدم که ھر چی الان بھم قرص بدی کمه .
خنديد و گفت: حالا بگير بخواب تا قرص ھات اثر کنه...
يوسف رفت تا برای ناھار چيزی بخره.
اونروزحس کردم چقدر خوشبختم که دارمش.
روزھا از اون روز گذشته.خيلی روزھا
بازم با ھم دعوا کرديم.دست خودم نبود،تا دعوامون ميشد فکر ميکردم ديگه دوستم نداره.اوايل اين حرفو يه جوری بھش
ميگفتم با پيام به موبايلش يا روی کاغذ جلوی آينه مينوشتم و اون جواب ميداد" يوسف ديوونه ی شيداست"ھمين يه جمله باعث
آشتی ما ميشد.الانم ھمينه فقط ديگه پيام بھش نميدم.توی روش ميگم و اون حتی جلوی پويان، پسرمون ، بلند ميگه" يوسف ديوونه
ی شيداست" اونقدر که گاھی پويانم باھاش تکرار ميکنه. خدا رو شکر...بھترم.آرامشم بيشتر و اضطرابم کمتر شده...ولی ھنوز
درمانم ادامه داره...شايد تا روزی که زنده باشم چون
ِ
آدم زنده به ، محبت زنده است .
💫💫
✨ايده ی اين داستان کاملا حقيقی بوده ولی تمام حوادث و شخصيت ھای آن تخيلی ميباشد✨
پايان
‼️ڪپےممنـۅع❌❌
🍂
🍁🍂
🍂🍁🍂
🍁🍂🍁🍂
🍂🍁🍂🍁🍂
🍁🍂🍁🍂🍁🍂
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارتآخــر♡
-بگو بچه رو بیارند می خوام ببینمش .
-پرسیدم ، گفتن میآرند تا شیرش بدی ....
اگه اجازه بدی منم برم یه دسته گلی یه چیزی برای عشقم بخرم بیام .
-حسام .
تا کنار در رفته بود که صدا زدم ، ایستاد :
_جانم .
_خیلی دوستت دارم .
لبخندش مثل سفره ای پهن شد روی لب هاش . دستش رو گذاشت روی سینه اش و گفت :
_عزیزمی ...من بیشتر ...
بعد دستشو به لاله ی گوشش گرفت و مثال همیشگی اش را برایم تکرار کرد:
_غلام حلقه به گوشتم الهه ی من ...
بانوی منی.
خندیدم :
_آخرش یه گوشواره برات میخرم .
بوسه ای تو هوا فرستاد و رفت .
یه نفس بلند از یه شب پردرد کشیدم و به فکر فرو رفتم .
چه حسرت هایی که زود به آرزو مبدل می شوند .
یه روزی از دیدن بچه ی هستی ، حسرت خوردم و حالا خودم به آرزویم رسیدم .
من خوشبخت بودم . پولدار نبودم .
در رفاه کامل نبودم .
سفر خارج از کشور نمی رفتم ، اما تمام ثروتم ، همسری بود که دوستم داشت .
هم قلبی ، هم لفظی و هم عملی .
از تک تک نفس هایش ، الفاظش و رفتارش ، این حس قشنگ و آرامش بخش به من القا می شد که دوستم داره.
خوشبختی من و حسام به همین بود ، که اگرچه مستاجر بودیم و هر سال به کرایه مان اضافه می شد ،
اما دل خوشی داشتیم ، برای زندگی و خوشی و ناخوشی هایش ، چون هم را داشتیم .
چون عشق بود.
چون وابستگی مان آنقدر بود که نفس هایمان باهم گره خورده بود .
در خوشی و ناخوشی .
ماخوشبخت بودیم ، چون نیمه ی گمشده ی هم بودیم .
📿 پایان 📿
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾