eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
•●❥ ═━━━━✥🍁 بِھ‌نامِ‌آفریننده‌ی‌جآنانَم🍂! ' 📓🖇رمـان الـٰـهہ‌بــانو🍁❥ ✍🏻به قلم : "مرضیہ یگانہ" 🔗ژانر:عاشقانہ❤☺ 🖍عاشقانه ای متفاوت و زیبا... 🍁✥━━━━═ •●❥
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو♡ من از اول باهمه فرق داشتم . با همه ی همه . همه که می گم یعنی دخترهای دور و برم که هیچ ، با هر دختری که مادرم ، پدرم ، حتی آقاجونم در طول عمرشون دیده بودند .خلاصه همه دیگه . مثلا از اولی که فهمیدم بزرگ شدم ، پا به توپ با پسرعموهام همبازی شدم .چنان دریبل می کردم که همه ی پسر عموهام از من جا می موندند و توپ می خورد کنج دروازه. یعنی سرم دعوایی بود ! وقتي خونه ی ویلایی آقا جون جمع می شدیم ، توی یارکشی ها ، هر کسی تمام زورش رو می زد که من برم توی تیم او . حالا اینا هیچی .مهارت خاصی توی دعوا راه انداختن داشتم . وای مخصوصا وقتی نازنین و نازلی دختر عموهام که ازشون متنفر بودم ، سر راهم سبز می شدند که می شدند . هردفعه ما دعوت می شدیم خونه ی آقا جونم ، اون ها هم بودن .خب چون اونا دختر های عمو سعید بودند و آقا جون همه ی بچه هاشو باهم دعوت می کرد خونه اش . بذارید از اینجا بگم که آقا جون من چهارتا پسر داشت .عمو مجید که دوتا پسر داشت به اسم آرش و آرین . بابا حمید خودم که من گل دخترش بودم و هستم ولی بیشتر به پسرها و شیطنتشون شبیه بودم و هنوزم هستم. عمو سعیدم که بابا ی اون دوتا عفریطه است . ولی اینو هم بگم که عموم ماهه و دختراش به زن عمو فرنگیس رفتند و آخرِ آخر هم عمو وحید که یه تک پسر بیشتر نداشت به اسم علیرضا که یک سالی از من بزرگتر بود و علیرضا یه جوری برادر من محسوب می شد .چون وقتی من به دنیا اومدم زن عمو مریض می شه و بیمارستان بستری به همین دلیل علیرضا خیلی بهونه می گیره و مادرم بهش شیر می ده و اینجوری می شه که علیرضا بخاطر خوردن شیر مادرم به من محرم شد. 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾 🌾 ♡بِسْمِ‌رَّبِ‌الـ؏ِـشْـقْ♡ ★الـٰهہ‌بـانو★ ♡♡ حالا بحث خانواده ی پر جمعیت ما به کنار ،موضوع بحث سر نازنین ونازلی بود که می خواستند یه جوری بگن خیلی خانوم هستند که یه جفت عروسک بغل می کنند و هی می خوابوندنش و هی غذا بهش میدن و از این لوس بازیا و چون من پا به توپم خوبه ، پس من خانوم نیستم و... منم هر وقت می دیدمشون یه بلایی سرشون درمی آوردم که حالشون رو بگیرم .از همون بچگی ، من رابطه ام با نازنین و نازلی بد بود و واسه همین ، با پسر عموهام دوست شدم . آقا جونم هم که قربونش برم فقط بلد بود یه جمله را مدام پتک توی سر پدر و مادرم کنه که : -بابا این دخترو ببرید دکتر شاید اصلا پسر بود. آی بیچاره مادرم چه حرصی می خورد.گذشت و گذشت وگذشت و من به زور اجبار و نگاه ها وحرف های بقیه مجبور شدم به خانم شدن و دور شیطنت هام رو خط کشیدن . نازنین ونازلی تنها کسانی نبودند که روی مغزم مسابقه ی دو می دادند. یه پسر دایی هم داشتم که از اونا بدتر بود.دایی خوب و ناز من ، محمود، دو تا فرزند داشت .هستی که ماه بود و با من همسن و حسام که پنج سالی از ما بزرگتر بود . با هستی مثل خواهر بودم ولی باحسام مثل دشمن خونی . پسره ی متحجر مذهبی با اون ریش های بلندش و اون یقه ی کیپ کرده ی آخوندی خیلی حرص در بیار بود. البته ازش ترس هم داشتم. آخه یه جوری نگاهم میکرد که شب کابوس نگاشو میدیدم. مخصوصا از وقتی که به قول آقاجون توبه کرده بودم که با پسرعمو هام فوتبال بازی نکنم و مثلا سر سنگین باشم .مدام کنایه می زد . به در می گفت که دیوار بشنوه . -هستی ، موهات پیداس . یعنی من موهام روبزنم زیر شالم . -هستی باهرکی می ری بیرون ،بلند بلند نخندید ،زشته . یعنی اگه بامن داره می ره بیرون ،خفه خون بگیریم . اما ماجرای من نه ربطی به کنایه های حسام داشت و نه ربطی به خصومتم با نازنین و نازلی . ماجرای زندگی من از یه عشق تو دوران بچگی شروع شد .از عشقی شاید ممنوعه .من عاشق آرش ، پسر عموی بزرگم بودم که همسن حسام بود. 🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾 🍁@Tafrihgaah🍁 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" (‌حࢪام‌)‼️ 🌾 🍁🌾 🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾 🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کل‌ولایت‌‌اهل‌بیت‌ توی‌'حب و بغض'معنا‌میشه حب‌نسبت‌به‌عشاق‌اهل‌بیت بغض‌نسبت‌دشمنان‌‌‌اهل‌بیت اگه‌این‌دو‌قاطی‌شد! باید‌بری‌رو‌تنظیمات‌کارخانه ‌یعنی‌یه‌جای‌‌دینداریت‌میلنگه!
•| بسم الله نور✨|•
می‌دانی چرا اينقدر در حسرت روزهای خوب کودکی هستيم؟ نيچه می‌گويد: چون روزهای کودکی، روزهای بی‌خيالی بوده‌اند، روزهايی عاری از دلواپسی، روزهايی که هنوز آوار گذشته‌ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگينی نمي‌کرده‌اند.‌🍂 ‌ _ اروین دی یالوم ‌
زندگى كوتاهه، با آدمهايى بگذرونش كه خنده به لبات ميارن و بهت حس دوست داشته شدن ميدن..
تو فکر میکنی چرا برای من شنیدن مشکلات دیگران تا این حد مهم است؟  مگر من به حد کافی درد و رنج ندارم؟ مگر من به درد خودم گرفتار نیستم؟ البته که به درد خودم گرفتارم ، اما سهیم شدن با دیگران من را مجبور می‌کند احساس کنم زنده هستم، نه اتومبیل یا خانه‌ام، نه قیافه‌ام در آینه ..! وقتی برای کسی وقت می‌گذارم ، وقتی مجبورش میکنم که پس از حس کردن غم و غصه‌اش بخندد، سلامتی فوق‌ العاده‌ای را احساس میکنم'! ±
یک‌جرعه‌کتاب|سه‌شنبه‌ها‌باموری🔖
وقتی دنیات بزرگ میشه اوّلین چیزی که می‌فهمی اینه که چیز خاصی نیستی ! بعدش می‌فهمی دیگران هم خاص نیستن ! یکم که بیشتر دقت می‌کنی متوجّه می‌شی که نه پول، نه موقعیت اجتماعی، نه شهرت و معروفیت و . . هیچکدوم دلیل نمیشن که انسانی از سطح معمولی بودن، فراتر بره امّا خاص بودنی وجود نداره ! چون هر چی گذشت و تجربم بیشتر شد فهمیدم که ارزش واقعی آدم‌ها به چیزیه که توی قلبشون و چیزیه که تو ذهنشون دارن و تنها چیزی که از ما در این دنیا باقی می‌مونه ردی هست که از خودمون در جهت انسانیت باقی می‌گذاریم، ردی که ممکنه هر وقت دیده نشه، اثری که ممکنه خیلیا متوجهش نشن امّا ما دقیقاً همون اثر هستیم ! پس مهم نیست چه‌قدر میشناسنِت ! مهم نیست چه‌قدر دنبال‌کننده داری ! اینا ارزش‌گذاری‌های قراردادی ماست ولی اون دست‌هایی که گرفتی که شاید هیچکس ندید، و اون دل‌هایی که شاد کردی ولی کسی متوجهش نشد اون‌ها ارزش و معنای واقعی تو هستند. -
سپهرخدابنده|پادکست‌آرامش‌درون🧘🏻‍♀'
🌱'
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✿•••﴿﴾•••✿ ♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️ _ فرزاد...چی شده؟...تو رو خدا...من کاری کردم؟ سرمو توی بغلش گرفت و گفت: _نه...ایراد از منه...میخوام تمومش کنم...کارمون از اول اشتباه بود...قبول داری؟ میخواستم فریاد بزنم...بغضم گرفت اونقدر که داشتم منفجر میشدم.به سختی خودمو کنترل کردم و گفتم: _باشه. لبخند بی جوونی زد و گفت: _برو وسایلتو جمع کن... فردا صبح میبرمت خونه ی پدرت. نفسم رو حبس کردم و فوری دویدم از اتاق بیرون.هنوز به در اتاقم نرسیده بودم که صدای برخورد چیزی رو با در اتاقش شنیدم.بعد بلند فریاد کشید: _لعنتی...لعنتی... ترسیدم.خدایا چی شده بود؟ کاش دستم به لپ تاپش میرسید تا میفهمیدم چی تو سرشه. اگر چه حال منم از اون خرابتر بود.ولی مدام سعی داشتم به خودم بقبولونم که بالاخره این اتفاق میافتاد. حالا باید به پدرو مادرم چی میگفتم ؟! چمدونم رو که میبستم با خودم میگفتم: _ریحانه...قبول کن...شما به درد هم نمیخوردید.... فرزادم به همین نتیجه رسیده. چمدونم رو بستم و نگاهی به اتاقم کردم.چشمام که توی اتاق چرخید تمام اشک ها و لبخندام جلوی روم ظاهر شد.بی اختیار اشکی از چشمم جاری شد که با پشت دست، پسش زدم و محکم و مصمم گفتم: _ این بهترین راهه. ••• ✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہ‌یگـانہ﴾ (‌حࢪام‌)‼️ ❌ ♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️